{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

My professor

My professor
Chapter:2
Part:7

راوی:

جانگ معاینه رو شروع کرد و مشغول سوال و جواب در مورد علائم هیزل شد

جئون در تمام مدت به حرکات جانگ زل زد و با دقت به حرفاش گوش داد ...

جانگ که ظاهرا مدل فضای حاکم بین اون دو نفر رو کاملا حس کرده بود ، در آخر ، گوشی پزشکی رو از گوشاش فاصله داد ... مشغول برگردوندنش توی ساک شد.

میانسالی یه خش ملایم و دلنشین رو به صدای مسلطش داده بود با کلمات شمرده و آرومش گفت:

هیون وو:استرس ایمنی بدن رو ضعیف میکنه دوشیزه ی جوان ... مثل زنگ زدگی رو سطح یه فلز که آروم اما پیوسته قدرت و استحکام اونو تحلیل میبره هنوز دهه های اول زندگیته . از طرف من که آخراشم و آخرشو دیدم اینو بپذیر ... روح و جسم انسان به هم گره خوردن مثل نقاشی و قابش... روح که بیمار بشه میشه همون زخمی که آروم آروم عفونت میکنه و به تدریج تمام جسمت رو در بر میگیره انقد به روانت سخت نگیر و سعی کن مراقب افکارت باشی . افکار مثل دونههاییان که انسان تو زمین وجودش میکاره...

هیون وو:در نهایت به درختای تنومندی تبدیل میشن که میتونن سایه خنکی برای استراحت باشن یا شاخه های محکمی برای آویزون کردن طناب دار


هیزل نیم نگاهی به جئون انداخت و حس کرد حجم اون غم همیشگی تو چشمای مرد ، دو برابر شد ! ....

هیون وو:علاوه بر قرص و شربت، دو تا آمپول هم نوشتم ... یکی برای امشب و یکی فردا شب

جونگ کوک دست به سینه به تخت نزدیک شد و جانگ انگار که متوجه موضوعی شده باشه نگاهی بهش انداخت

هیون وو:خودت براش میزنی ؟

جونگ کوک زبونشو تو دهنش چرخوند و چهره ی رنگ پریده ی هیزل رو نگاه کرد

جونگ‌کوک:آره ... چه کاریه فردام سر یه آمپول تا اینجا بیای ... خودم میزنم جفتشو

جانگ آمپولها رو روی دراور کنار بقیه ی داروها گذاشت و مشغول جمع کردن ساکش شد.

قلب هیزل از جا کنده شد .... بزاقشو قورت داد و جانگ رو نگاه کرد

هیزل:نمیشه ... آمپولا رو نزنم ... ؟

هیون وو:برای تسریع بهبودی لازمه که بزنید ... تبتون ۴۱ درجه بود همچین دماهای بالایی اگر سریعا بهشون رسیدگی نشه ممکنه به تشنج یا حتی اغما منجر بشن نباید تب رو نادیده بگیری.

جئون چشمای خمارشو به چشمای هیزل دوخت و دندوناشو رو هم فشار داد.
هیزل از خجالت دستاشو روی ملافه مشت کرد ... تا به حال هیچ مردی بدنش رو ندیده بود.

جئون در حالی که به دستشو پشت کمرش نگه داشته بود منتظر موند تا جانگ از اتاق خارج شه با دست دیگش آمپول و سرنگو از روی دراور برداشت پس واقعا میخواست خودش اون آمپولو براش بزنه ....

هیزل که رفته رفته تپش قلبش بالاتر میرفت، بزاقشو قورت داد و چهره ی جئون نگاه کرد که به دقت مشغول خوندن اسم و اطلاعات روی شیشه ی آمپول بود

هیزل: ام .... چیزه .

ادامه دارد...
لایک فراموش نشه 🍁

#رمان #فیک #فیکشن
دیدگاه ها (۵)

My professor Chapter:2Part:8جئون بدون اینکه هیزل رو نگاه کنه...

My professor Chapter:2Part:9دختر تو آغوش پدرش بود و یقه ی پی...

My professor Chapter:2Part:6جونگ کوک:تو هیچ همکاری ای با بان...

My professor Chapter:2Part:5 با لحنی که دست کمی از لحن بیان ...

My professor Chapter:2Part:4هیزل برای اولین بار دستشو پس زد ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط