سناریو ساسونارو
سناریو ساسونارو
# 🩸«ماه و خورشید: افسانهیِ خون و اشک» ☀️
فصل دو قسمت بیست و یکم و نیم*
**فلش بک به زمان فرار کردن اوروچیمارو از دست خوناشام ها و دزدیدن ناروتو**
در میانِ دالانهایِ پیچدرپیچِ قصر،
اوروچیمارو، آن مارِ سیاهپوش،
با ناروتویِ بیهوش در دستانش،
مثلِ سایهای لغزان،
میگریخت. 🐍💨
صدایِ نفسهایِ بریدهاش در فضا میپیچید،
و صدایِ ردّ پاهایِ نگهبانان و ساسوکه و ایتاچی،
مثلِ ضربانِ قلبی شتابان،
پشتِ سرش بود.
در یکی از این راهروهایِ باریک و نمور،
که انگار به هیچکجا ختم نمیشد،
اوروچیمارو برایِ لحظهای کوتاه،
توقف کرد.
اینجا،
جایی برایِ نفس گرفتن،
و شاید،
اندیشیدن به گامِ بعدی.
و در همین سکوتِ ناگهانی بود که…
چشمانِ آبیِ ناروتو،
آرام،
آرام باز شد. 👁️
آخرین چیزی که به یاد داشت،
نورِ خیرهکنندهیِ چشمبندی بود که اوروچیمارو رویِ صورتش گذاشته بود…
و بعد، تاریکی.
اما حالا،
حسِ سفری ناخواسته را داشت.
بویِ خاکِ مرطوب و…
بویِ مار؟
**ناروتو:** (با صدایی گرفته و گیج) «این… این دیگه چیه؟» 😟
اوروچیمارو،
که غرق در افکارِ فرارش بود،
با شنیدنِ صدایِ ناروتو،
برایِ لحظهای،
انگار از خوابِ عمیقی بیدار شد.
**اوروچیمارو:** (با پوزخندی سرد)
«اوه، بیداری؟ خوب شد. فکر کردم قراره تا آخرِ راه، این جسمِ بیارزش رو همینطوری حمل کنم.» 😏
ناروتو،
با شنیدنِ لحنِ تمسخرآمیزِ اوروچیمارو،
و درکِ اینکه در دستانِ اوست،
تمامِ خستگیاش را فراموش کرد.
وحشت،
مثلِ تیغی تیز،
در قلبش فرو رفت.
چشم بندی که اوروچیمارو روی چشماش گذاشته بود رو باز کرد و سعی کرد از اوروچیمارو فاصله بگیرد!
**ناروتو:** «ولم کن! منو کجا میبری؟!» 😭
با تمامِ قدرتی که در آن لحظه داشت،
خودش را به عقب هل داد.
**ناروتو:** «دست از سرم بردار!» ✊
اوروچیمارو،
که انتظارِ چنین مقاومتی را نداشت،
لحظهای کنترلش را از دست داد.
اما خیلی زود،
ناروتو را دوباره گرفت.
**اوروچیمارو:** «احمق! فکر کردی میتونی از دستِ من فرار کنی؟» 😒
درست در همین لحظه،
صدایِ فریادِ نگهبانان و صدایِ آشنا و سردِ ساسوکه،
از پشتِ سرشان،
نزدیکتر و نزدیکتر میشد. 👂
دیگر وقتی برایِ کلنجار رفتن نبود.
ناروتو،
با نگاهی که انگار آخرین کورسویِ امید در آن میدرخشید،
به پنجرهیِ بلند و باریکِ انتهایِ راهرو چشم دوخت. 🖼️
آن پنجره،
دریچهای بود به آسمانِ شب که کمکم داشت خورشید ازش طلوع میکرد نمایان میشد. 🌙
و سقوط از آن ارتفاع…
مرگ بود.
خودکشی.
ولی ناروتو،
در آن لحظه،
تصمیمی گرفت که از ترسش بزرگتر بود.
او نمیخواست به سرنوشتِ اوروچیمارو دچار شود.
او نمیخواست تحتِ سلطهیِ کسی باشد.
با تمامِ قدرتی که از ارادهاش نشأت میگرفت،
خود را از چنگالِ اوروچیمارو بیرون کشید.
این بار،
نه با تقلا،
که با سرعتی باورنکردنی. ⚡
مثلِ پرندهای که از قفس میگریزد.
**اوروچیمارو:** (با ناباوری) «چی؟! … چیکار میکنی؟!» 😨
ناروتو،
با چشمانی مصمم،
به سمتِ پنجره دوید.
و بدونِ لحظهای تردید،
خود را به بیرون پرت کرد.
**یک سقوطِ آزاد،
در آغوشِ تاریکی.**
اوروچیمارو،
با دهانی باز،
به نقطهیِ سیاهی که در اعماقِ شب ناپدید میشد، خیره ماند.
مطمئن بود.
این پایانِ ناروتو بود.
**اوروچیمارو:** «خودکشی کرد…انگار خیلی از خورشید بودن متنفر بود...» 😮💨
اما درست در همین لحظه،
نگهبانان و ساسوکه،
مثلِ سایههایِ ترسناک،
به انتهایِ راهرو رسیدند.
اوروچیمارو،
با دیدنِ آنها،
و با تصوری از پایانِ ناروتو،
لبخندی شیطانی بر لبانش نشست.
و دوباره،
مثلِ همیشه،
فرار کرد.
او باید ناپدید میشد.
آن اتفاقاتِ بعدی،
آن ناپدید شدنِ مرموز در حیاطِ قصر…
همه از همین لحظه آغاز شد. 🩸⚔️✨️🌙☀️⛓️
# 🩸«ماه و خورشید: افسانهیِ خون و اشک» ☀️
فصل دو قسمت بیست و یکم و نیم*
**فلش بک به زمان فرار کردن اوروچیمارو از دست خوناشام ها و دزدیدن ناروتو**
در میانِ دالانهایِ پیچدرپیچِ قصر،
اوروچیمارو، آن مارِ سیاهپوش،
با ناروتویِ بیهوش در دستانش،
مثلِ سایهای لغزان،
میگریخت. 🐍💨
صدایِ نفسهایِ بریدهاش در فضا میپیچید،
و صدایِ ردّ پاهایِ نگهبانان و ساسوکه و ایتاچی،
مثلِ ضربانِ قلبی شتابان،
پشتِ سرش بود.
در یکی از این راهروهایِ باریک و نمور،
که انگار به هیچکجا ختم نمیشد،
اوروچیمارو برایِ لحظهای کوتاه،
توقف کرد.
اینجا،
جایی برایِ نفس گرفتن،
و شاید،
اندیشیدن به گامِ بعدی.
و در همین سکوتِ ناگهانی بود که…
چشمانِ آبیِ ناروتو،
آرام،
آرام باز شد. 👁️
آخرین چیزی که به یاد داشت،
نورِ خیرهکنندهیِ چشمبندی بود که اوروچیمارو رویِ صورتش گذاشته بود…
و بعد، تاریکی.
اما حالا،
حسِ سفری ناخواسته را داشت.
بویِ خاکِ مرطوب و…
بویِ مار؟
**ناروتو:** (با صدایی گرفته و گیج) «این… این دیگه چیه؟» 😟
اوروچیمارو،
که غرق در افکارِ فرارش بود،
با شنیدنِ صدایِ ناروتو،
برایِ لحظهای،
انگار از خوابِ عمیقی بیدار شد.
**اوروچیمارو:** (با پوزخندی سرد)
«اوه، بیداری؟ خوب شد. فکر کردم قراره تا آخرِ راه، این جسمِ بیارزش رو همینطوری حمل کنم.» 😏
ناروتو،
با شنیدنِ لحنِ تمسخرآمیزِ اوروچیمارو،
و درکِ اینکه در دستانِ اوست،
تمامِ خستگیاش را فراموش کرد.
وحشت،
مثلِ تیغی تیز،
در قلبش فرو رفت.
چشم بندی که اوروچیمارو روی چشماش گذاشته بود رو باز کرد و سعی کرد از اوروچیمارو فاصله بگیرد!
**ناروتو:** «ولم کن! منو کجا میبری؟!» 😭
با تمامِ قدرتی که در آن لحظه داشت،
خودش را به عقب هل داد.
**ناروتو:** «دست از سرم بردار!» ✊
اوروچیمارو،
که انتظارِ چنین مقاومتی را نداشت،
لحظهای کنترلش را از دست داد.
اما خیلی زود،
ناروتو را دوباره گرفت.
**اوروچیمارو:** «احمق! فکر کردی میتونی از دستِ من فرار کنی؟» 😒
درست در همین لحظه،
صدایِ فریادِ نگهبانان و صدایِ آشنا و سردِ ساسوکه،
از پشتِ سرشان،
نزدیکتر و نزدیکتر میشد. 👂
دیگر وقتی برایِ کلنجار رفتن نبود.
ناروتو،
با نگاهی که انگار آخرین کورسویِ امید در آن میدرخشید،
به پنجرهیِ بلند و باریکِ انتهایِ راهرو چشم دوخت. 🖼️
آن پنجره،
دریچهای بود به آسمانِ شب که کمکم داشت خورشید ازش طلوع میکرد نمایان میشد. 🌙
و سقوط از آن ارتفاع…
مرگ بود.
خودکشی.
ولی ناروتو،
در آن لحظه،
تصمیمی گرفت که از ترسش بزرگتر بود.
او نمیخواست به سرنوشتِ اوروچیمارو دچار شود.
او نمیخواست تحتِ سلطهیِ کسی باشد.
با تمامِ قدرتی که از ارادهاش نشأت میگرفت،
خود را از چنگالِ اوروچیمارو بیرون کشید.
این بار،
نه با تقلا،
که با سرعتی باورنکردنی. ⚡
مثلِ پرندهای که از قفس میگریزد.
**اوروچیمارو:** (با ناباوری) «چی؟! … چیکار میکنی؟!» 😨
ناروتو،
با چشمانی مصمم،
به سمتِ پنجره دوید.
و بدونِ لحظهای تردید،
خود را به بیرون پرت کرد.
**یک سقوطِ آزاد،
در آغوشِ تاریکی.**
اوروچیمارو،
با دهانی باز،
به نقطهیِ سیاهی که در اعماقِ شب ناپدید میشد، خیره ماند.
مطمئن بود.
این پایانِ ناروتو بود.
**اوروچیمارو:** «خودکشی کرد…انگار خیلی از خورشید بودن متنفر بود...» 😮💨
اما درست در همین لحظه،
نگهبانان و ساسوکه،
مثلِ سایههایِ ترسناک،
به انتهایِ راهرو رسیدند.
اوروچیمارو،
با دیدنِ آنها،
و با تصوری از پایانِ ناروتو،
لبخندی شیطانی بر لبانش نشست.
و دوباره،
مثلِ همیشه،
فرار کرد.
او باید ناپدید میشد.
آن اتفاقاتِ بعدی،
آن ناپدید شدنِ مرموز در حیاطِ قصر…
همه از همین لحظه آغاز شد. 🩸⚔️✨️🌙☀️⛓️
- ۱.۲k
- ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط