in your eyes

part_2

وقتی به سالن رسیدم مامان و بابا و پدربزرگ و مادر بزرگ داخل سالن نشسته بودن

همین که من رو دیدن رفتم سمتشون و بغلشون کردم

بعد از یکم احوالپرسی با حالت تعجب پرسیدم:
پس تهیونگ کو؟

که بابام گفت:
شرکت یه کار مهم پیش اومده بود مجبور شد بره
پنج دقیقه پیش پیام دادم و گفت یکم دیگه میرسه

باشه ای گفتم و به مامان‌بزرگ با صدایی ملایم گفتم:
مامان‌بزرگ . برام اتاق آماده کردین؟

گفت:
از اونجایی که هر چیزی رو پسند نمی کنی من و مامانت گفتیم خودت اتاقتو آماده کنی (لبخند)
تا موقعی که اتاقت آماده بشه میتونی توی اتاق مهمون باشی دخترم

فک نمیکردم انقدر خوب یادشون باشه و گفتن:
اوو . پس خوب منو میشناسینا (چشمک)

مامان بزرگ خنده کوتاهی کرد و سرم رو نوازش کرد

همینطور که گرم صحبت بودیم از راهرو صدای پا اومد
تهیونگ بود که داشت میومد
تا همدیگه رو دیدیم پریدیم بغل هم و می چرخیدیم

تهیونگ من رو گذاشت پایین و با صدایی دل تنگ گفت:
دلم برات تنگ شده بود آبجی کوچولوی من
و سرم رو نوازش کرد

من با بغض و خوشحالی گفتم:
منم همینطور
و باز بغلش کردم
و سرم رو تکیه دادم بهش

آروم خندید و سرم رو بوسید

یکم بعد نشستیم و کلی همگی با هم حرف زدیم
ساعت نزدیکای ۶ شده بود و من تصمیم گرفتم برم بالا
از پله ها بالا رفتم و در اتاق رو باز کردم
همین که تخت رو دیدم خودمو انداختم روش
هوفف . چه روز خوبی بود . خدا کنه تا شب همینجوری بمونه....


اسلاید ۲ تا ۶ عمارت
دیدگاه ها (۲)

in your eyes

in your eyes

in your eyes

وسط یه بازار شلوغخیلی اتفاقی چشمامون بهم قفل شدپلک نزد ، پلک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط