این روزها شهر، آماده وداع با شهیدان ۹ اسفند ۱۴۰۴ است؛ خان

این روزها شهر، آماده وداع با شهیدان ۹ اسفند ۱۴۰۴ است؛ خانواده‌ای که مظلومانه و دور از هیاهوی رسانه به شهادت رسیدند. خانواده‌ای که شاید بتوان آنان را الگوی یک خانواده مؤمن و انقلابی دانست.
درباره شهیده #زهرا_حدادعادل این روزها زیاد خوانده‌ام.
نه خبر شهادتش، که زندگی‌اش ذهنم را مشغول کرده است.
راستش را بخواهید، پیش از این، او را فقط با نسبت‌های خانوادگی‌اش می‌شناختم. اما هرچه بیشتر خواندم، کمتر آن نسبت‌ها را دیدم و بیشتر با یک «خانم معلم» آشنا شدم.
ارتباطات خوانده بود. مدیریت خبر خوانده بود. می‌توانست در رسانه باشد، می‌توانست در مدیریت فرهنگی فعالیت کند، می‌توانست زندگی دیگری برای خودش انتخاب کند. حتی پدرش تعریف می‌کرد که زهرا در نوجوانی مدتی تئاتر کار می‌کرد و به فعالیت‌های هنری علاقه داشت.
اما انگار آخرِ همه آن مسیرها، به یک کلاس درس ختم شده بود.
سال‌ها در مدرسه ماند.
ادبیات درس داد.
معارف درس داد.
مدیر بود، اما هیچ‌وقت از #معلم بودن فاصله نگرفت.
هرچه از شاگردهایش خواندم، کمتر از جایگاه خانوادگی‌اش نوشته بودند و بیشتر از اخلاقش. برای آن‌ها، او نه همسر فلان شخصیت بود و نه دختر فلان مسئول؛ فقط «خانم حداد» بود. معلمی که اگر سؤالی داشتی، وقت می‌گذاشت. اگر اشتباهی می‌کردی، با احترام تذکر می‌داد. اگر حقیقتی در میان هیاهو گم می‌شد، اجازه نمی‌داد همان‌طور رها بماند.
یکی از شاگردهایش جمله‌ای نوشته بود که از ذهنم بیرون نمی‌رود: «خانم حداد، #جهاد_تبیین را زندگی می‌کرد.»
با خودم فکر کردم شاید همین، تعریف واقعی یک معلم باشد؛ اینکه پیش از آنکه چیزی را درس بدهد، خودش آن را زندگی کند.
بعد به خاطره‌ای از دوران دانش‌آموزی خودش رسیدم.
معلم تاریخش، سال‌ها بعد، از زهرا حدادعادل با عنوان «دانش‌آموزی مؤدب و باوقار» یاد کرده بود و نوشته بود که حتی آن روزها هم دوست نداشت با نام خانواده‌اش شناخته شود؛ ترجیح می‌داد خودش باشد، نه در سایه نام دیگران.
نمی‌دانم.
شاید همین تجربه بود که بعدها از او معلمی ساخت که شاگردانش، سال‌ها بعد از فارغ‌التحصیلی، هنوز اخلاقش را به خاطر دارند، نه عنوانش را.

حالا زمان وداع با او و دیگر شهیدان فرا رسیده است.
به این فکر می‌کنم که #شهادت یک معلم، فقط رفتن یک نفر نیست.
انگار چراغ یکی از کلاس‌های این شهر خاموش می‌شود.
کلاسی که دیگر صدای «بچه‌ها، صفحه بعد...» در آن شنیده نمی‌شود.
اما نورش، در دل شاگردهایی که سال‌ها پای آن نیمکت‌ها نشسته‌اند، خاموش‌شدنی نیست.

#مدرسه_فرهنگ
دیدگاه ها (۰)

سال۷۳که این تبلیغ مایونز پخش شدچنان تاثیری درفروش گذاشت که ک...

♨️معلمان آمریکایی شب‌ها راننده اوبر(تاکسی اینترنی) می‌شوند ت...

گاهی آدم آن‌قدر درگیر ساختن زندگی می‌شه که یادش می‌ره خودش ه...

مقدمهدر شهری که ثروت، قدرت می‌خرید و نام خانوادگی می‌توانست ...

توضیح رمان:🩸 عشق خونین ♥️🥀دختری که تمام عمرش پشت دیوارهای بل...

𝑻𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒇𝒊𝒂 𝑯𝒆𝒊𝒓 — وارث مافیا*مقدمه:بارون نم‌نم می‌بارید.یه رو...

🎬 صدای مرگ | قسمت دوم و پایانی🍎🍐 گاهی حقیقت، آن چیزی نیست که...

این حدیث پیام واضحی دارد: هر نعمتی که نشان داده شود، می‌توان...

پارت ۵۲ — سال‌هایی که نگذشتندچندین سال از آن روز گذشته بود.ه...

🌱عزیزکم،دنیا آن‌قدر به تو فرصت نمی‌دهدکه تمام عمرت را صرفِ غ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط