{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Love between fire and shadows

Love between fire and shadows
عشق میان آتش و سایه ها

. Part: 6.

شب دوباره تاریک بود و بارون آرامی روس سقف مدرسه می بارید.
مینجی کنار پنجره نشسته بود و قلبش هنوز از فرار روز قبل تند می زد.
هر صدای تیک تاک ساعت یا خیس شدن چتر ها باعث لرزش بدنش می شدـ

اما چیزی که بیش از همه می ترسوندش، حقیقت پشت چشمای جونگ کوک بود.
او که همیشه سرد و بی احساس به نظر می رسید، حالا با محافظت از او، کم کم بخش نرم تر خودش را نشون داده بود...

در همان لحظه، تلفن کوک زنگ زد.
صدای مردی از اون طرف خط سرد و تهدید آمیز بود:
«جونگ کوک، دختره هنوز زندست؟»

کوک با صدای خسته و سرد جواب داد:
«آره. اما دیگه به ما ربطی نداره.»

قبل از اینکه گوشی رو قطع کنه، صدای جیغی از بیرون بلند شد.
مینجی از ترس عقب رفت، اما کوک دستش را گرفت و گفت:
«به من اعتماد کن... راه فرار اینجاست.»

آن دو در خیابان های بارانی و خیس دویدند، گلوله ها و سایه های دشمنان پشت سرشان می رقصیدند.
مینجی در حین دویدن، دستش را روی دست کوک گذاشت.
او متوجه شد که گرمای دست او... قلبش را آرام می کند.

بعد از اینکه موفق شدند برای لحظه ای پنهان شوند، پشت یک ساختمان متروک ایستادند.
کوک نفس عمیقی کشید و گفت:
«مینجی... باید چیزی بهت بگم. نمی خوام ازت پنهان کنم.»

مینجی با چشم های گرد پرسید:
«چی... چی هست؟»

جونگ کوک نزدیک تر شد، قطرات باران روی صورتش می ریختن وموهای نقره ای اش براق می شدند:
«من... من اینجا برای انتقام اومده بودم. پدرت... و خانوادن... ولی... وقتی دیدمت، همه چیز تغییر کرد.
تو برای من فقط یه هدف نیستی... تو... تو باعث شدی بخوام زندگی کنم و نه فقط انتقام بگیرم.»

مینجی نفسش رو حبس کرد. قلبش تند می زد و چشم هایش پر از اشک شد.
«جونگ کوک... من.. من هم...» اما نتونست ادامه بده.

کوک لب هایش رو نزدیک لب های مینجی آورد، اما هنوز فاصله ای بود بینشان.
«نه... هنوز وقتش نیست... اما می خوام بدونی، هر چیزی که پیش بیاد... من محافظتت می کنم.»

مینجی سرش رو به شونه اوچسبوند و در دلش گفت:

«حتی اگر دنیا با ما دشمن باشه... حداقل با همیم...»

صبح شده بود و هوا ابری، اما قلب مینجی پر از اضطراب بود.
هنوز هم نمی دانست روز گذشته چقدر به مرگ نزدیک بوده... و چقدر به کوک وابسته شده بود.

اما امروز، هیچ چژز مثل قبل نبود.
یک پیام ناشناس به تلفنش اومد:

«اگر می خوای زنده بمونی، الان تنها نباش...»

مینجی حس کرد داره به دام می افته.
فکر کرد:«حتما کوک... ولی چرا هنوز چیزی نگفته؟»
همان لحظه، کوک با موتور امد، چشمانش خشم و اضطراب را هم زمان داشت.

ادامه دارد....
دیدگاه ها (۰)

Love between fire and shadows ...

Love between fire and shadows ...

Love between fire and shadows ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط