{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فلیکس سرش رو تکون داد و به سمت کلاس رفتدر طول کلاس به صف

فلیکس سرش رو تکون داد و به سمت کلاس رفت.در طول کلاس به صفحه‌ی گوشیش خیره شده بود و اصلا به درس گوش نمیداد. گیج بود...اخه کسی غیر از دوستاش و البته لینو شمارشو نداشتن ی حس کنجکاوی عمیق تو دلش شکل گرفته بود و می‌خواست بدونه اون فرد کی بوده.

تمام روز گذشت و فلیکس دیگه پیامی دریافت نکرد تا فردا.
فردا صبح مثل همیشه آماده شد و نوشیدنی مورد علاقشو برداشت و راهی مدرسه شد.
سر کلاس درس نشسته بود و داشت یادداشت برداری میکرد که صفحه ی گوشیش روشن شد. دوباره ی پیام ناشناس‌ بود:

ناشناس : "درسته باهات حرف نمیزنم ولی تمام روز بهت فکر میکنم و تو توی ذهنمی ."

فلیکس ی لبخندی زد ولی سریع جمعش کرد و باخودش گفت :

فلیکس: یعنی کی می‌تونه باشه.
باز هم فکرش مشغول شد.

آخر شب وقتی خواست بخوابه دوباره ی پیام براش اومد:

ناشناس: "می‌خوام بدونی که ی نفر هست که وقتی سر کلاس نگاهت می‌کنه نمی‌تونه خودش رو کنترل کنه"

فلیکس تعجب کرد.یعنی این فردی که بهش پیام می‌داد تموم مدت تو کلاس بوده و زیر نظر داشتش.
براش عجیب بود....خیلی عجیب.

فردا صبح وقتی تو حیات مدرسه با هان و جونگین نشسته بود و شوخی میکرد صدای گوشیش دراومد:

ناشناس: "امروز خیلی خوشگلتر شدی....مراقب خودت باش عزیزم."

فلیکس باخودش تکرار کرد.

فلیکس:عزیزم؟یعنی کی می‌تونه باشه.

تو فکر بود که یهو یادش افتاد که کسی که این پیامارو بهش میده حتما تو مدرسست پس بلند شد و به تمام حیات نگاه کرد ولی همه مشغول صحبت کردن یا خوردن بودن. کم کم داشت عصبی می‌شد.

فلیکس قلبش شروع کرد به تند زدن. چند دقیقه فکر کرد و بعد با خودش گفت:
فلیکس: حتما ی شوخیه ...شایدم ی نوع..... بازی باشه.

ولی کسی که تمام این مدت پشت این کارا بود...هیونجین بودش. پسری که یکی دوهفته بود که به مدرسه ی اونا اومده بود و تمام مدت فلیکس رو زیر نظر داشت.

بعد مدرسه فلیکس به سمت کافه ای که نزدیک مدرسشون بود رفت تا یکم فکر کنه....اینجوری شاید به نتیجه ای می‌رسید .

به کافه که رسید وارد شد و به سمت میزی که گوشه کافی‌شاپ بود رفت و نشست و فقط ی لیوان آب درخواست کرد.

کتاب مورد علاقشو باز کرد و سعی کرد ذهنشو اینجوری آروم کنه .
تمام روزش با سردرگمی گذشت .

حالا که فردا تعطیل شده بود می‌خواست تا خود ظهر بخوابه .با حس بدی که داشت بزور خوابید.
صبح ساعت ۱۱ بلند شد و خودشو مشغول کارای خونه کرد و بعدش رفت بیرون.
فلیکس زمانایی که ذهنش مشغول بود می‌رفت کتابخونه و به کتاب های مختلف ی نگاهی مینداخت.
به سمت کتاب خونه رفت و به پیر مردی که صاحب اونجا بود سلام کرد.

فلیکس : سلام آجوشی.

پیر مرد: سلام پسرم...امروز چه کتابی میخوای؟

فلیکس: راستش نمیدونم...فقط چیزی که ذهنمو آروم کنه.

پیر مرد: خب باید بری سمت قفسه آخر کتابخونه اونجا کتابای خوبی هست.

فلیکس : مرسی آجوشی.

همینجوری ی کتاب برداشت ولی اونقدر حواسش پرت بود که نفهمید که کتاب رو برعکس گرفته .یهو صدای گوشیش دراومد....سریع گوشیشو برداشت و بهش نگاه کرد.
و بله همینجور که انتظارشو داشت همون ناشناس بود:

ناشناس: "چرا کتاب رو برعکس گرفتی؟ "

به محض اینکه متن پیام رو خوند به کتاب نگاه کرد و دید برعکسه سریع بلند شد و به تمام کتاب خونه نگاهی انداخت ولی هیچ فرد مشکوکی رو ندید.

قیافه ی پوکری به خودش گرفت خواست بشینه که دوباره براش پیام اومد:

ناشناس: "چیشده جوجه چرا ناراحتی؟"

فلیکس:جوجه؟؟؟ خدای من این دیگه کیه.

فلیکس تصمیم گرفت برای اولین بار به این فرد پیام بده.

فلیکس: " تو کی هستی؟"
فلیکس: " چرا بهم پیام میدی؟"
فلیکس: " چرا خودتو بهم نشون نمیدی؟"

ناشناس: " میخوای بدونی من کیم؟ پس فردا صبح برو به همون کافه ای که نزدیک مدرستونه‌."
دیدگاه ها (۰)

فلیکس هم گیج بود هم خوشحال‌......گیج از اینکه چرا یهو این فر...

بچه ها می خواهم این رو هم با اون قبلیه ادامه بدم اسم این عش ...

یه تک پارتی براتون نوشتم#تک_پارتی#هیونلیکس*مخاطب پنهان من*فل...

#Light_in_the_darkPart#6(لینو٪)٪سلامم+بالاخره اومدی چه عجب٪ی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط