My professor
My professor
Chapter:2
Part:8
جئون بدون اینکه هیزل رو نگاه کنه مشغول کشیدن آمپول توی سرنگ شد
جونگکوک: برگرد ..
عضلات هیزل از خجالت منقبض شد
هیزل:میگم ... نمیشه که ..
مردمک چشمای جدی جونگ کوک سمت دختر چرخید
جونگکوک: گفتم برگرد .
این لحن جدی و مسلط جئون نقطه ضعف تمام دانشجوهای فیزیک و شیمی دانشکده ملی محسوب میشد... در رابطه با هیزل هم همینطور .... اونقدر از این لحن حرف شنوی داشت
که وقتی به خودش اومد به پهلو خوابیده بود ...
قلبش دوباره لرزید و از خجالت ، محکم چشماشو بست ... جئون پیراهنش رو کمی بالا زد تا به کمر شلوارش دسترسی داشته باشه
هیزل:نگام نکن باشه ؟
جونگکوک:نگات نکنم از کجا بفهمم آمپولو تو کجات دارم فرو میکنم؟
هیزل چهره ی داغش رو با کف دستاش پوشوند
هیزل: اصلا چرا نزاشتی خودش برام امپولو بزنه ...؟!! من ازت خجالت میکشم .
جونگکوک: تو دیگه کی هستی؟.. از منی که دوسم داری خجالت میکشی از دکتری که پنج دیقه س میشناسیش خجالت نمیکشی؟ ... اصلا گیرم که همینطوره تو خواب ببینی بزارم کسی جز خودم
بدنتو ببينه ...
هیزل: ببینه؟ .. این یعنی ... میخوای نگام کنی؟
جئون کمر شلوار دختر رو یکم از کنار لگنش پایین داد
جونگکوک:دکمه تو آزاد کن
هیزل نتونست این حجم از خجالت رو بیشتر از این تحمل کنه و تلاش کرد بالا تنشو از تخت بلند کنه
هیزل: نمیخوام
جونگ کوک : داری صبرمو لبریز میکنی. تک تک جزئیات و برجستگی فرورفتگیای بدنتو قبلا تصور کردم هیچ چیز جدیدی واسم وجود نداره
هیزل:ادای بی ادبا رو در نیار جونگ کوک ... تو مرد شریفی هستی .
جئون وقتی دید صحبت و مدارا بی فایدس دستشو به دکمه ی شلوار دختر رسوند
جونگکوک:مردای شریف هورمون ندارن؟...
هیزل ناخودآگاه و فوری دست جونگ کوک رو گرفت ... دستاش در برابر دستای اون مرد بی نهایت کوچیک و بی دفاع بودن و جئون بی توجه به تقلاهای هیزل دکمه رو باز کرد شلوار رو از یه طرف لگنش کمی پایین تر کشید ... دستای عرق کرده ی هیزل ثابت و بی حرکت موند و به یه نقطه ی کور خیره شد .
یک آن، انگار زمان ایستاد و با قدرت به عقب برگشت ... جئون بدون اینکه روحش هم خبر داشته باشه خاطراتی که به گوشه ی تاریک از هزارتوی ذهن هیزل خاک خورده بودن و روشون گرد و غبار فراموشی نشسته بود رو بیرون کشیده بود.
با اون دستای مردونه و قدرتمند ... با حس حمایت و امنیتش ، گرد و غبار روشون رو پاک کرده بود... و زنده و با جزئیات به هیزل تحویلشون داده بود .
و هیزل مات و مبهوت با چشمای خیس از اشک اونها رو ورق میزد ۴ سالگی ... نور آفتاب بعد از ظهر به کاشی های سفید حموم خونه ی قدیمی میتابید ..
ادامه دارد....
لایک فراموش نشه 🪵
#رمان #فیک #فیکشن
Chapter:2
Part:8
جئون بدون اینکه هیزل رو نگاه کنه مشغول کشیدن آمپول توی سرنگ شد
جونگکوک: برگرد ..
عضلات هیزل از خجالت منقبض شد
هیزل:میگم ... نمیشه که ..
مردمک چشمای جدی جونگ کوک سمت دختر چرخید
جونگکوک: گفتم برگرد .
این لحن جدی و مسلط جئون نقطه ضعف تمام دانشجوهای فیزیک و شیمی دانشکده ملی محسوب میشد... در رابطه با هیزل هم همینطور .... اونقدر از این لحن حرف شنوی داشت
که وقتی به خودش اومد به پهلو خوابیده بود ...
قلبش دوباره لرزید و از خجالت ، محکم چشماشو بست ... جئون پیراهنش رو کمی بالا زد تا به کمر شلوارش دسترسی داشته باشه
هیزل:نگام نکن باشه ؟
جونگکوک:نگات نکنم از کجا بفهمم آمپولو تو کجات دارم فرو میکنم؟
هیزل چهره ی داغش رو با کف دستاش پوشوند
هیزل: اصلا چرا نزاشتی خودش برام امپولو بزنه ...؟!! من ازت خجالت میکشم .
جونگکوک: تو دیگه کی هستی؟.. از منی که دوسم داری خجالت میکشی از دکتری که پنج دیقه س میشناسیش خجالت نمیکشی؟ ... اصلا گیرم که همینطوره تو خواب ببینی بزارم کسی جز خودم
بدنتو ببينه ...
هیزل: ببینه؟ .. این یعنی ... میخوای نگام کنی؟
جئون کمر شلوار دختر رو یکم از کنار لگنش پایین داد
جونگکوک:دکمه تو آزاد کن
هیزل نتونست این حجم از خجالت رو بیشتر از این تحمل کنه و تلاش کرد بالا تنشو از تخت بلند کنه
هیزل: نمیخوام
جونگ کوک : داری صبرمو لبریز میکنی. تک تک جزئیات و برجستگی فرورفتگیای بدنتو قبلا تصور کردم هیچ چیز جدیدی واسم وجود نداره
هیزل:ادای بی ادبا رو در نیار جونگ کوک ... تو مرد شریفی هستی .
جئون وقتی دید صحبت و مدارا بی فایدس دستشو به دکمه ی شلوار دختر رسوند
جونگکوک:مردای شریف هورمون ندارن؟...
هیزل ناخودآگاه و فوری دست جونگ کوک رو گرفت ... دستاش در برابر دستای اون مرد بی نهایت کوچیک و بی دفاع بودن و جئون بی توجه به تقلاهای هیزل دکمه رو باز کرد شلوار رو از یه طرف لگنش کمی پایین تر کشید ... دستای عرق کرده ی هیزل ثابت و بی حرکت موند و به یه نقطه ی کور خیره شد .
یک آن، انگار زمان ایستاد و با قدرت به عقب برگشت ... جئون بدون اینکه روحش هم خبر داشته باشه خاطراتی که به گوشه ی تاریک از هزارتوی ذهن هیزل خاک خورده بودن و روشون گرد و غبار فراموشی نشسته بود رو بیرون کشیده بود.
با اون دستای مردونه و قدرتمند ... با حس حمایت و امنیتش ، گرد و غبار روشون رو پاک کرده بود... و زنده و با جزئیات به هیزل تحویلشون داده بود .
و هیزل مات و مبهوت با چشمای خیس از اشک اونها رو ورق میزد ۴ سالگی ... نور آفتاب بعد از ظهر به کاشی های سفید حموم خونه ی قدیمی میتابید ..
ادامه دارد....
لایک فراموش نشه 🪵
#رمان #فیک #فیکشن
- ۴۶۷
- ۱۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط