{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#دختر_قمار_باز

#دختر_قمار_باز





Season : ¹




Part : ³⁶



ویو اِلا___




چشم‌هام هنوز کامل باز نشده بود…
اما یه چیز—
یه حس—
مدام تو ذهنم تکرار می‌شد.
دیشب.



صداها…

نورها…

لیوانی که تو دستم بود…

و اون.



قلبم یه‌دفعه تند زد.
نفس تو سینم گیر کرد.
تصاویر…

یکی‌یکی برگشتن.


قمار.

نگاها.

وقتی می بردم.

وقتی—




پلک زدم.
و یادم اومد.
همه‌ش.



اعتراف.



لب‌هام خشک شد.
آروم نشستم.


پشتمو تکیه دادم به تاج تخت.
دستام هنوز یه کم می‌لرزید.
لعنتی…
ما…




واقعاً اون حرفارو زدیم؟
نگاهم رفت سمتش.
جونکوک هنوز کنارم بود.




اما این بار بیدار.
و ساکت.
خیلی ساکت.





نگاهش روی من بود…
اما یه جورایی انگار دنبال کلمه می‌گشت.
چند ثانیه گذشت.
سنگین.





خفه‌کننده.
بعد بالاخره—
نفسشو بیرون داد.
دستشو برد پشت گردنش.
یه حرکت ناآشنا ازش.





جونکوک: اِلا…





صداش مثل همیشه محکم نبود.
کمی…
سخت.
مردد.
چشم‌هامو بهش دوختم.




جونکوک: با اینکه…




مکث کرد.
انگار داشت با خودش می‌جنگید.




جونکوک: اون شب که با هم قمار کردیم…




چشم‌هام ریز شد.
قلبم کوبید.




جونکوک: و بردمت…





نفس کشید.
عمیق.




جونکوک: و با اینکه…




نگاهش افتاد زمین.
برای یه لحظه کوتاه.



جونکوک: اول از هم متنفر بودیم…




لبم کمی لرزید.
چقدر این جمله واقعی بود.
چقدر… دور.
و نزدیک.
جونکوک دوباره نگاهم کرد.
این بار مستقیم.
جوری که نمی‌تونستم فرار کنم.





جونکوک: می‌دونم شاید سرم داد بزنی…




ابروهام بالا رفت.





جونکوک: یا باهام بد حرف بزنی…




یه قدم نزدیک‌تر شد.
آروم.
اما جدی.



جونکوک: ولی…




مکث.
سنگین‌ترین مکث دنیا.





جونکوک: نمی‌تونم بهت نگم.




نفس تو سینم حبس شد.
زمان…
ایستاد.





جونکوک: که بهت…





صداش پایین‌تر شد.
اما واضح‌تر از همیشه.






جونکوک: من…







چشم‌هاش حتی یه لحظه هم ازم جدا نشد.







جونکوک: اِلا…








قلبم داشت از سینه‌م می‌زد بیرون.




جونکوک: عاشقت شدم





سکوت.
نه—
انفجار.
ولی بی‌صدا.
فقط توی من.
چند ثانیه…




هیچی نگفتم.
فقط نگاهش کردم.
اون جونکوک…



اون آدم سرد…
الان جلوی من ایستاده بود—
و اعتراف کرده بود.
واقعی.



بی‌دفاع.
لب‌هام آروم کش اومد.
یه لبخند.




کوچیک.
اما واقعی.
بلند شدم.
بدون فکر.



رفتم سمتش.
و—
بغلش کردم.
محکم.
سرمو گذاشتم روی سینه‌ش.
ضربان قلبش…





سریع بود.
مثل من.
لب زدم—
آروم.
اما مطمئن.





الا: منم دوست دارم…





نفس کشیدم.
لبخندم عمیق‌تر شد.






الا: عوضی من. (دقت کردین الا همیشه به جونکوک میگه عوضی، هیج وقت این عوضی از دهن الا نمیوفتع😂😂 )








چند ثانیه…
هیچی نگفت.
بعد—
دست‌هاش دورم حلقه شد.
محکم.



خیلی محکم.
انگار می‌ترسید ناپدید شم.
صورتشو تو موهام فرو برد.
نفس عمیقی کشید.





جونکوک: دیگه نگو عوضی…




آروم گفت.
ولی ته صداش…
لبخند بود.
سرمو کمی عقب کشیدم.
نگاهش کردم.
چشم‌هاش هنوز تیره بود…
اما این بار—
گرم.




جونکوک آروم پیشونیشو چسبوند به پیشونیم.
فاصله‌مون…
تقریباً صفر بود.





جونکوک: حالا دیگه…


.
زمزمه کرد.




جونکوک: مال منی.





قلبم یه لحظه ایستاد.
نه از ترس.
از شدت حسش.
لبخند زدم.
اما عقب نکشیدم.




الا: ببینیم کی مال کیه…






آروم گفتم.
چشم‌هاش برق زد.
اون برق خطرناک.
آشنا.

اما این بار—
برای من.
دستشو برد زیر چونه‌م.
سرمو کمی بالا آورد.





جونکوک: بازی نکن باهام…






زمزمه کرد.
اما نزدیک‌تر شد.
خیلی نزدیک.




الا: ما از اولش بازی بودیم…





لبخند زدم.
آروم.
نفسش خورد به لب‌هام.



.
جونکوک: نه…





خیلی آروم گفت.
نگاهش نرم شد.




جونکوک: این یکی… جدیه.




و این بار—
هیچ‌کدوممون عقب نکشیدیم.





ادامه دارد.....



واییییییییی ننهههههههه عاشق شدننننننننننن😭😭💃💃💃



نظر بدین و لایک کنیددددددد🔪🔪🎀🎀🎀




شرط :


لایک : ۳۸ تا


نظر : ۱۶ تا


بازنشر: ۱۴ تا
دیدگاه ها (۳۱)

#دختر_قمار_بازSeason : ¹Part : ³⁷ویو اِلا___همه‌چی…بیش از حد...

بانوم فالوشه فیک نویسهههعع@sugaaaaaaa

#دختر_قمار_بازSeason : ¹Part : ³⁵ویو ادمین___نور صبح…آروم از...

#دختر_قمار_بازSeason : ¹Part : ³⁴ویو اِلا___همه چیز…کم‌کم مح...

#دختر_قمار_بازSeason : ¹Part : ³³ویو اِلا___سرم هنوز روی شون...

#دختر_قمار_بازSeason : ¹Part : ²⁴ویو اِلا___هوای شب—آروم بود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط