in your eyes

part_۳

گوشیو باز کردم و یکم چرخیدم
یکم بعد کارینا زنگ زد و کلی با هم صحبت کردیم

بعد از اینکه قطع کردم
رفتم سمت حموم و یه دوش ۳۰ مینی گرفتم

حوله ام رو پوشیدم و روتین پوستیمو انجام دادم

موهامو خشک کردم و یه لباس پوشیدم
همه کارامو کردم . ساعت نزدیکای ۹ بود

دمپایی هامو پوشیدم و گوشیمو برداشتم
رفتم پایین پیش بقیه

داشتم از پله ها پایین میرفتم که شنیدم دارن در مورد یچی حرف میزنن
وایستادم تا گوش بدم
اما اصلا نمیشد
اَه . ولش کن

همین که رفتم تو سالن ساکت شدن و چیزی نگفتن
یکم شک کردم اما بدون اینکه چیزی بگم نشستم رو مبل
از مامان بزرگ پرسیدم:
غذا کی آماده میشه؟
و گفت: تا یک ربع دیگه دخترم
باشه ای گفتم که همه مشغول صحبت شدیم
مامان بزرگ هم رفت تو آشپزخونه

حدود یه ربع گذشته بود و رفتیم سر میز شام
من که از دیدم غذا خوشحال شدم گفتم: به به . این غذا خوردن داره
مامان بزرگ خندید و گفت تا میتونی باید بخوری

کلی غذا بود مثل . کتلت خوک . نودل جاجانگ میونگ . خورشت کیمچی . دوکبوکی . سوپ گاو . بولگوگی . داک گالبی و..
خلاصه بگم سنگ تموم گذاشته بودن
یکم از خورشت کیمچی خوردم . اوف اصلا با آدم حرف میزنه این غذا

همونطور که مشغول غذا بودیم
پدربزرگ خواست چیزی بگه


۲. لباس کایلا
۳. روتین پوستی
۴. گوشی کایلا
۵. دمپایی کایلا
دیدگاه ها (۳)

in your eyes

in your eyes

in your eyes

#𝓖𝓲𝓻𝓵_𝓶𝓸𝓯𝓲𝓪𝓟15ویو ا.ت سریع خودمو شستم و همونجا لباسامو پوشید...

نفرین شیرین. پارت 1

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط