پارت ۳ | آدمهایی که کمکم من را برگرداندند
پارت ۳ | آدمهایی که کمکم من را برگرداندند
ورود به دانشگاه برای من فقط شروع یک مرحله جدید نبود.
یه جور فرار بود.
فرار از دختری که همیشه ساکت گوشه اتاق مینشست و فکر میکرد زیادی معمولیه.
روز اول دانشگاه، با یه کیف روی شونهم و کلی فکر توی سرم، بین آدمهایی قدم میزدم که هیچکدوم منو نمیشناختن.
عجیب بود...
برای اولین بار، کسی گذشتهمو نمیدونست.
کسی نمیدونست چند بار خواستم حرف بزنم و منصرف شدم.
کسی نمیدونست چقدر طول کشیده بود تا یاد بگیرم خودمو معرفی کنم.
فقط یه دختر جدید بودم.
و شاید همین، فرصتی بود برای شروع دوباره.
---
اولین دوستی که پیدا کردم، یه دختر پرانرژی بود.
همون روز اول کنارم نشست و گفت:
ـ «تو همیشه اینقدر ساکتی یا امروز یه استثناست؟»
خندیدم.
یه خنده واقعی.
نه از اون لبخندهایی که فقط برای نشون دادن ادب میزدم.
گفتم:
ـ «فکر کنم بیشتر ساکتم.»
گفت:
ـ «پس باید کمک کنم بیشتر حرف بزنی.»
و نمیدونستم همین جمله ساده، قراره شروع یه دوستی مهم باشه.
کمکم آدمهایی وارد زندگیم شدن که مجبورم نمیکردن کامل باشم.
اگه اشتباه میکردم، مسخرهم نمیکردن.
اگه ناراحت بودم، مجبور نبودم وانمود کنم خوبم.
برای اولین بار فهمیدم دوست داشتن همیشه با کارهای بزرگ نشون داده نمیشه.
گاهی فقط یعنی یکی وسط شلوغیها صدات کنه:
«هی، حالت خوبه؟»
و واقعاً منتظر جواب بمونه.
---
با گذشت ترمها، خودم هم تغییر کردم.
هنوز هم گاهی همون دختر کوچولوی هفتساله بودم که نقاشیش رو توی جیبش قایم کرده بود.
اما حالا یه تفاوت بزرگ وجود داشت...
دیگه اون دختر تنها نبود.
یاد گرفته بودم ارزشم رو از نگاه بقیه پیدا نکنم.
یاد گرفته بودم اگر کسی منو نبیند، به این معنی نیست که چیزی برای دیدن وجود ندارد.
---
یه شب بعد از کلاس، وقتی با دوستام توی کافه نشسته بودیم، صحبت از آرزوها شد.
یکی میخواست مهاجرت کنه.
یکی میخواست یه کسبوکار راه بندازه.
یکی میخواست هنرمند بشه.
وقتی نوبت من رسید، چند لحظه سکوت کردم.
سالها بود آرزوهامو بلند نگفته بودم.
بعد آروم گفتم:
ـ «میخوام یه روز کاری کنم که خودم به خودم افتخار کنم.»
دوستم لبخند زد و گفت:
ـ «فکر کنم خیلی وقته شروع کردی.»
اون شب وقتی به خونه برگشتم، جلوی آینه ایستادم.
برای اولین بار به خودم نگاه کردم و به جای پیدا کردن نقصها...
فقط یه آدم خسته اما قوی دیدم.
نمیدونستم چند ماه بعد، یه اتفاق کاملاً غیرمنتظره قراره وارد زندگیم بشه.
اتفاقی که اسمش فقط یک آشنایی ساده نبود...
ادامه دارد.
ورود به دانشگاه برای من فقط شروع یک مرحله جدید نبود.
یه جور فرار بود.
فرار از دختری که همیشه ساکت گوشه اتاق مینشست و فکر میکرد زیادی معمولیه.
روز اول دانشگاه، با یه کیف روی شونهم و کلی فکر توی سرم، بین آدمهایی قدم میزدم که هیچکدوم منو نمیشناختن.
عجیب بود...
برای اولین بار، کسی گذشتهمو نمیدونست.
کسی نمیدونست چند بار خواستم حرف بزنم و منصرف شدم.
کسی نمیدونست چقدر طول کشیده بود تا یاد بگیرم خودمو معرفی کنم.
فقط یه دختر جدید بودم.
و شاید همین، فرصتی بود برای شروع دوباره.
---
اولین دوستی که پیدا کردم، یه دختر پرانرژی بود.
همون روز اول کنارم نشست و گفت:
ـ «تو همیشه اینقدر ساکتی یا امروز یه استثناست؟»
خندیدم.
یه خنده واقعی.
نه از اون لبخندهایی که فقط برای نشون دادن ادب میزدم.
گفتم:
ـ «فکر کنم بیشتر ساکتم.»
گفت:
ـ «پس باید کمک کنم بیشتر حرف بزنی.»
و نمیدونستم همین جمله ساده، قراره شروع یه دوستی مهم باشه.
کمکم آدمهایی وارد زندگیم شدن که مجبورم نمیکردن کامل باشم.
اگه اشتباه میکردم، مسخرهم نمیکردن.
اگه ناراحت بودم، مجبور نبودم وانمود کنم خوبم.
برای اولین بار فهمیدم دوست داشتن همیشه با کارهای بزرگ نشون داده نمیشه.
گاهی فقط یعنی یکی وسط شلوغیها صدات کنه:
«هی، حالت خوبه؟»
و واقعاً منتظر جواب بمونه.
---
با گذشت ترمها، خودم هم تغییر کردم.
هنوز هم گاهی همون دختر کوچولوی هفتساله بودم که نقاشیش رو توی جیبش قایم کرده بود.
اما حالا یه تفاوت بزرگ وجود داشت...
دیگه اون دختر تنها نبود.
یاد گرفته بودم ارزشم رو از نگاه بقیه پیدا نکنم.
یاد گرفته بودم اگر کسی منو نبیند، به این معنی نیست که چیزی برای دیدن وجود ندارد.
---
یه شب بعد از کلاس، وقتی با دوستام توی کافه نشسته بودیم، صحبت از آرزوها شد.
یکی میخواست مهاجرت کنه.
یکی میخواست یه کسبوکار راه بندازه.
یکی میخواست هنرمند بشه.
وقتی نوبت من رسید، چند لحظه سکوت کردم.
سالها بود آرزوهامو بلند نگفته بودم.
بعد آروم گفتم:
ـ «میخوام یه روز کاری کنم که خودم به خودم افتخار کنم.»
دوستم لبخند زد و گفت:
ـ «فکر کنم خیلی وقته شروع کردی.»
اون شب وقتی به خونه برگشتم، جلوی آینه ایستادم.
برای اولین بار به خودم نگاه کردم و به جای پیدا کردن نقصها...
فقط یه آدم خسته اما قوی دیدم.
نمیدونستم چند ماه بعد، یه اتفاق کاملاً غیرمنتظره قراره وارد زندگیم بشه.
اتفاقی که اسمش فقط یک آشنایی ساده نبود...
ادامه دارد.
- ۲۸۵
- ۱۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط