7
پارت هفتم – فصل اول فیک «درون تاریکی، نام او»
(ژانر: مافیایی، عاشقانه، درام، اسمات کم / شخصیتها: جونگکوک، اَت، یونهو، سوآ)
---
[روز بعد – ساعت ۳:۲۲ بعدازظهر – حیاط پشتی عمارت]
صدای آب فواره با باد ترکیب شده بود. ات روی نیمکت نشسته بود، زنجیر نازکی به مچ پای چپش وصل شده بود، نه اونقدر بلند که فرار کنه، نه اونقدر کوتاه که تحقیرآمیز باشه.
سوآ با یه سینی بهش نزدیک شد. دختر قدبلند با موهای تیره و چشمانی مثل آینهی تهی.
«برات کیک آوردم. شکلاتیه. فکر کنم خوشمزه باشه.»
لبخندش مصنوعی نبود، ولی کاملاً صادق هم نبود.
ات فقط به چشمهاش نگاه کرد.
«تو اینجایی چون بهش وفاداری... یا چون میترسیش؟»
سوآ مکث کرد. فنجون رو روی میز گذاشت.
«هردو. تو اگه زرنگی، باید بفهمی کی رو نباید گول بزنی.»
ات لبخند تلخی زد.
«مشکل اینجاست که من از گول زدن نمیترسم. از اعتماد کردن میترسم.»
---
[همزمان – دفتر خصوصی جونگکوک]
یونهو با نگرانی وارد شد.
«اون دختر... دیشب با دوربینهای مخفی تماس گرفته. یکی از سیمهای پنهونشده رو پیدا کرده بود. داشت با کسی حرف میزد.»
جونگکوک سری تکون داد.
«و تونستی بفهمی با کی؟»
یونهو نگاهش رو پایین انداخت.
«نه... اما صداش پر از کینه بود. گفت: "نقشه هنوز سر جاشه. فقط یه قدم مونده."»
جونگکوک بلند شد، آستینهاش رو بالا زد و به سمت پنجره رفت.
«پس نقشهاش رو شروع کرده. ولی نمیدونه... منم بازی رو بلدم.»
---
[شب – اتاق زیرشیروانی – چند ساعت بعد]
در اتاق باز شد. ات پشت میز نشسته بود و داشت دفتر کوچیکی رو ورق میزد.
جونگکوک وارد شد، بدون هیچ حرفی تا نزدیکش رفت.
«باید بدونم با کی حرف زدی.»
ات نفس عمیقی کشید.
«فقط با گذشتهم. یه چیزی هست که باید بدونی، اما نه هنوز. چون اگه زودتر بدونی... منو میکشی.»
جونگکوک بهش نزدیکتر شد. فاصلهشون کمتر از چند سانتیمتر شد.
«پس خطرناکی، درست مثل چیزی که فکر میکردم.»
اَت آروم و جدی زمزمه کرد:
«و تو؟ فکر میکنی چقدر میتونی نزدیک بشی... بدون اینکه عاشق من شی؟»
سکوت.
جونگکوک لبخند نصفهای زد.
اما چیزی تو نگاهش شکست... شاید یه دیوار. شاید یه ترس.
---
(ژانر: مافیایی، عاشقانه، درام، اسمات کم / شخصیتها: جونگکوک، اَت، یونهو، سوآ)
---
[روز بعد – ساعت ۳:۲۲ بعدازظهر – حیاط پشتی عمارت]
صدای آب فواره با باد ترکیب شده بود. ات روی نیمکت نشسته بود، زنجیر نازکی به مچ پای چپش وصل شده بود، نه اونقدر بلند که فرار کنه، نه اونقدر کوتاه که تحقیرآمیز باشه.
سوآ با یه سینی بهش نزدیک شد. دختر قدبلند با موهای تیره و چشمانی مثل آینهی تهی.
«برات کیک آوردم. شکلاتیه. فکر کنم خوشمزه باشه.»
لبخندش مصنوعی نبود، ولی کاملاً صادق هم نبود.
ات فقط به چشمهاش نگاه کرد.
«تو اینجایی چون بهش وفاداری... یا چون میترسیش؟»
سوآ مکث کرد. فنجون رو روی میز گذاشت.
«هردو. تو اگه زرنگی، باید بفهمی کی رو نباید گول بزنی.»
ات لبخند تلخی زد.
«مشکل اینجاست که من از گول زدن نمیترسم. از اعتماد کردن میترسم.»
---
[همزمان – دفتر خصوصی جونگکوک]
یونهو با نگرانی وارد شد.
«اون دختر... دیشب با دوربینهای مخفی تماس گرفته. یکی از سیمهای پنهونشده رو پیدا کرده بود. داشت با کسی حرف میزد.»
جونگکوک سری تکون داد.
«و تونستی بفهمی با کی؟»
یونهو نگاهش رو پایین انداخت.
«نه... اما صداش پر از کینه بود. گفت: "نقشه هنوز سر جاشه. فقط یه قدم مونده."»
جونگکوک بلند شد، آستینهاش رو بالا زد و به سمت پنجره رفت.
«پس نقشهاش رو شروع کرده. ولی نمیدونه... منم بازی رو بلدم.»
---
[شب – اتاق زیرشیروانی – چند ساعت بعد]
در اتاق باز شد. ات پشت میز نشسته بود و داشت دفتر کوچیکی رو ورق میزد.
جونگکوک وارد شد، بدون هیچ حرفی تا نزدیکش رفت.
«باید بدونم با کی حرف زدی.»
ات نفس عمیقی کشید.
«فقط با گذشتهم. یه چیزی هست که باید بدونی، اما نه هنوز. چون اگه زودتر بدونی... منو میکشی.»
جونگکوک بهش نزدیکتر شد. فاصلهشون کمتر از چند سانتیمتر شد.
«پس خطرناکی، درست مثل چیزی که فکر میکردم.»
اَت آروم و جدی زمزمه کرد:
«و تو؟ فکر میکنی چقدر میتونی نزدیک بشی... بدون اینکه عاشق من شی؟»
سکوت.
جونگکوک لبخند نصفهای زد.
اما چیزی تو نگاهش شکست... شاید یه دیوار. شاید یه ترس.
---
- ۱۰.۵k
- ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط