{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نگاه ها خطرناک میشن

#نگاه ها خطرناک میشن



بارون آروم می‌زد به شیشه‌ی ماشین و خیابونای سئول زیر نور چراغا برق می‌زدن. شب بود، ولی برای بنگ چان، شب از روز هم شلوغ‌تر و خطرناک‌تر بود.
اون توی صندلی عقب نشسته بود، دستاش رو قفل کرده بود روی هم و نگاهش از پشت شیشه، همه‌چیز رو زیر نظر داشت.
چان آدمی نبود که زیاد حرف بزنه. بیشتر وقتا فقط نگاه می‌کرد، تصمیم می‌گرفت، و بعد کاری می‌کرد که بقیه تا مدت‌ها اسمش رو با ترس بگن.

امشب یه جلسه‌ی مهم داشت.
جلسه‌ای با یه خانواده‌ی دیگه که مدت‌ها باهاشون مشکل داشتن.
ولی چیزی که بیشتر از اون جلسه ذهن چان رو درگیر کرده بود، یه اسم بود: سونگمین .

پسرِ اون خانواده.

همون پسری که می‌گفتن خیلی آرومه، خیلی خوش‌برخوره، ولی اگه لازم باشه می‌تونه از پدرش هم خطرناک‌تر باشه.
چان از قبل اسمش رو شنیده بود، ولی هیچ‌وقت ندیده بودش.

تا امشب.

درِ سالن که باز شد، همه ساکت شدن.
یه پسر وارد شد که کت و شلوار روشن پوشیده بود و با اون صورت آروم و موهای مرتبش، اصلاً شبیه آدمای مافیا نبود.
انگار اشتباهی وارد یه دنیای تاریک شده بود.
ولی چان خیلی زود فهمید که این ظاهر آروم، فقط یه پوسته‌ست.

سونگمین مستقیم اومد جلو.
نه با ترس، نه با احتیاط.
فقط با یه اعتمادبه‌نفس عجیب.

وقتی روبه‌روی چان وایساد، هر دو برای چند ثانیه فقط همدیگه رو نگاه کردن.

سونگمین اول حرف زد:
«تو باید بنگ چان باشی.»

چان یه نیم‌خنده زد.
«و تو هم باید سونگمین باشی.»

سونگمین سری تکون داد.
«آره. خیلی درباره‌ت شنیدم.»

چان ابروش رو بالا انداخت.
«خوبه یا بد؟»

سونگمین یه لحظه نگاش کرد و گفت:
«بیشتر شبیه آدمیه که بهتره باهاش درنیفتی.»

چان از این جواب خوشش اومد.
نه چون تعریف بود، چون واقعی بود.
سونگمین نه چاپلوسی می‌کرد، نه الکی می‌ترسید.
همینش برای چان جالب بود.

چان کمی به جلو خم شد و گفت:
«تو هم خیلی از چیزی که فکر می‌کردم، شجاع‌تری.»

سونگمین لبخند خیلی ریزی زد.
«شاید چون هنوز دلیل نداشتی منو دست‌کم بگیری.»

برای یه لحظه، بینشون سکوت افتاد.
سکوتی که از هر حرفی سنگین‌تر بود.

هیچ‌کدومشون نمی‌خواستن قبول کنن، ولی از همون اول یه چیزی بینشون جرقه زد.
نه عشقِ معمولی، نه حس ساده.
یه جور کشش خطرناک.
از اون مدل کشش‌ها که اگه نزدیکش بشی، ممکنه همه‌چیزو خراب کنه.

جلسه شروع شد، ولی ذهن چان هنوز گیر کرده بود روی صورت سونگمین.
روی اون نگاه آروم، روی اون لبخند کم‌رنگ، روی صدایی که خیلی نرم بود، ولی محکم.

و سونگمین هم…
هر چند سعی می‌کرد خونسرد بمونه، ولی نمی‌تونست انکار کنه که بنگ چان از چیزی که فکر می‌کرد، جذاب‌تر و ترسناک‌تره.
یه مدل خطرناک بودن داشت که آدمو هم می‌ترسوند، هم کنجکاو می‌کرد.

آخر جلسه، وقتی همه داشتن سالن رو ترک می‌کردن، چان برای چند ثانیه عقب موند.
سونگمین هم اتفاقی هم‌زمان باهاش بیرون اومد.

راهرو خلوت بود.
فقط صدای قدم‌هاشون می‌اومد.

چان ناگهان گفت:
«تو همیشه این‌قدر آروم حرف می‌زنی؟»

سونگمین نگاهش کرد.
«نه. فقط وقتی لازم نباشه داد بزنم.»

چان خندید.
«پس خوبه. چون منم از آدمایی که زیاد حرف می‌زنن خوشم نمیاد.»

سونگمین یه قدم نزدیک‌تر اومد.
«خوبه. چون منم از آدمایی که زیادی مرموزن، معمولاً باید دوری کنم.»

چان مستقیم توی چشم‌هاش نگاه کرد.
«ولی داری نزدیک می‌شی.»

سونگمین برای چند ثانیه چیزی نگفت.
بعد خیلی آروم گفت:
«شاید چون کنجکاوم بدونم پشت این قیافه‌ی سرد، چی قایم کردی.»

چان نگاهش رو ازش نگرفت.
«و شاید منم بخوام بدونم تو واقعاً همون‌قدری که به نظر میای آرومی یا نه.»

سونگمین و چان چند ثانیه فقط به هم خیره موندن.
نه کسی جلوشون رو گرفته بود، نه کسی حرفی زده بود.
ولی هر دو می‌دونستن که این آشنایی، قراره دردسر درست کنه.

دردسرِ بد.
ولی از اون دردسرایی که نمی‌شه ازشون فرار کرد .

پارت اول
دیدگاه ها (۰)

آپدیت بابل جونگینننن

#وسوسه_سایه_ها بارون داشت آروم روی شیشه‌های کلاس می‌زد و ح...

اینم دومی

عشق ممنوع p5

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط