{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

با دستانی گرم و لرزان، صورت ظریف و خیس از اشک ات را قاب گ

با دستانی گرم و لرزان، صورت ظریف و خیس از اشک ات را قاب گرفت. با شست‌هایش، آرام قطرات اشک را از روی گونه‌های گل‌گون او پاک کرد و با آن چشم‌های عسلی‌رنگش که حالا در نور ضعیف ماه مثل دو گوی درخشان می‌سوختند، عمیق به چشمان او زل زد.
در نگاهش، ترکیبی از اطمینانِ یک قهرمان و عشقِ بی‌حدوحصر یک مرد موج می‌زد. او سرش را نزدیک آورد، طوری که پیشانی‌اش به پیشانی سرد دختر چسبید. با صدایی بم و لبریز از اطمینان زمزمه کرد: به چشم‌های من نگاه کن... ببین؛ من هیچ‌وقت اجازه نمی‌دم تاریکی به تو و اون فندقی که تو شکمت داری برسه. تو تمامِ جهانِ منی و من برای محافظت از جهانم، تا آخرین قطره‌ی خونم می‌جنگم...
او بوسه‌ی کوتاهی بر پیشانی دختر زد
با لحنی که از عشق می‌لرزید اما ذره‌ای تردید در آن نبود، ادامه داد: با یونهی برو. من همین‌جا، جلوی همه‌شون می‌ایستم تا راه تو باز بمونه. بهم اعتماد داری، مگه نه؟
دختر میان بازوان او، در محاصره‌ی آن نگاه عسلی و گرم، برای لحظه‌ای ترس را فراموش کرد..
دیدگاه ها (۰)

تهیونگ، در حالی که انگار می‌خواست تمامِ عشق و حسرتش را در یک...

ابر ها مثل تاریک ترین لوی تحریکات سمت آسمان گریخته بودند، بو...

تهیونگ با همان اخم غلیظ و چهره‌ای که هیچ نوری از مهربانیِ لح...

تهیونگ با همان اخم غلیظ و چهره‌ای که هیچ نوری از مهربانیِ لح...

و پاهایش روی سنگ‌های خیس سُر می‌خورد. جانگ، زن پیر، با دستان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط