{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}
𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟳𝟬

[ویو تهیونگ - دو روز قبل]

صدای برخورد قاشق و چنگال‌ها و خنده‌های ظاهری و روی اعصاب لارا، فضای سالن پذیرایی عمارت ما رو پر کرده بود.
خانواده‌ی لارا امشب مهمون ما بودن.

دو ماه بود که توی جهنمِ بی‌خبری از ا.ت می‌سوختم و حالا مجبور بودم سر یک میز با دختری بنشینم که مسبب تموم این بدبختی‌ها بود.

کلافه و عصبی بودم، انگشتام رو دور لیوان فشرده بودم و حتی یک لقمه هم از گلوم پایین نمی‌رفت.

لارا در حالی که لبخند دندون‌نمایی روی لبش بود، نگاهش رو از پدرم گرفت و مستقیم زل زد به من. صداش رو کمی بلندتر کرد تا توجه کل سالن رو جلب کنه.

لارا: تهیونگ... راستش دو روز دیگه مسابقه باله بین‌المللی تو پاریس دارم. خیلی دوست دارم تو هم باهام بیای و کنارم باشی. حضور تو بهم کلی انگیزه میده... میشه باهام بیای پاریس؟

فکم از شدت عصبانیت منقبض شد.
دختره‌ی باهوش و حیله‌گر... کاملا می‌دونستم چرا این حرف رو الان و وسط این جمع زد.

اون از قصد این موضوع رو جلوی پدرم گفت تا من نتونم جلوی همه تو روش وایستم و مخالفت کنم.

نگاه سرد و غضبناکم رو بهش دوختم، اما اون انگار نه انگار، فقط با همون لبخند فیکش منتظر جوابم بود.

قبل از اینکه بتونم حرفی بزنم و مخالفتم رو بکوبم تو صورتش، مادر لارا با لحنی پر از افاده رو به پدر و مادرم کرد گفت...

هانا: البته اگه شما هم افتخار بدید و همراه ما بیایید، ما خیلی خوشحال میشیم.... یه سفر خانوادگی قبل از ازدواجِ بچه‌ها، واقعا‌ عالی میشه.

پدر لارا هم لیوانش رو روی میز گذاشت، جدی شد و با لحنی مقتدرانه ادامه داد..

مینهو: بله، کاملا موافقم. این مسابقه برای آینده‌ی لارا خیلی مهم و سرنوشت‌سازه...بودن تهیونگ به عنوان همسر آینده‌اش، انگیزه بزرگی برای لارا داره...

پدرم با رضایت سرش رو تکون داد و نگاه سنگینش رو روی من ثابت کرد. نگاهی که کاملا دستوری بود، نه پیشنهادی...

ته‌سون: حتما... تهیونگ کارهاش رو هماهنگ می‌کنه تا همراه لارا باشه. این ازدواج و موفقیت‌ها، آبروی هر دو خانواده‌ست.

چنگال رو با حرص روی بشقاب رها کردم که صدای بلندی داد.
عصبانیت مثل سم توی رگهام جریان داشت.

لارا با پیروزی به من نگاه کرد، بی‌خبر از اینکه این سفر به پاریس، قرار بود سرنوشت همه‌مون رو برای همیشه تغییر بده...


_____


صدای یکنواخت موتور هواپیمای شخصی، توی فضای لوکس باند پرواز می‌پیچید.

صندلی‌های چرمی پهن، دکوراسیون چوبی گرون‌قیمت که بوی ثروت و قدرت می‌داد.

اون‌طرف‌تر، پدرم و پدر لارا کنار هم نشسته بودن و با خنده درباره‌ی سهام و قراردادهای جدید صحبت می‌کردن؛ مادرها هم مشغول نوشیدن و بحث درباره‌ی مزون‌های لباس پاریس بودن.


همه چیز در ظاهر آروم و بی‌نقص بود، اما برای من، این هواپیما یک سلول انفرادی متحرک بود.

کلافه و عصبی، تکیه داده بودم به صندلی و به ابرهای سفیدی که از پشت شیشه‌ی پنجره رد می‌شدن زل زده بودم.

دستام رو توی هم قفل کرده بودم و تمام وجودم پر از بی‌قراری بود.

در همین لحظه، لارا با افاده و اون لبخند رو مخ همیشگی‌ش اومد و روی صندلی دقیقا کنار من نشست.
دیدگاه ها (۵)

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟳𝟭 عطر تند و شیرینش فورا فضا...

فیک نویس

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟲𝟵پایین پنجره، توی کوچه پشتی...

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟲𝟴و برای اولین بار صدام رو ب...

تمام این چند روز با چشمای اشکی و صورتی که قرمزیش روی پوست سف...

اشتباه من

اشتباه من

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط