در زندگی دیگر ( دوباره مرا پیدا کن )
در زندگی دیگر ( دوباره مرا پیدا کن )
پارت ۱۵ : ویران شده
اوبیتو با غرور به اتاق خواب برگشت، انگار که مالک تمام کیهان بود، جعبه پیتزا در یک دست، تیرامیسو با تعادلی ناپایدار در دست دیگر، و پوزخندی رضایتبخش و کمی از خود راضی که گوشه لبش را میکشید. از آن نوع پوزخندهایی که میگفت: من همین الان دنیات رو زیر و رو کردم و حالا دارم خوراکی میارم.
فرهای موهایش هنوز از کثیفی داغی که بیست دقیقه پیش با ملحفهها درست کرده بودند، نمناک و ژولیده بودند و بالاتنه بدون پیراهنش در نور کم و طلایی رزگلد، برق ضعیفی میزد. عرق، فرورفتگیها و برآمدگیهای سینهاش را میبوسید و درخشش آن را به خود میگرفت و ظاهری تقریباً افسانهای به او میداد. سیر اما گرسنه. آرام اما در حال شکار.
او با یک حرکت نمایشی شانه، در را هل داد و باز کرد،
«من برگشتم - با غذا. و شاید دسر... اگه درست رفتار کنی.»
او از قبل منتظر نگاه کاکاشی بود. انتظار داشت او را همچنان مانند یک سرافیم غرق در گناه، در حالی که نفسش بند آمده و ژولیده و با لرزشی خفیف از خواب بیدار شده، با آن چشمان خاکستری نیمهباز و مبهم، روی تخت ولو شده باشد. این فکر باعث شد معدهی اوبیتو کاری ناشایست انجام دهد.
او آماده بود که یواشکی به رختخواب برگردد، غذا را بیخیال جایی بگذارد و مثل یک جنزده از بدن کاکاشی بالا برود و در گوشش زمزمههای تهدیدآمیزی بکند که پیتزای سرد گناه است - و گرمای کاکاشی درمان.
اما.
در عوض.
«... چه جهنمی؟»
اوبیتو حرفش را قطع کرد.
تخت دیگر محراب نبود. حالا فقط... یک تخت بود. کاکاشی نقل مکان کرده بود. همه چیز را خراب کرده بود. به معبد بیحرمتی کرده بود.
او صاف نشسته بود، یک پای بلندش خم شده بود و پای دیگرش از لبه تشک آویزان بود. پیراهنش هنوز چروکیده بود، موهای نقرهایاش هنوز از دست قبلی اوبیتو ژولیده بود - اما حالا داشت با تلفنش ور میرفت، انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود. انگار نه انگار که نیم ساعت گذشته را با ناله کردن روی بالش و دست اوبیتو در موهایش گذرانده بود.
اوبیتو خیره شد.
کاکاشی با مکثی آرام، نگاهی به بالا انداخت. «حالت خوبه؟»
اوبیتو با لحنی بیاحساس گفت: «خرابش کردی.» و به سمت او رفت و جعبه پیتزا را با خشم و عصبانیتِ هنرمندی که به او خیانت شده بود، روی میز انداخت.
کاکاشی پلک زد. «چی رو خراب کردم؟»
اوبیتو با عصبانیت به تخت اشاره کرد و گفت: «زیباییشناسی،» انگار داشت در دادگاه قتل مدرک ارائه میداد. «تو هنر بودی ، کاکاشی. من پنج دقیقه بیرون رفتم و برگشتم و ی مرد خانهدار پیدا کردم. »
کاکاشی با بیتفاوتی ابرویی بالا انداخت. «ملحفههات خیلی گرم بودن. نزدیک بود از حال برم.»
اوبیتو با نگاهی واقعاً توهینآمیز گفت: «نکته همینه! قرار بود بیهوش بشی. قرار بود برق بزنی و کمی شکسته و آسمانی به نظر برسی!»
کاکاشی گفت : «عرق کرده بودم و احساس ناراحتی میکردم.»
اوبیتو اصرار کرد: «داشتی میدرخشیدی.» و به سمت تخت رفت و با نالهای نمایشی خودش را روی آن انداخت. «حالا فقط ولرم شدی.»
کاکاشی با خونسردی گفت: «ببخشید که برای سرگرمی شما بیحرکت و آراسته نماندم.» و با گوشهای از بالش به اوبیتو ضربه زد.
اوبیتو به پشت غلتید و دستانش را به طرز چشمگیری باز کرد. «پشیمون نیستی . عمداً این کار رو کردی.»
کاکاشی به او نگاه کرد، چشمان خاکستریاش سرد و غیرقابل خواندن بود، هرچند رگههایی از صورتی از لبههای گونههایش بالا میرفت. «شاید حوصلهم سر رفته بود.»
چشمان اوبیتو برق زد.
آن برق شیطنتآمیز صدای کاکاشی همیشه مثل جرقهای روی بنزین او را تحت تأثیر قرار داده بود. او به آرامی خودش را بالا کشید، عضلاتش منقبض شدند و لبخندی زد که انگار روی برچسب هشدار بود.
«پس فکر کنم دوباره باید ازت پذیرایی کنم، نه؟»
کاکاشی دهانش را باز کرد - احتمالاً برای اینکه جواب تندی بدهد - اما اوبیتو سریعتر حرکت کرد.
او حمله کرد.
در میانه حرکت، مچ دست کاکاشی را گرفت و با صدای آآآآفی آرام او را به سمت سینهاش کشید .
کاکاشی در حالی که نیمهباز روی تنه برهنه اوبیتو فرود آمده بود، نفسش بند آمد وقتی کف دستش را روی پوست گرم و سفت او کشید. صورتش از تعجب و نزدیکی سرخ شده بود.
اوبیتو زمزمه کرد: «خیلی دیر شده، باکاشی. تو منو به چالش کشیدی. حالا باید کاری کنم که به خودت بیای.»
کاکاشی شروع کرد به گفتن «من...» اما اوبیتو با گذاشتن انگشتش روی لبهایش، او را ساکت کرد.
«خدای من. داری اخم میکنی.» نفسش بند آمد و مشخص بود که از این کار خوشحال شده است. «این غیرقانونیه.»
پارت ۱۵ : ویران شده
اوبیتو با غرور به اتاق خواب برگشت، انگار که مالک تمام کیهان بود، جعبه پیتزا در یک دست، تیرامیسو با تعادلی ناپایدار در دست دیگر، و پوزخندی رضایتبخش و کمی از خود راضی که گوشه لبش را میکشید. از آن نوع پوزخندهایی که میگفت: من همین الان دنیات رو زیر و رو کردم و حالا دارم خوراکی میارم.
فرهای موهایش هنوز از کثیفی داغی که بیست دقیقه پیش با ملحفهها درست کرده بودند، نمناک و ژولیده بودند و بالاتنه بدون پیراهنش در نور کم و طلایی رزگلد، برق ضعیفی میزد. عرق، فرورفتگیها و برآمدگیهای سینهاش را میبوسید و درخشش آن را به خود میگرفت و ظاهری تقریباً افسانهای به او میداد. سیر اما گرسنه. آرام اما در حال شکار.
او با یک حرکت نمایشی شانه، در را هل داد و باز کرد،
«من برگشتم - با غذا. و شاید دسر... اگه درست رفتار کنی.»
او از قبل منتظر نگاه کاکاشی بود. انتظار داشت او را همچنان مانند یک سرافیم غرق در گناه، در حالی که نفسش بند آمده و ژولیده و با لرزشی خفیف از خواب بیدار شده، با آن چشمان خاکستری نیمهباز و مبهم، روی تخت ولو شده باشد. این فکر باعث شد معدهی اوبیتو کاری ناشایست انجام دهد.
او آماده بود که یواشکی به رختخواب برگردد، غذا را بیخیال جایی بگذارد و مثل یک جنزده از بدن کاکاشی بالا برود و در گوشش زمزمههای تهدیدآمیزی بکند که پیتزای سرد گناه است - و گرمای کاکاشی درمان.
اما.
در عوض.
«... چه جهنمی؟»
اوبیتو حرفش را قطع کرد.
تخت دیگر محراب نبود. حالا فقط... یک تخت بود. کاکاشی نقل مکان کرده بود. همه چیز را خراب کرده بود. به معبد بیحرمتی کرده بود.
او صاف نشسته بود، یک پای بلندش خم شده بود و پای دیگرش از لبه تشک آویزان بود. پیراهنش هنوز چروکیده بود، موهای نقرهایاش هنوز از دست قبلی اوبیتو ژولیده بود - اما حالا داشت با تلفنش ور میرفت، انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود. انگار نه انگار که نیم ساعت گذشته را با ناله کردن روی بالش و دست اوبیتو در موهایش گذرانده بود.
اوبیتو خیره شد.
کاکاشی با مکثی آرام، نگاهی به بالا انداخت. «حالت خوبه؟»
اوبیتو با لحنی بیاحساس گفت: «خرابش کردی.» و به سمت او رفت و جعبه پیتزا را با خشم و عصبانیتِ هنرمندی که به او خیانت شده بود، روی میز انداخت.
کاکاشی پلک زد. «چی رو خراب کردم؟»
اوبیتو با عصبانیت به تخت اشاره کرد و گفت: «زیباییشناسی،» انگار داشت در دادگاه قتل مدرک ارائه میداد. «تو هنر بودی ، کاکاشی. من پنج دقیقه بیرون رفتم و برگشتم و ی مرد خانهدار پیدا کردم. »
کاکاشی با بیتفاوتی ابرویی بالا انداخت. «ملحفههات خیلی گرم بودن. نزدیک بود از حال برم.»
اوبیتو با نگاهی واقعاً توهینآمیز گفت: «نکته همینه! قرار بود بیهوش بشی. قرار بود برق بزنی و کمی شکسته و آسمانی به نظر برسی!»
کاکاشی گفت : «عرق کرده بودم و احساس ناراحتی میکردم.»
اوبیتو اصرار کرد: «داشتی میدرخشیدی.» و به سمت تخت رفت و با نالهای نمایشی خودش را روی آن انداخت. «حالا فقط ولرم شدی.»
کاکاشی با خونسردی گفت: «ببخشید که برای سرگرمی شما بیحرکت و آراسته نماندم.» و با گوشهای از بالش به اوبیتو ضربه زد.
اوبیتو به پشت غلتید و دستانش را به طرز چشمگیری باز کرد. «پشیمون نیستی . عمداً این کار رو کردی.»
کاکاشی به او نگاه کرد، چشمان خاکستریاش سرد و غیرقابل خواندن بود، هرچند رگههایی از صورتی از لبههای گونههایش بالا میرفت. «شاید حوصلهم سر رفته بود.»
چشمان اوبیتو برق زد.
آن برق شیطنتآمیز صدای کاکاشی همیشه مثل جرقهای روی بنزین او را تحت تأثیر قرار داده بود. او به آرامی خودش را بالا کشید، عضلاتش منقبض شدند و لبخندی زد که انگار روی برچسب هشدار بود.
«پس فکر کنم دوباره باید ازت پذیرایی کنم، نه؟»
کاکاشی دهانش را باز کرد - احتمالاً برای اینکه جواب تندی بدهد - اما اوبیتو سریعتر حرکت کرد.
او حمله کرد.
در میانه حرکت، مچ دست کاکاشی را گرفت و با صدای آآآآفی آرام او را به سمت سینهاش کشید .
کاکاشی در حالی که نیمهباز روی تنه برهنه اوبیتو فرود آمده بود، نفسش بند آمد وقتی کف دستش را روی پوست گرم و سفت او کشید. صورتش از تعجب و نزدیکی سرخ شده بود.
اوبیتو زمزمه کرد: «خیلی دیر شده، باکاشی. تو منو به چالش کشیدی. حالا باید کاری کنم که به خودت بیای.»
کاکاشی شروع کرد به گفتن «من...» اما اوبیتو با گذاشتن انگشتش روی لبهایش، او را ساکت کرد.
«خدای من. داری اخم میکنی.» نفسش بند آمد و مشخص بود که از این کار خوشحال شده است. «این غیرقانونیه.»
- ۱۰۳
- ۰۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط