{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

p2

مینهو بدون اینکه حتی چشم از چشمان بنگچان بردارد، با صدایی بم و بی‌روح پاسخ داد:«خطر برای آدمای ضعیفه، بنگچان. من فقط برای حفظ نظم این معامله اینجم. قرارداد زمین‌های جنوب، یا باید همین امشب امضا بشه، یا دیگه لازم نیست وقت من رو تلف کنی.»بنگچان خنده‌ای کوتاه و خشک کرد. او از لحنِ بی‌تفاوت مینهو لذت می‌برد، اما در عین حال، حریف سختی بود.«همیشه همین‌قدر جدی؟. ما قراره شریک باشیم، نه اینکه همدیگه رو سلاخی کنیم.»مینهو در حالی که می‌خواست پاسخ بدهد، ناگهان بدنش منقبض شد. او به چیز دیگری توجه نکرده بود، اما حواسش همیشه در بالاترین سطح بود. در آن لحظه، صدای لرزان و بسیار ضعیفی از داخل جیب کت‌وشلوارش شنیده شد.تلفن همراه مینهو.مینهو با بی‌اعتنایی به بنگچان نگاه کرد، اما وقتی صفحه نمایش را دید، رنگ از چهره‌اش پرید. آن لایه یخی که همیشه روی رفتارش بود، در یک ثانیه ترک خورد.
تماس ورودی: پرنسسم…
مینهو بدون اینکه حتی به بنگچان نگاه کند، بدون اینکه به محافظانش یا به آن معامله‌ی میلیاردی که سرنوشت اونتورین را تعیین می‌کرد، پاش را از روی زمین برداشت. او حتی پاسخ نداد، فقط گوشی را برداشت و با انگشتانی که حالا کمی می‌لرزید، به تماس پاسخ داد.صدای لرزان، نفس‌نفس زدن و یک ناله‌ی ضعیف از پشت گوشی به گوشش رسید: «لینو… من… نمی‌تونم… نفس بکشم…»
آن صدای لرزان، مثل یک تیغ برنده، قلب مینهو را تکه‌تکه کرد. تمام آن هیبتِ رئیس باند اونتورین، در یک لحظه فرو ریخت. او دیگر مینهوی سرد نبود؛ او فقط برادری بود که انگار روحش داشت از کالبدش خارج می‌شد.مینهو بدون اینکه حتی یک کلمه به بنگچان بگوید، حتی بدون اینکه به میز معامله نگاه کند، از صندلی بلند شد. او با قدم‌هایی تند و عصبی، در حالی که گوشی را محکم به گوشش چسبانده بود، از میان میزها و نگاه‌های متعجبِ مشتریان و محافظانش گذشت. او با سرعتی حرکت می‌کرد که گویی در پی فرار از یک آتش‌سوزی بود.بنگچان در جای خود خشکش زده بود. او که تا به حال شاهد بود آدم‌ها برای رسیدن به او زانو بزنند یا از ترس او لرزه به تنشان بیفتد، حالا با دیدن صحنه‌ای مواجه شده بود که هیچ منطقی در آن نمی‌دید. مینهو، مردی که با کلماتش می‌توانست یک شهر را به آشوب بکشد، با یک تماس کوتاه و از میان یک مذاکره‌ی حیاتی، تمام دنیای خود را رها کرد و به سمت تاریکی پناه برد.بنگچان لبخندی مرموز بر لبانش نشست و چشمانش را روی جای خالی مینهو ثابت نگه داشت. او زیر لب زمزمه کرد:
«پس… بالاخره نقطه‌ی ضعفِ بزرگِ اونتورین پیدا شد»
دیدگاه ها (۰)

p3

p4

p1

when silence became a scream last part

***Lies | دروغ*** *( پارادوکس )* - - ┈┈∘┈˃̶༒˂̶┈∘┈┈ - -- - ┈┈...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط