سناریوی شماره

سناریوی شماره ۱}
||پارت دوازدهم||
   نام سناریوی:
《دوست دارم‌‌......》

پیاده شدیم ....سریه کوه خیلی بلند بودیم اگه دقت میگردی یه اردوگاه پایین کوه بود
با خودم گفتم ‌" واییییییییییی چقدر پایین'-'

استاد آیزاوا امد بیرون با کیسه خوابش😴🙄
و گفت " خب دیگه راه بیوفتید
همه با هم " چیییییییییییییییی!!!!!!!!

آیزاوا گفتت"آرهههههههههههههه آز اون خنده شیطانی ها

بعد یه صدای بلند اومد از بلندی صدا......... وایساااااااااا
اتوبوس کوووووووو !!!

چند ساعت بعد با قیافه ها خسته و له لورده به اردوگاه رسیدیم 😮‍💨

یکی اونجا با اصبانیت داشت نگاه بهمون میکرد بعد داد زد و گفت " شما مثلا کلاس برترين هههههه 🤣
اینا که ۲۰ دقیقه تأخیر داشتن 😡😤

ما هم ماتم زده نگاهش داشتیم میکردیم یکی گفت؛ هوی یارو به جای من من یه خودی نشون بدههههه😐

گفت" کسی که این رو گفت بیاد جلووووو نتس کاریت ندارم میخوام به یه مبارزه دعوتت کنمممم

بعد باکوگو از بین جمعیت با اون قیافه ای که وقتی روانی میشه بخودش گرفته میاد بیرون و بلند میگه " قبول میکنمممممم

یومی اندر زهن.....
هه یه روانی مثل خودش پیدا کرد دیوانه چو دیوانه بیند خوشش آید به نام خدا اعلام میکنم جنگ جهانی سوم شروع شد 😂

ادامه دارددددددددد🥲
دیدگاه ها (۱۳)

سناریوی شماره ۱} ||پارت سیزدهم|| نام سناریوی:《دوست دارم‌‌....

ممنونننننننمممممممم از همتونننننننننننننن💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖☆☆...

واییییییییییی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط