{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وقتی خدا از پشت دستهایش را

وقتی خدا از پشت دستهایش را

روی چشمانم گذاشت

از لای انگشتانش آنقدر

محو دیدن دنیا شدم

که فراموش کردم

او منتظر است تا نامش را صدا کنم
دیدگاه ها (۱)

نشکن !می میرددلَ‌ت می آید،دلَ‌م بمیرد‌وُ برای توتنگ نشود

بــدانــیــدکــه فــردا دیر استو اگر غصه بیاید امروزتاهمیشه ...

‌الــهےتو که بـــاشیتمام دورها نزدیک وتمام ناممکن هاممکن مے ...

آهای کافه چی ...از ما که گذشت ...اما هرکه تنها آمد اینجا ......

bts

رومان عشق مافیا پارت 27 ترو خدا یہ لایک کنی جایہ دوری نمیرہ ...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_13وارد آشپزخانه شدم..میخواست...

رمان تهیونگ

part 15

*💌:جیسونگی پیامی در بابل فرستاده🐿:سلام من جیسونگ صاحب تولدم ...

چند پارتی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط