{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۱ | کودکی

پارت ۱ | کودکی

هفت سالم بود.

خونه پر از سر و صدا بود. همه برای تولد دخترخاله‌م جمع شده بودن. صدای خنده از پذیرایی می‌اومد و بچه‌ها با کادوهاشون این‌طرف و اون‌طرف می‌دویدن.

من هم با یه نقاشی که خودم کشیده بودم، آروم رفتم سمت خاله‌م.

ـ «خاله... ببین، برای تو کشیدم.»

بدون اینکه حتی به نقاشی نگاه کنه، مشغول حرف زدن با بقیه شد و فقط گفت:
«الان نه عزیزم.»

همون «الان نه» هیچ‌وقت تبدیل به «الان» نشد.

آروم نقاشی رو تا کردم و توی جیب لباسم گذاشتم.

چند دقیقه بعد دیدم همه دور دخترخاله‌م جمع شدن؛ ازش تعریف می‌کردن، عکس می‌گرفتن و براش دست می‌زدن.

من فقط از یه گوشه نگاه می‌کردم.

اون روز اولین باری بود که با خودم فکر کردم...

«شاید من یه مشکلی دارم.»

---

سال‌ها گذشت.

هر مهمونی برای من شبیه هم بود.

وقتی وارد خونه خاله‌ها می‌شدیم، همه اول سراغ خواهر و برادرام می‌رفتن.

«وای چقدر بزرگ شدی!»

«ماشالله چه خوشگل شدی!»

«بیا بغلم.»

و من؟

فقط کنار در می‌ایستادم و لبخند می‌زدم.

نه اینکه کسی باهام بدرفتاری کنه... فقط انگار حضورم دیده نمی‌شد.

کم‌کم یاد گرفتم چیزی نگم.

دیگه نقاشی‌هامو به کسی نشون نمی‌دادم.

وقتی نمره بیست می‌گرفتم، فقط برگه رو داخل کیفم می‌ذاشتم.

وقتی دلم می‌شکست، توی اتاقم گریه می‌کردم تا کسی نفهمه.

از همون بچگی یه عادت پیدا کرده بودم...

هر شب قبل از خواب از خودم می‌پرسیدم:

«اگه یه روز نباشم... اصلاً کسی متوجه می‌شه؟»

جوابش رو نمی‌دونستم.

فقط پتو رو تا روی صورتم می‌کشیدم و بی‌صدا اشک می‌ریختم؛ در حالی که هنوز یه دختر کوچولو بودم که فقط دلش می‌خواست یک نفر دستش رو بگیره و بگه:

«من می‌بینمت.»


ادامه دارد.
دیدگاه ها (۱۲)

پارت ۲ | اولین نوری که دیده شدسال‌ها گذشته بود.دیگه اون دختر...

پارت ۳ | آدم‌هایی که کم‌کم من را برگرداندندورود به دانشگاه ب...

میخوام یه فیک راجب زندگی خودم ولی بجای خودماز ( ا.ت ) استفاد...

دوست داریناگر ندارید بگین تا ادامش رو نزارمچون حس میکنم باحا...

My boyfriendP:7تو وقتی مطمئن شدی همه سرِ میز شام دارن حرف می...

ThekNOwWay از لینو و گربه هاش

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط