#درخواستی_هیونلیکس_چانمین

#درخواستی_هیونلیکس_چانمین
#چند_پارتی
Part:2
#انتخاب_امن

صدای شلیک دوباره بلند شد، این بار نزدیک‌تر. فلیکس و سونگمین که از صدای ناگهایی وحشت‌زده شده بودن، همون‌جا توی بارون وایستادن. فلیکس لرزش خفیفی رو تو دستای سونگمین حس کرد؛ سونگمین، با وجود ترس، سعی می‌کرد با نگاهی مقتدرانه به اطراف نگاه کند و راه فراری پیدا کنه.

فلیکس: سونگمین، بیا فرار کنیم! یه اتفاقی افتاده!(با صدایی لرزون گفت و دست سونگمین رو فشار داد)

اما قبل از اینکه بتونن قدمی بردارن، سایه‌ی بزرگی روی اون‌ها افتاد. هیونجین با قدم‌های بلند و نگاهی که حالا از بی‌تفاوتی به یک خشونت مهارشده تغییر کرده بود، از تاریکی بیرون اومد. اون مستقیم به سمت اون‌ها رفت. در حالی که چان از پشت سر، با دقت و احتیاط، محیط رو برای پیدا کردن منبع شلیک‌ها اسکن می‌کرد، هیونجین درست جلوی فلیکس وایستاد.

فلیکس با چشمایی گشاد شده به مردی که مقابلش بود نگاه کرد. هیونجین با کت چرمی مشکی و چهره‌ای که خیلی جدی و سرد بود، بسیار ترسناک به نظر میومد. اما وقتی نگاه هیونجین به صورت خیس و ترسیده فلیکس افتاد، چیزی در چشمای اون تغییر کرد. اون سردی و جدیت، برای یه ثانیه شکسته شد.

سونگمین: دست از سرش بردار!( با صدایی که سعی می‌کرد نلرزه)

سونگمین جلوی فلیکس رو گرفت و با شجاعتی که معلوم نبود از کجا اومده بود، به هیونجین خیره شد.

در همون لحظه، چان از کنار ماشین با سرعت رسید. اون با دیدن وضعیت سونگمین و اینکه چطور اون پسر کوچیک سعی می‌کنه از دوستش محافظت کنه، ناخودآگاه گاردش رو پایین آورد. چان، که همیشه در برابر دشمن‌ها بی‌رحم بود، با دیدن اون چهره‌ی مصمم و چشمای سونگمین، برای لحظه‌ای محو سونگمین شد.

چان: اون‌ها در خطرن، هیونجین. دشمن‌ها دارن به این سمت میان. ( با لحنی جدی و بدون اینکه نگاهش را از سونگمین بگیره، گفت)

هیونجین بدون اینکه به حرف چان توجه کاملی کنه، به سمت فلیکس خم شد. اون با صدایی که برخلاف لحن همیشگی‌اش، به طرز عجیبی آروم و بم بود، گفت...

هیونجین: نترس. تا وقتی من اینجام، هیچ‌کس نمی‌تونه بهت آسیب بزنه.

فلیکس که از این لحن گرم و غیرمنتظره شوکه شده بود، نتونست جوابی بده. اون فقط می‌تونست لرزش بدنش رو حس کنه. هیونجین قبل از اینکه فلیکس بتونه واکنشی نشون بده، اون رو گرفت و محکم در عین حال با ملایمت، به سمت ماشین برد.

چان: ما باید ببریمشون، (با قاطعیت گفت و نگاهش ر! به سونگمین دوخت که با گیجی و ترس به اون‌ها نگاه می‌کرد) اینجا دیگه امن نیست. اگه می‌خوای زنده بمونن، باید با ما بیان.

چان به سمت سونگمین رفت و با صدایی که سعی می‌کرد تا حد ممکن آروم باشه تا اون رو نترسونه، گفت....

چان: بیا، لازم نیست چیزی بگی. فقط باید دنبال ما بیای تا از خودت محافظت کنی.

سونگمین که متوجه شده بود اوضاع فراتر از یک دعوای ساده‌ی خیابونیه، دست فلیکس رو محکم‌تر گرفت. اون‌ها تو هوای بارونی و صدای شلیک‌ها، ناخواسته وارد دنیایی شدن که هیچ بازگشتی از اون وجود نداشت؛ دنیای مردایی که برای همه مرگ بودند، اما برای اون‌ها، قرار بود به تنهایی علیه دنیا وایستن.

سلاممممم خوشگلاااااااااا🫶🏻💗🥹
خب اینم پارت بعدییی ببخشید اگه بد شده 😭😭😭😭😭😭😭😭
دیدگاه ها (۷)

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_21فصل یازدهم | ...

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۲۰حیاط مدرسه شلوغ بود.اما برای چهار آل...

آپدیت استوری اینستاگرام چان *اون سیاهی رو خودم اضافه کردم زم...

جونگین ساندترک "GUILTY PLEASURE" برای درام جدید "Love in Dis...

خون و عشق 🩸❤️پارت هفتملینو از کافه بیرون اومد و چند قدمی رفت...

آپدیت توییتر ژاپنی استری کیدز🐺: ممنون که تولدم رو جشن می‌گیر...

وقتی اون تورو به سرپرستی میگیره و...p32فلیکس : نه. فقط دارم ...

بین دو دنیاp27

مافیای عزیز من p9

پارت دوم چند شاتی وقتی حالت بد میشه ویو بنگ چان وقت ی دکتر ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط