{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چند پارتی(عشق فراموش شده)

چند پارتی(عشق فراموش شده)
پارت ۸
یونگی در نشیمن ایستاده بود و به دوستانش خیره شده بود.

هیچ‌کس جرئت نمی‌کرد اول حرف بزند.

نامجون نگاهی به بقیه انداخت. فهمید دیگر نمی‌شود دروغ گفت.

«یونگی... بشین پایین حرف بزنیم.»

«نمی‌خوام بشینم. بگید اون کیه. چرا شبیه کسیه که توی خواب می‌بینم؟ چرا اون آهنگ رو بلده که فقط توی سرم مونده؟»

جیهوپ نفس عمیقی کشید. «ما... ما اشتباه کردیم، یونگی.»

یونگی اخم کرد. «چه اشتباهی؟»

جین جلو آمد. «جیمین همون کسیه که... قبل از تصادف باهاش ازدواج کرده بودی.»

سکوت.

یونگی هیچ حرکتی نکرد. فقط نگاهش خالی شد.

تهیونگ با صدای لرزان گفت: «ما خودمون بردیمش یه شهر دیگه. گفتیم به نفعته. چون تو یادت نمیومد... فکر کردیم اگه بمونه، بیشتر درد میکشه.»

«شما چی؟» صدای یونگی ناگهان بلند شد. «شما تصمیم گرفتین برام؟ بدون اینکه به من بگین؟»

جونگکوک پایین را نگاه کرد. «می‌خواستیم محافظتت کنیم.»

یونگی خندید؛ خنده‌ای تلخ و کوتاه. «محافظت؟ من برده خریدم... برده‌ی خودم. اونی که روزی دوستش داشتم رو خریدم. اینه محافظتتون؟»

نامجون پلک زد. «ما نمی‌دونستیم که یونگی...»

«کافیه.»

یونگی برگشت به سمت راهرو. به سمت اتاقی که صدای گریه از پشت در می‌آمد.

ایستاد. دستش را روی در گذاشت. اما وارد نشد.

فقط گفت: «همه‌تون برید بیرون.»

آن‌ها یکی یکی بلند شدند و رفتند. جیهوپ آخرین نفر بود. در را بست و رفت.

یونگی هنوز پشت در اتاق جیمین ایستاده بود.

صدای گریه قطع شده بود.

فقط سکوت بود.

و دل یونگی که برای اولین بار در دو سال، داشت چیزی را حس می‌کرد که اسمش را نمی‌دانست.
دیدگاه ها (۱)

چند پارتی(عشق فراموش شده)پارت ۹یونگی پشت در اتاق جیمین ماند....

چند پارتی(عشق فراموش شده)پارت ۱۰ (آخر)یونگی تمام آن شب را نخ...

چند پارتی(عشق فراموش شده)پارت ۷ چند روز گذشت.یونگی رفتاری سر...

چند پارتی(عشق فراموش شده)پارت ۶شب‌ها سخت‌ترین وقت بود.یونگی ...

زوزه ی گرگ"12=میشه لطفا جشن تاج گذاری رو برای 3روز دیگه بندا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط