سناریو ساسونارو
سناریو ساسونارو
# 🩸«ماه و خورشید: افسانهیِ خون و اشک» ☀️
فصل دو قسمت بیست و سه
🌅 خورشید طلوع کرده بود،
رگههایِ زرد و نارنجی از لابهلایِ ابرها به آرامی پخش میشدند و روی پوستِ سرخِ گلوریا برق میزدند.
صدایِ بالهایش، مثل طبلهایِ آسمان، بالایِ کوهها میپیچید. 🐉💨
ناروتو روی پشتش نشسته بود،
چشمانش نیمه باز؛
از خستگی، از حیرت، از سوالهایی که یکی یکی در ذهنش صف کشیده بودند:
«کجا میریم؟!»
«اینجا پناهگاهه؟»
«برمیگردیم، درسته؟» 😟
گلوریا، این بار ساکت بود؛
هیچ غرشی، هیچ پاسخِ ذهنی، هیچ نگاهِ نوازشگر.
فقط **سکوت.**
سکوتی سنگینتر از باد و بلندتر از کوه.
☀️ وقتی بر قلهی یک کوهِ عظیم فرود آمد،
گرد و خاکی طلایی به هوا بلند شد.
سنگها زیر وزنِ بالهایش لرزیدند.
گلوریا، با حرکتی آرام، بالِ چپش را خم کرد تا ناروتو پایین بیاید.
ناروتو با تردید،
روی زمین پرید؛
چکمههایش بر سنگِ سرد صدا داد.
او نفسش را بیرون فرستاد،
و رو به گلوریا گفت:
«مطمئنی داری درست میری؟
راه برگشت رو بلدی؟»
اما گلوریا،
حتی نگاهی هم به او نکرد.
او، با ابهتی همچون سایهیِ کوه،
به سمتِ غاری کوچک در نوکِ صخره حرکت کرد.
ناروتو که هنوز از محیط غافلگیر بود،
دواندوان همراهش رفت.
باد از دهانهیِ غار بیرون میآمد،
سرد، مرموز، با بویِ سنگِ خیس و جادو.
ناروتو زیر لب گفت:
«اینجا چهجور جاییه؟ چرا منو آوردی؟»
گلوریا دوباره سکوت کرد.
فقط صدایِ نفسش در تاریکی پیچید—
صدایی سنگین و عمیق،
مثل خشمِ اژدهایی که چیزی را پنهان میکند. 🩸🐲
✨ داخلِ غار، هوا تار بود.
ناروتو جلوی چشمانش را گرفت تا بهتر ببیند.
هر قدم صدایی از سنگهایِ خرد شده برمیخاست.
اما درست در عمقِ دهانه،
ناگهان **نوری آبی** از انتهایِ غار سوسو زد.
ناروتو در جا ایستاد.
آن نور مثل نفسِ سردِ یک موجود زنده بود—نه فقط روشنایی، بلکه حس.
گلوریا گردنش را آرام به سمت آن نور چرخاند،
و با حرکتی آهسته،
به ناروتو اشاره کرد که جلو برود.
ناروتو، با قلبی تپنده، قدم برداشت.
خستگی، ترس، کنجکاوی—همه قاطی شده بودند.
هر چه نزدیکتر میشد،
هالههای بخارِ آبی دورش پیچیدند،
و نور روی پوستش لرزید.
هوایِ غار سردتر شده بود،
و صخرهها بویِ برف و زمان میدادند. 🧊
🔹 و آنجا بود…
در مقابلش، **آینهای عظیم، جادویی، با سطحی موجدار و درخشان.**
نورِ آبی از آن بیرون میتراوید،
و بخارِ سردی از اطرافش بالا میرفت.
ناروتو، مبهوت و محو، جلو رفت.
در آینه نگریست…
اما تصویری نبود.
هیچ بازتابی. هیچ سایهای از خودش.
فقط نور.
«گلوریا… این چیـه؟»
«منو برمیگردونه به قصر؟پیش ساسوکه؟» 😨
گلوریا، با غرشی آرام ولی سنگین، پاسخ داد.
غرشی که هوا را لرزاند،
و در عمقِ وجودِ ناروتو نفوذ کرد.
در آن صدا، چیزی بیش از کلمات بود؛
یک معنا، یک *حکم.*
صدایی که در ذهنِ ناروتو پیچید، مثل زمزمهیِ باد بود:
**«این آینه، راهِ بازگشت نیست… این...»**
ناروتو نفسش بند آمد.
قلبش تند زد.
با صدایی لرزان، زیر لب گفت:
«چ… چی؟ یعنی… من رو آوردی اینجا چون...»
ولی گلوریا چیزی نگفت.
🪞 ناروتو دوباره به آینه نگاه کرد؛
نورش حالا شدیدتر شده بود.
درمیانِ موجها، سایهها بازتابش نورانی تر از قبل بود...
او آهسته گفت:
«این دروازهایه که…
میتونه منو *برگردونه* به دنیایِ انسانها؟» 🌍🩸☁️✨
# 🩸«ماه و خورشید: افسانهیِ خون و اشک» ☀️
فصل دو قسمت بیست و سه
🌅 خورشید طلوع کرده بود،
رگههایِ زرد و نارنجی از لابهلایِ ابرها به آرامی پخش میشدند و روی پوستِ سرخِ گلوریا برق میزدند.
صدایِ بالهایش، مثل طبلهایِ آسمان، بالایِ کوهها میپیچید. 🐉💨
ناروتو روی پشتش نشسته بود،
چشمانش نیمه باز؛
از خستگی، از حیرت، از سوالهایی که یکی یکی در ذهنش صف کشیده بودند:
«کجا میریم؟!»
«اینجا پناهگاهه؟»
«برمیگردیم، درسته؟» 😟
گلوریا، این بار ساکت بود؛
هیچ غرشی، هیچ پاسخِ ذهنی، هیچ نگاهِ نوازشگر.
فقط **سکوت.**
سکوتی سنگینتر از باد و بلندتر از کوه.
☀️ وقتی بر قلهی یک کوهِ عظیم فرود آمد،
گرد و خاکی طلایی به هوا بلند شد.
سنگها زیر وزنِ بالهایش لرزیدند.
گلوریا، با حرکتی آرام، بالِ چپش را خم کرد تا ناروتو پایین بیاید.
ناروتو با تردید،
روی زمین پرید؛
چکمههایش بر سنگِ سرد صدا داد.
او نفسش را بیرون فرستاد،
و رو به گلوریا گفت:
«مطمئنی داری درست میری؟
راه برگشت رو بلدی؟»
اما گلوریا،
حتی نگاهی هم به او نکرد.
او، با ابهتی همچون سایهیِ کوه،
به سمتِ غاری کوچک در نوکِ صخره حرکت کرد.
ناروتو که هنوز از محیط غافلگیر بود،
دواندوان همراهش رفت.
باد از دهانهیِ غار بیرون میآمد،
سرد، مرموز، با بویِ سنگِ خیس و جادو.
ناروتو زیر لب گفت:
«اینجا چهجور جاییه؟ چرا منو آوردی؟»
گلوریا دوباره سکوت کرد.
فقط صدایِ نفسش در تاریکی پیچید—
صدایی سنگین و عمیق،
مثل خشمِ اژدهایی که چیزی را پنهان میکند. 🩸🐲
✨ داخلِ غار، هوا تار بود.
ناروتو جلوی چشمانش را گرفت تا بهتر ببیند.
هر قدم صدایی از سنگهایِ خرد شده برمیخاست.
اما درست در عمقِ دهانه،
ناگهان **نوری آبی** از انتهایِ غار سوسو زد.
ناروتو در جا ایستاد.
آن نور مثل نفسِ سردِ یک موجود زنده بود—نه فقط روشنایی، بلکه حس.
گلوریا گردنش را آرام به سمت آن نور چرخاند،
و با حرکتی آهسته،
به ناروتو اشاره کرد که جلو برود.
ناروتو، با قلبی تپنده، قدم برداشت.
خستگی، ترس، کنجکاوی—همه قاطی شده بودند.
هر چه نزدیکتر میشد،
هالههای بخارِ آبی دورش پیچیدند،
و نور روی پوستش لرزید.
هوایِ غار سردتر شده بود،
و صخرهها بویِ برف و زمان میدادند. 🧊
🔹 و آنجا بود…
در مقابلش، **آینهای عظیم، جادویی، با سطحی موجدار و درخشان.**
نورِ آبی از آن بیرون میتراوید،
و بخارِ سردی از اطرافش بالا میرفت.
ناروتو، مبهوت و محو، جلو رفت.
در آینه نگریست…
اما تصویری نبود.
هیچ بازتابی. هیچ سایهای از خودش.
فقط نور.
«گلوریا… این چیـه؟»
«منو برمیگردونه به قصر؟پیش ساسوکه؟» 😨
گلوریا، با غرشی آرام ولی سنگین، پاسخ داد.
غرشی که هوا را لرزاند،
و در عمقِ وجودِ ناروتو نفوذ کرد.
در آن صدا، چیزی بیش از کلمات بود؛
یک معنا، یک *حکم.*
صدایی که در ذهنِ ناروتو پیچید، مثل زمزمهیِ باد بود:
**«این آینه، راهِ بازگشت نیست… این...»**
ناروتو نفسش بند آمد.
قلبش تند زد.
با صدایی لرزان، زیر لب گفت:
«چ… چی؟ یعنی… من رو آوردی اینجا چون...»
ولی گلوریا چیزی نگفت.
🪞 ناروتو دوباره به آینه نگاه کرد؛
نورش حالا شدیدتر شده بود.
درمیانِ موجها، سایهها بازتابش نورانی تر از قبل بود...
او آهسته گفت:
«این دروازهایه که…
میتونه منو *برگردونه* به دنیایِ انسانها؟» 🌍🩸☁️✨
- ۵۰۲
- ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط