{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اتاق ب وزن

اتاقے بے وزن
تهے
نگاهم را پٌر کرد
سایه ای در من فرود آمد
همه ی شباهتم را در ناشناسے ِ خود
گٌم کردم
پس من کٌجآ بودم
شاید زندگے ام
در جایِ گٌمشدهـ ای نوسآن داشتـ
من انعکاسے بودم
که بیخودانه
همه ی خلوتـ هآ را بهم میزد
و در پآیانـ
همهـ ی رویآ هآ در سآیهـ ی بٌهتے فرو میرفتــ ..
دیدگاه ها (۱)

چنگ می‌زنم به خیالت!مشتم را که باز میکنم غمگین‌تر می‌شوم...ع...

اتاق من تنهاستاتاق من در انتظار جسمے ایستروح اتاق من مردهماد...

غمگینم و این ربطے به خیابان ولیعصر نداردکه درختانش سالهاست م...

آدم های رمانتیکقد خر شعور ندارندنمے فهمندکه هیچ چیز جالب و خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط