{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چند پارتی(عشق فراموش شده)

چند پارتی(عشق فراموش شده)
پارت ۶
شب‌ها سخت‌ترین وقت بود.

یونگی می‌خوابید و جیمین در اتاق کوچکی که به او داده بودند، روی تخت سرد لم می‌داد.

اما خواب به چشم‌هایش نمی‌آمد.

نمی‌دانست این دلتنگی از کجا می‌آید. می‌دانست یونگی یادش نیست. می‌دانست برای او یک غریبه است. اما چیزی در اعماق وجودش فریاد می‌زد که اینجا جای توست.

یک شب، جیمین نتوانست سکوت را تحمل کند.

آرام از تخت بلند شد، رفت توی نشیمن و کنار پنجره نشست.

ماه بیرون بود. نور سردی می‌بارید روی صورتش.

و جیمین بی‌اختیار شروع کرد به زمزمه کردن.

آهنگی که یونگی روز ازدواجشان ساخته بود.

همان ملودی. همان کلمات. همان صدای آرام.

یونگی نیمه‌شب بیدار شد تا آب بخورد.

از اتاق که بیرون آمد، صدا را شنید.

ایستاد.

نفسش را حبس کرد.

آن ملودی را بلد بود.

می‌دانست. اما از کجا؟ از چه زمانی؟ چه کسی این آهنگ را به او یاد داده بود؟

ته دلش چیزهایی می‌جنگید. سایه‌هایی از یک پسر. گریه در باران. حلقه‌ای دست‌ساز.

اما هیچ کدام تمام نمی‌شدند. هیچ اسمی نمی‌آمد.

برگشت به اتاق بدون اینکه جیمین ببیندش.

صبح، سر میز صبحانه، یونگی نگاه سنگینی انداخت به جیمین.

جیمین داشت چای می‌ریخت. دستش می‌لرزید.

«اون آهنگ رو از کجا بلدی؟» صدای یونگی سرد بود اما کنجکاو.

جیمین یخ کرد.

«کدوم آهنگ؟»

«اون چیزی که دیشب می‌خوندی. بیدار شدم شنیدم.»

جیمین نگاهش را دزدید. نمی‌توانست حقیقت را بگوید. نه حالا.

«فقط... یه آهنگیه که توی دلم مونده. نمی‌دونم از کجاست.»

یونگی چند ثانیه خیره ماند.

سپس بدون یک کلمه، قاشق را انداخت توی لیوان و بلند شد و رفت.

اما پشت در، دوباره ایستاد.

چیزی توی سینه‌اش می‌سوخت. نمی‌دانست چیست.
دیدگاه ها (۱)

چند پارتی(عشق فراموش شده)پارت ۷ چند روز گذشت.یونگی رفتاری سر...

چند پارتی(عشق فراموش شده)پارت ۸یونگی در نشیمن ایستاده بود و ...

چند پارتی(عشق فراموش شده)پارت ۵آن شب، یونگی جیمین را به خانه...

چند پارتی(عشق فراموش شده)

شروعی دوباره پارت ۸.

چند پارتی[از خون تا عشق]

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط