{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بچه که بودم

بچه که بودم
فکر میکردم فقط آدمهایی که دور گردنشون رو طناب میبندن و اعدام میشن "خفه شدن" رو تجربه میکنن...
فکر میکردم باید یه عامل بیرونی باشه که سفت بچسبه به گلوی آدم و نفسش رو ببره...
ولی وقتی یخورده بزرگتر شدم
وقتی دلم جایی گیر کرد
وقتی شرایط زندگیم رو دیدم
وقتی نرسیدن به عشق و آرزوهام رو تجربه کردم...
تازه فهمیدم خفگی یعنی چی...
اینکه شبها تمام نداشته‌هام میان تو ذهنم و بغض میکنم
وقتی این بغض لعنتی به اشک تبدیل نمیشه و رسوب میکنه تو گلوم
کم کم راه نفسمو میبنده...
اصل خفگی همینه!
دیدگاه ها (۴)

برده عمارت جئون

چند پارتی جونگ کوک

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁹⁷می‌ترسید اون بغضش یهو بشکنه و همراهش ...

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 154✦...................

پارت ۱ ویو ا.ت شاید هر کسی بتونه زندگی خوب و آرومی داشته باش...

P4:همونطور ک دستش روی قلبش بود، یک دفعه با دستش قلب درست میک...

بچه ها لازم دونستم یه مطلبی رو بگم...وقتی اولین عزیزم رو از ...

امشب اخرین شب که هستم دوستان ویسگونی عزیز برا ی مدت خ

#رمان_ماهک #پارت_173بعد از گرفتن خط جدید اولین کاری که کردم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط