سناریوی شماره

سناریوی شماره ۱}
||پارت سیزدهم||
نام سناریوی:
《دوست دارم‌‌......》

ما از محل مبارزه فاصله گرفتیم چون هنوز جونمون رو
دوست داشتیم 🙄 والا به خدا

به نام خدا چیزی که یومی دید 🙂
با سرعت نور با هم می‌جنگیدن و خب حقیقتن من فقط خاک هایی که تو هوا پخش بود رو دیدم
ولی در آخر دیدم دو تاشون دارن نفس نفس میزنن دست هم رو گرفت به هم گفتن تو خیلی قویی یکی دیگه هم گفت آر میدونم ولی تو هم قویی

به نام خدا چیزی که یومی دید
خب همه جا رو خاک گرفته بود هیچ ندیدم

همین هین

نویسنده خب این مبارزه ربطی به داستان نداره پس جزئیاتش رو نگفتم اگه میخوای بگمممممم لایک کن ❤

بعد باکوگو اومد وایساد سر جاش یعنی......
جلوی منه بد بخت 😶
روش رو بر گردوند و گفت " کیف کردی

گفتم" نه چرا باید کیف کنم
گفت " چی مگه کوری من هین الان با مسئول این جا داشتم مبارزه میکردمممم
گفتم" من فقط یمشت خاک دیدم که تو هوا پخش بود
داشت اصبانی میشد گفتم " حالا ای‌بی نداره میتونی تو مبارزه خودم و خودت قدرتت رو نشون بده
باکوگو که .......

ادامه دارهههههههههههههههه
دیدگاه ها (۲)

ممنونننننننمممممممم از همتونننننننننننننن💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖☆☆...

لباس یومی

سناریوی شماره ۱}||پارت دوازدهم||   نام سناریوی:《دوست دارم‌‌....

واییییییییییی

سناریو باکوگو و ات

از زبان ا/توقتی رسیدم...بازم دیر کرده بودم...بازم رفته بود.....

از زبان ا/تبازم داشت حرفایی میزد که اعصابم رو خورد میکردبرگش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط