وسوسهسایهها
#وسوسه_سایه_ها
بارون داشت آروم روی شیشههای کلاس میزد و حوصلهی همه رو سر میبرد، جز لینو که طبق معمول کنار پنجره نشسته بود و انگار اصلاً تو این دنیا نبود.
کت مشکیِ مدرسه تنش بود، ولی حتی همون یونیفرم ساده هم نتونسته بود اون ابهت سرد و عجیبش رو پنهون کنه. موهای تیرهاش کمی روی پیشونیش ریخته بود و نگاهش، مثل همیشه، جایی دورتر از این کلاس میچرخید؛ انگار ذهنش اینجا نبود، انگار از قبل تو دنیای خودش زندگی میکرد.
هان آهسته وارد کلاس شد، با موهای خیس از بارون و نفسهای تند. چند تا از بچهها ناخودآگاه برگشتن سمتش، چون همیشه یه چیزی تو ظاهرش بود که توجه آدمها رو میکشید؛ معصومیت تو نگاهش، لبخند کمرنگش، و اون جور راه رفتن آرومش که انگار حتی وقتی میخواست دیده نشه، باز هم همه نگاهش میکردن.
چشمهای لینو بیاختیار از روی دفترش بلند شد و روی هان موند.
فقط یه لحظه بود، ولی همون یه لحظه کافی بود که ضربان قلبش از ریتم بیفته.
هان هم نگاهش رو دزدید و خیلی آهسته، جوری که فقط لینو میدید، لبخند کوتاهی زد.
همون لبخند ساده، برای لینو از هر خطری خطرناکتر بود.
معلم هنوز داشت درس میداد که گوشی لینو لرزید.
صفحه رو که روشن کرد، فقط یه پیام کوتاه از شمارهی ناشناس بود:
امشب بعد از مدرسه. پشت بام. تنهایی بیا .
چشمهای لینو ریز شد.
انگشتش بیاختیار سفت دور گوشی حلقه زد.
پیام رو که خوند، ناخودآگاه نگاهش رفت سمت هان .
اون هم داشت بهش نگاه میکرد.
نه ترسیده بود، نه تعجب کرده بود.
فقط… انگار میدونست.
زنگ که خورد، بچهها با سروصدا از کلاس بیرون زدن.
لینو کتابش رو بست، ولی نرفت.
صبر کرد تا همه برن.
بعد آروم بلند شد و رو به هان که هنوز سر جاش نشسته بود، گفت:
— تو فرستادی؟
هان سرش رو کمی کج کرد و با همون نگاه نرم و عجیبش گفت:
— اگه بگم آره، میخوای چیکار کنی؟
لینو یک قدم جلو رفت.
فاصلهشون انقدر کم شد که گرمای نفس هان رو حس کرد.
قلبش محکم میزد، ولی نمیخواست ضعیف به نظر بیاد.
— بازی درنیار.
هان لبخندش رو عمیقتر کرد؛ اما این بار اون لبخند، یه جور غم هم تو خودش داشت.
— من دارم ازت محافظت میکنم، مینسو.
لینو خندید، اما خندهاش خشک و کوتاه بود.
— محافظت؟
تو از کی میخوای محافظتم کنی؟
هان نگاهش رو برای چند ثانیه از چشمهای لینو دزدید.
بعد خیلی آروم گفت:
— از آدمهایی که دنبال تو هستن…
و از خودت.
لینو حس کرد چیزی تو سینهاش فرو ریخت.
نه از ترس.
از اینکه هان اینقدر خوب میفهمیدش.
باد از پنجرهی نیمهباز کلاس رد شد و پرده رو تکون داد.
لینو هنوز همونجا ایستاده بود، روبهروی هان ، و هرچی بیشتر بهش نگاه میکرد، بیشتر حس میکرد این پسرِ آروم و ساکت، یه راز خیلی بزرگ تو دلش داره.
هان آرام از جاش بلند شد.
اونقدر نزدیک ایستاد که لینو مجبور شد نفسش رو نگه داره.
— اگه امشب بیای، همهچیز عوض میشه.
لینو با صدایی پایین پرسید:
— و اگه نیام چی؟
هان برای اولین بار، نگاهش لرزید.
بعد خیلی آرام، طوری که انگار حرفش بیشتر از یک اعترافه، گفت:
— اونوقت مجبور میشم بیام دنبالت.
و همین یک جمله، برای مینسو کافی بود که بفهمه از این لحظه به بعد، زندگیش دیگه مثل قبل نمیمونه.
پارت اول
بارون داشت آروم روی شیشههای کلاس میزد و حوصلهی همه رو سر میبرد، جز لینو که طبق معمول کنار پنجره نشسته بود و انگار اصلاً تو این دنیا نبود.
کت مشکیِ مدرسه تنش بود، ولی حتی همون یونیفرم ساده هم نتونسته بود اون ابهت سرد و عجیبش رو پنهون کنه. موهای تیرهاش کمی روی پیشونیش ریخته بود و نگاهش، مثل همیشه، جایی دورتر از این کلاس میچرخید؛ انگار ذهنش اینجا نبود، انگار از قبل تو دنیای خودش زندگی میکرد.
هان آهسته وارد کلاس شد، با موهای خیس از بارون و نفسهای تند. چند تا از بچهها ناخودآگاه برگشتن سمتش، چون همیشه یه چیزی تو ظاهرش بود که توجه آدمها رو میکشید؛ معصومیت تو نگاهش، لبخند کمرنگش، و اون جور راه رفتن آرومش که انگار حتی وقتی میخواست دیده نشه، باز هم همه نگاهش میکردن.
چشمهای لینو بیاختیار از روی دفترش بلند شد و روی هان موند.
فقط یه لحظه بود، ولی همون یه لحظه کافی بود که ضربان قلبش از ریتم بیفته.
هان هم نگاهش رو دزدید و خیلی آهسته، جوری که فقط لینو میدید، لبخند کوتاهی زد.
همون لبخند ساده، برای لینو از هر خطری خطرناکتر بود.
معلم هنوز داشت درس میداد که گوشی لینو لرزید.
صفحه رو که روشن کرد، فقط یه پیام کوتاه از شمارهی ناشناس بود:
امشب بعد از مدرسه. پشت بام. تنهایی بیا .
چشمهای لینو ریز شد.
انگشتش بیاختیار سفت دور گوشی حلقه زد.
پیام رو که خوند، ناخودآگاه نگاهش رفت سمت هان .
اون هم داشت بهش نگاه میکرد.
نه ترسیده بود، نه تعجب کرده بود.
فقط… انگار میدونست.
زنگ که خورد، بچهها با سروصدا از کلاس بیرون زدن.
لینو کتابش رو بست، ولی نرفت.
صبر کرد تا همه برن.
بعد آروم بلند شد و رو به هان که هنوز سر جاش نشسته بود، گفت:
— تو فرستادی؟
هان سرش رو کمی کج کرد و با همون نگاه نرم و عجیبش گفت:
— اگه بگم آره، میخوای چیکار کنی؟
لینو یک قدم جلو رفت.
فاصلهشون انقدر کم شد که گرمای نفس هان رو حس کرد.
قلبش محکم میزد، ولی نمیخواست ضعیف به نظر بیاد.
— بازی درنیار.
هان لبخندش رو عمیقتر کرد؛ اما این بار اون لبخند، یه جور غم هم تو خودش داشت.
— من دارم ازت محافظت میکنم، مینسو.
لینو خندید، اما خندهاش خشک و کوتاه بود.
— محافظت؟
تو از کی میخوای محافظتم کنی؟
هان نگاهش رو برای چند ثانیه از چشمهای لینو دزدید.
بعد خیلی آروم گفت:
— از آدمهایی که دنبال تو هستن…
و از خودت.
لینو حس کرد چیزی تو سینهاش فرو ریخت.
نه از ترس.
از اینکه هان اینقدر خوب میفهمیدش.
باد از پنجرهی نیمهباز کلاس رد شد و پرده رو تکون داد.
لینو هنوز همونجا ایستاده بود، روبهروی هان ، و هرچی بیشتر بهش نگاه میکرد، بیشتر حس میکرد این پسرِ آروم و ساکت، یه راز خیلی بزرگ تو دلش داره.
هان آرام از جاش بلند شد.
اونقدر نزدیک ایستاد که لینو مجبور شد نفسش رو نگه داره.
— اگه امشب بیای، همهچیز عوض میشه.
لینو با صدایی پایین پرسید:
— و اگه نیام چی؟
هان برای اولین بار، نگاهش لرزید.
بعد خیلی آرام، طوری که انگار حرفش بیشتر از یک اعترافه، گفت:
— اونوقت مجبور میشم بیام دنبالت.
و همین یک جمله، برای مینسو کافی بود که بفهمه از این لحظه به بعد، زندگیش دیگه مثل قبل نمیمونه.
پارت اول
- ۱۵۹
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط