#دختر_قمار_باز
#دختر_قمار_باز
Season : ¹
Part : ³⁴
ویو اِلا___
همه چیز…
کمکم محو میشد.
صداش…
چهرهش…
حتی نورها.
فقط یه حس مونده بود—
گرما.
بازوهـاش.
یه لحظه بعد—
دوباره تو بغلش بودم.
نمیدونستم کی بلندم کرد…
کی منو گذاشت تو ماشین…
فقط یادمه سرم افتاد روی شونهش…
و تاریکی…
کاملم کرد.
خوابم برد.
عمیق.
بیدفاع.
وقتی ماشین ایستاد—
من نفهمیدم.
وقتی پیاده شد—
من نفهمیدم.
وقتی دوباره بغلم کرد—
بازم نفهمیدم.
فقط یه چیز توی خوابم حس میشد…
اینکه هنوز هست.
هنوز…
ولم نکرده.
_________________________________________
ویو ادمین___
در عمارت باز شد.
قدمهاش آروم بود…
اما محکم.
الا توی بغلش…
سبکتر از همیشه به نظر میرسید.
بیدفاعتر.
چیزی که هیچوقت اجازه نمیداد کسی ببینه.
از پلهها بالا رفت.
بدون مکث.
بدون تردید.
انگار این مسیر…
حفظ شده بود تو ذهنش.
در اتاق باز شد.
نور کم.
سکوت.
رفت سمت تخت.
آروم خم شد…
و الا رو گذاشت روی تخت.
چند تار مو افتاده بود روی صورتش.
کنارش زد.
خیلی آروم.
مثل چیزی شکننده.
پتو رو کشید روش.
تا روی شونههاش.
چند ثانیه…
فقط نگاهش کرد.
همون دختر شلوغ…
سرکش…
الان—
آروم خوابیده بود.
نفسهاش منظم.
لبهاش نیمهباز.
و برای اولین بار....
هیچ دیواری بینشون نبود.
جونکوک صاف شد.
خواست بره.
یه قدم عقب برداشت—
که—
صدا.
ضعیف.
خیلی ضعیف.
الا: …نرو…
خشکش زد.
برگشت.
چشمهاش تیز شد.
اما این بار…
نه از خشم.
از یه چیز دیگه
الا تکون خورد.
چشمهاش بسته بود…
اما دستش کمی روی تخت کشیده شد.
انگار دنبال چیزی میگشت.
صداش دوباره اومد—
آرومتر.
شکستهتر.
الا: تنهام نذار…
قلبش…
یه لحظه از ریتم افتاد.
لعنتی.
چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
موند.
بین رفتن…
و موندن.
نفسش رو آهسته بیرون داد.
برگشت سمت تخت.
کنار تخت نشست.
دستش رو برد جلو…
مچ دست الا رو گرفت.
گرم.
زنده.
اما ضعیف.
الا ناخودآگاه…
انگشتهاشو دور دستش حلقه کرد.
محکم.
انگار واقعاً میترسید تنها بمونه.
چشمهای جونکوک نرم شد.
یه کم.
خیلی کم.
اما واقعی.
جونکوک: نمیرم.
آروم گفت.
طوری که فقط خودش بشنوه…
یا شاید…
اون.
انگشتهاش رو کمی فشار داد.
الا نفس عمیقی کشید.
آرومتر شد.
دستش هنوز تو دستش بود.
و این بار—
ول نکرد.
جونکوک تکیه داد به پشتی تخت.
نگاهش روی صورت الا موند.
بیدفاعترین حالتش.
و خطرناکترین.
چون این همون چیزی بود که…
دلش رو میبرد.
بیاجازه.
بیمنطق.
ساعتها گذشت…
اما اون—
همچنان نشست.
دستش تو دستش.
و برای اولین بار بعد از مدتها—
نخواست فرار کنه.
ادامه دارد......
لایک کنید و نظر بدینننتننننننن🔪🔪🎀🎀
شرط :
لایک : ۳۵ تا
کامنت : ۱۳ تا
بازنشر : ۱۱ تا
Season : ¹
Part : ³⁴
ویو اِلا___
همه چیز…
کمکم محو میشد.
صداش…
چهرهش…
حتی نورها.
فقط یه حس مونده بود—
گرما.
بازوهـاش.
یه لحظه بعد—
دوباره تو بغلش بودم.
نمیدونستم کی بلندم کرد…
کی منو گذاشت تو ماشین…
فقط یادمه سرم افتاد روی شونهش…
و تاریکی…
کاملم کرد.
خوابم برد.
عمیق.
بیدفاع.
وقتی ماشین ایستاد—
من نفهمیدم.
وقتی پیاده شد—
من نفهمیدم.
وقتی دوباره بغلم کرد—
بازم نفهمیدم.
فقط یه چیز توی خوابم حس میشد…
اینکه هنوز هست.
هنوز…
ولم نکرده.
_________________________________________
ویو ادمین___
در عمارت باز شد.
قدمهاش آروم بود…
اما محکم.
الا توی بغلش…
سبکتر از همیشه به نظر میرسید.
بیدفاعتر.
چیزی که هیچوقت اجازه نمیداد کسی ببینه.
از پلهها بالا رفت.
بدون مکث.
بدون تردید.
انگار این مسیر…
حفظ شده بود تو ذهنش.
در اتاق باز شد.
نور کم.
سکوت.
رفت سمت تخت.
آروم خم شد…
و الا رو گذاشت روی تخت.
چند تار مو افتاده بود روی صورتش.
کنارش زد.
خیلی آروم.
مثل چیزی شکننده.
پتو رو کشید روش.
تا روی شونههاش.
چند ثانیه…
فقط نگاهش کرد.
همون دختر شلوغ…
سرکش…
الان—
آروم خوابیده بود.
نفسهاش منظم.
لبهاش نیمهباز.
و برای اولین بار....
هیچ دیواری بینشون نبود.
جونکوک صاف شد.
خواست بره.
یه قدم عقب برداشت—
که—
صدا.
ضعیف.
خیلی ضعیف.
الا: …نرو…
خشکش زد.
برگشت.
چشمهاش تیز شد.
اما این بار…
نه از خشم.
از یه چیز دیگه
الا تکون خورد.
چشمهاش بسته بود…
اما دستش کمی روی تخت کشیده شد.
انگار دنبال چیزی میگشت.
صداش دوباره اومد—
آرومتر.
شکستهتر.
الا: تنهام نذار…
قلبش…
یه لحظه از ریتم افتاد.
لعنتی.
چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
موند.
بین رفتن…
و موندن.
نفسش رو آهسته بیرون داد.
برگشت سمت تخت.
کنار تخت نشست.
دستش رو برد جلو…
مچ دست الا رو گرفت.
گرم.
زنده.
اما ضعیف.
الا ناخودآگاه…
انگشتهاشو دور دستش حلقه کرد.
محکم.
انگار واقعاً میترسید تنها بمونه.
چشمهای جونکوک نرم شد.
یه کم.
خیلی کم.
اما واقعی.
جونکوک: نمیرم.
آروم گفت.
طوری که فقط خودش بشنوه…
یا شاید…
اون.
انگشتهاش رو کمی فشار داد.
الا نفس عمیقی کشید.
آرومتر شد.
دستش هنوز تو دستش بود.
و این بار—
ول نکرد.
جونکوک تکیه داد به پشتی تخت.
نگاهش روی صورت الا موند.
بیدفاعترین حالتش.
و خطرناکترین.
چون این همون چیزی بود که…
دلش رو میبرد.
بیاجازه.
بیمنطق.
ساعتها گذشت…
اما اون—
همچنان نشست.
دستش تو دستش.
و برای اولین بار بعد از مدتها—
نخواست فرار کنه.
ادامه دارد......
لایک کنید و نظر بدینننتننننننن🔪🔪🎀🎀
شرط :
لایک : ۳۵ تا
کامنت : ۱۳ تا
بازنشر : ۱۱ تا
- ۲۶۲
- ۰۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط