{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

و رسید روز مرگ من

و رسید روز مرگ من...
به یاد می اورم که بالای سرم بودی هنگام خاک کردنم...
نه میگریستی و نه میخندیدی..
فقط چند کلمه ی کوچک بر زبان اوردی
" آنچنان شجاع و ساکت بودی، که فراموشم شد رنج میکشی"
و بعد قدم های ارامت را اهسته به سمت عقب برداشتی و در آن باران سهمگین از دید خارج شدی :)

_ من، خودم و درونم
دیدگاه ها (۰)

...

خسته‌م از نوشتن و حذف کردن و ممنوع بودن کلماتی که پشتشون کل ...

ما خود خدا را آفریده‌ایم و اکنون نیز، همگی دست به دست هم داد...

زندگی، بند بند وجودم را نابود کردند این ادمها...چیزی دگر باق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط