{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تهیونگ، در حالی که انگار می‌خواست تمامِ عشق و حسرتش را در

تهیونگ، در حالی که انگار می‌خواست تمامِ عشق و حسرتش را در یک لحظه خلاصه کند، خم شد و گونه‌ی خیس دختر را محکم و طولانی بوسید. طعم شور اشک‌های او زیر لبانش سوخت. سپس با صدایی که سعی می‌کرد نلرزد، اما لایه ای از خواهش در آن بود، گفت: الان وقتِ لجبازی نیست عروسک من تو باید با یونهی و آجوما بری شهرِ آجوما. اونجا کسی دنبالت نمی‌گرده. برو و منتظرم بمون...
دختر که از وحشتِ جدایی بندبند وجودش می‌لرزید، هق‌هقش به فریادی بغض‌آلود تبدیل شد. لجبازانه داد زد گفت ... : نمی‌رم! شنیدی؟ من بدون تو هیچ‌جا نمی‌رم تهیونگ! اگه قرار بشه اتفاقی بیفته، باید برای هر سه‌تای ما بیفته. منو از خودت جدا نکن... التماست می‌کنم!..
دیگر کانگ هو کلافه شد .. تهیونگ برای لحظه‌ای چشمان عسلی‌اش را بست تا فرو نریزد. سپس ناگهان بازوهای دختر را گرفت و او را کمی از خودش فاصله داد تا در چشمانش نگاه کند. این بار صدایش محکم‌تر، مثل فرمانده‌ای که راهی جز پیروزی ندارد، در گوش او پیچید که گفت .. : به اون بچه فکر کن! اون به تو احتیاج داره. من اگه بدونم تو جات امنه، صد برابر قدرتمندتر می‌جنگم. پس برو تا من بتونم برگردم و دوباره دستتو بگیرم...
دخترک بغض آلود اشک ریخت و آرام گفت : میترسم از اینکه نیایی
دختر با تمام توانی که در دست‌های لرزانش باقی مانده بود، مشت‌ ای به سینه‌ی ستبر تهیونگ کوبید. صدای برخورد دست‌های ظریفش با پارچه‌ی کُت او، با صدای فریاد زد : نمی‌رم تهیونگ! بفهم که نمی‌رم! بدون تو همه‌جا برام تاریکه... اینجوری با من نکن، داری منو از ترس می‌کُشی!
در همین لحظه، کانگ‌هو که تا آن زمان با چهره‌ای سنگی به جاده زل زده بود، با قدم‌هایی بلند جلو آمد. او دست‌های بزرگ و گرمش را روی شانه‌های ظریف دختر گذاشت و با فشار ملایمی، او را از سینه تهیونگ جدا کرد. نگاه کانگ‌هو که همیشه برای دیگران ترسناک و نفوذناپذیر بود، برای آن دختر پر از محبت بود ..
لبخند اطمینان‌بخشی زد و با لحنی که انگار می‌خواست تمامِ ترس‌های خواهرش را با یک جمله بشوید، گفت: هی... به من نگاه کن. یادت رفته کی پشتته؟ من هیچ‌وقت تنها ولت نمی‌کنم داداشی! مگه نگفتم تا آخرین نفس سایه‌تم؟.. می‌دونم .. خواهرم هیچ وقت نمیتونی منو ببخشی ولی اینو بدون کنارت هستم ..
او در حالی که با شستش اشک‌های دختر را پاک می‌کرد، نگاهی به تهیونگ انداخت و ادامه داد: من و تهیونگ با هم بزرگ شدیم، با هم جنگیدیم و حالا هم با هم این بازی رو تموم می‌کنیم. تو فقط برو و به فکر ما نباش به فکر این بچه تو شکمت باش .. مگه منتظر اومدنش نیستی؟...
دخترک با دلی که صبر را کانگ هو در آن کاشت لبخند پر از اشکی زد سپس باز هم سرش را پایین برد موهای بلندش را هر دقیقه بعد به بازی می‌گرفت و آن ها را با ملایمت لمس می‌کرد .. و چهره بی‌نظیر تپلی را برای تهیونگ می‌ساخت ...
دیدگاه ها (۰)

ابر ها مثل تاریک ترین لوی تحریکات سمت آسمان گریخته بودند، بو...

کانگ هو با لبخند غمگینی سری را بلند کرد و با حرکت بسیار. نیز...

با دستانی گرم و لرزان، صورت ظریف و خیس از اشک ات را قاب گرفت...

تهیونگ با همان اخم غلیظ و چهره‌ای که هیچ نوری از مهربانیِ لح...

پارت ۷ عشق و اشک ریس کانگ :پسرم کجایی تو جک:هیچی پدر فقط رفت...

تو اون دنیا می بینمت:) p 11

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط