{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قمار عشق

«قمار عشق »
part 5
بعد از ظهر ، ساعت 4*


تایم دانشگاه تموم شده بود. همراه با سوکجین مثل همیشه دیر تر از همه از دانشگاه خارج میشن. از همدیگه خداحافظی میکنن و تهیونگ به سمت کتابخونه و سوجین به سمت محل کارش میره
.
.
.
ابنبات توت فرنگی که همیشه تو جیبش پیدا میشد رو خارج می‌کنه و جلدش و باز می‌کنه و داخل دهنش می‌کنتش.
طعم شیرین ابنبات تو دهنش پخش میشه. از لذت چشم هاش رو میبنده. عاشق طعم توت‌فرنگی بود و از الهه ماه ممنون بود رایحش هم توت‌فرنگی بود. ابنبات رو گوشه لپش نگه میداره و به رو به روش خیره میشه.
بند کوله پشتیش رو از روی عادت میگیره و درحالی که حرکت میکرد به بچه‌گربه هایی که باهم بازی میکردن نگاه میکنه.
بیخبر از شکار چی ای که روش کمین کرده بود و بهش خیره شده بود.
جونگکوک که از لحظه خارج شدن شکارش از دانشگاه با چشاش دنبالش میکرد با دیدن اینکه تنها شده می‌ره سمتش. آروم آروم بهش نزدیک میشه و دستشو دور Kمر باریک امگا حلقه می‌کنه.
تهیونگ که از لمس شدن یهوییش ترسیده بود از ترس میپره و عقب می‌ره:
- ت...تو کی هستی..؟

جونگ کوک نیشخندی میزنه و به امگا نگاه می‌کنه:
- من؟ عاام...خب بزار اینجوری بگم کسی که قراره باهات بازی کنه!

با نگاهش بالا تا پایین امگا رو برانداز می‌کنه، با دیدن Bدن بی نقص امگا نیشخندش پر رنگ تر میشه.
تهیونگ که از نگاه های آلفای رو به روش ترسیده بود، کوله پشتیش رو برای دفاع از خودش جلوش نگه میداره.
به دور برش نگاه می‌کنه.خالی بودن خیابون ترسشو بیشتر میکرد.
تو ذهنش دنبال راه فرار بود که با حرف الفا چشاش درشت میشه.

- واوو..چه Bدن خوبی داری امگا کوچولو

سعی میکرد از حس ترس و اضطرابی که سراغش اومده بود کم کنه. حتما اینم از اون الفا های خیابونی که مزاحم امگا ها میشنه.

اما ایکاش همین بود..
اون بیخبر بود از اینکه اون الفا کسیه که قراره زندگی تهیونگ رو از این رو به اون رو کنه و همین دلخوشی های کوچیکش که تو کتابخونه رفتن و دانشگاه خلاصه میشد رو به زودی ازش بگیره.

تهیونگ دوباره نگاهی به الفا میندازه، خودش رو بی اهمیت جلوه میده و راهش رو میگیره میره.
آلفا دنبالش می‌ره و از پشت بهش نزدیک میشه. به بوت امگا که جلوی دیدش بود.sپَنَکی میزنه.
امگا با sپَنَکی که به بوتش خورد برمیگرده سمت آلفا و با بغضی که به خاطر ترس به چشماش اومده بود بهش نگاه میکنه:
-..ب..بهم دست نزن ..ولم کن ..این همه امگا برو سراغ اونا..!

جونگکوک با حرف امگا پوزخندی میزنه.
- اوو بیب، من با امگا های دیگه کاری ندارم الان فقط با تو و بدن خوشگلت کار دارم! اما چون خیلی مهربونم این اجازه رو بهت میدم که الان بری و از این چند روزی که میتونی آزاد باشی و خوش بگذرونی لذت ببری!
امگا بغضی که تو گلوش بود و قورت میده کوله پشتیش رو میندازه رو شونش و به سمت خونه حرکت می‌کنه. دیگه حوصله رفتن به کتابخونه رو نداشت.
فقط میخواست بره خونه زودتر و به تختش پناه ببره.
آلفا به رفتن امگا نگاه می‌کنه و پوزخندی میزنه
- خوب چیزی بهم باختی قمار باز
روشو برمیگردونه و به سمت ماشینش می‌ره و سوار میشه به سمت خونه حرکت می‌کنه.


سلام امیدوارم حالتون خوب باشه ،‌بابت تاخیر معذرت می‌خوام ، جایی بودم نت ضعیف بود.
دیدگاه ها (۸)

سلام امیدوارم حالتون خوب باشه.اگر دنبال کننده داستان « بوسه ...

« قمار عشق » Part 10 نامجون نا امید به سمت ماشینش می‌ره و سو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط