Love between fire and shadows
Love between fire and shadows
عشق میان آتش و سایه ها
. part: 4.
«راز ها هیچ وقت پنهون نمیمونن»
از اون موقع، هر بار مینجی وارد کلاس می شد، حس میکرد نگاه کوک روی خودش داره... بی صدا، اما تیز مثل چاقو.
اون پسر هنوز همون لباس مشکی ساده رو میپوشید، هدفونش رو همیشه تو گوش داشت، و هیچ وقت لبخند نمیزد...
اما گاهی، وقتی فکر می کرد کسی نمیبینه، انگار لبخند کوچیکی روی لبش می نشست.
بعد از مدرسه
هوا تاریک بود. مینجی بعد از مدرسه از کلاس به کتاب خونه رفته بود تا چند کتاب بگیره.
وقتی بیرون اومد، خیابون خلوت بود.
دستش رو داخل جیبش کرد تا گوشیش رو دربیاره... ولی صدایی پشت سرش شنید.
قدم هایی سریع، سایه هایی روی دیوار...
مینجی برگشت، اما هیچ کی نبود.
سرش رو پایین انداخت و راهش رو ادامه داد. هنوز چند قدم نرفته بود که دستی از پشت بازویش رو گرفت.
قبل اینکه بتونه جیغ بزنه، صدای آشنایی اومد:
«ساکت باش!»
مینجی با ترس برگشت. جونگ کوک بود.
اما چشماش با همیشه فرق داشت_ جدی تر، سردتر، و برق خطرناکی توشون بود.
مینجی نفس زنان گفت:
«چرا این طوری»
قبل از اینکه جمله اش رو تموم کنه، صدای موتور و شلیک از ته خیابون بلند شد.
گلوله اش از کنار گوشش گذشت و به دیوار خورد.
جونگ کوک سریع اورا کشید پشت یه ماشین و فریاد زد:
«سرت رو پایین بگیر!»
گلوله ها یکی یکی شلیک می شدن.
مینجی از ترس می لرزید. کوک تنفگ کوچلی از زیر کت مشکی اش در آورد وبه سمت مهاجما شلیک کرد.
چند ثانیه بعد، صدای موتور دور شد و سکوت دوباره برگشت.
مینجی با چشمای گرد بهش خیره شد:
«اون... اون تفنگه؟! تو... توکی هستی؟!»
کوک نفس عمیقی کشید، اسلحه رو پایین آورد و گفت:
«کسی که نباید باهاش درگیر می شدی.»
مینجی گفت:
«چی؟ یعنی اونا دنبال تو بودن؟ یا...»
او نگاهش کرد، با نگاهی پر از تضاد:
«الان فقط باید بری خونه. فراموش کن امشب رو دیدی.»
مینجی سرش رو تکون داد، هنوز شوکه بود:
«ولی اگه اون تیر به من می خورد چی؟!»
کوک مکث کرد... بعد زیر لب گفت:
«من نمیذاشتم بخوره.»
چند ساعت بعد-پشت بام مدرسه
کوک تلفنش رو برداشت.
صدای مردی از اون ور خط اومد:
«جونگ کوک، اون دختر هنوز زندهست؟»
جونگ کوک با صدایی خسته گفت:
«آره. بهش کاری نداشتن»
«باید مطمئن شی نمی فهمه کی هستی. اگه بفهمه دختر لی ها زندست-»
کوک با عصبانیت گفت:
«میدونم چی کار باید بکنم!»
تلفن را قطع کرد و مشت به دیوار زد.
دستش خون افتاد، ولی براش مهم نبود.
در دل گفت:
«لعنت به من... اون فقط هدف بود. چرا دارم نگرانشم!»
اما وقتی چشمای سبز اون دختر یادش افتاد، قلبش دوباره فشرده شد.
برای اولین بار، انتقام به نظرش احمقانه اومد.
عشق میان آتش و سایه ها
. part: 4.
«راز ها هیچ وقت پنهون نمیمونن»
از اون موقع، هر بار مینجی وارد کلاس می شد، حس میکرد نگاه کوک روی خودش داره... بی صدا، اما تیز مثل چاقو.
اون پسر هنوز همون لباس مشکی ساده رو میپوشید، هدفونش رو همیشه تو گوش داشت، و هیچ وقت لبخند نمیزد...
اما گاهی، وقتی فکر می کرد کسی نمیبینه، انگار لبخند کوچیکی روی لبش می نشست.
بعد از مدرسه
هوا تاریک بود. مینجی بعد از مدرسه از کلاس به کتاب خونه رفته بود تا چند کتاب بگیره.
وقتی بیرون اومد، خیابون خلوت بود.
دستش رو داخل جیبش کرد تا گوشیش رو دربیاره... ولی صدایی پشت سرش شنید.
قدم هایی سریع، سایه هایی روی دیوار...
مینجی برگشت، اما هیچ کی نبود.
سرش رو پایین انداخت و راهش رو ادامه داد. هنوز چند قدم نرفته بود که دستی از پشت بازویش رو گرفت.
قبل اینکه بتونه جیغ بزنه، صدای آشنایی اومد:
«ساکت باش!»
مینجی با ترس برگشت. جونگ کوک بود.
اما چشماش با همیشه فرق داشت_ جدی تر، سردتر، و برق خطرناکی توشون بود.
مینجی نفس زنان گفت:
«چرا این طوری»
قبل از اینکه جمله اش رو تموم کنه، صدای موتور و شلیک از ته خیابون بلند شد.
گلوله اش از کنار گوشش گذشت و به دیوار خورد.
جونگ کوک سریع اورا کشید پشت یه ماشین و فریاد زد:
«سرت رو پایین بگیر!»
گلوله ها یکی یکی شلیک می شدن.
مینجی از ترس می لرزید. کوک تنفگ کوچلی از زیر کت مشکی اش در آورد وبه سمت مهاجما شلیک کرد.
چند ثانیه بعد، صدای موتور دور شد و سکوت دوباره برگشت.
مینجی با چشمای گرد بهش خیره شد:
«اون... اون تفنگه؟! تو... توکی هستی؟!»
کوک نفس عمیقی کشید، اسلحه رو پایین آورد و گفت:
«کسی که نباید باهاش درگیر می شدی.»
مینجی گفت:
«چی؟ یعنی اونا دنبال تو بودن؟ یا...»
او نگاهش کرد، با نگاهی پر از تضاد:
«الان فقط باید بری خونه. فراموش کن امشب رو دیدی.»
مینجی سرش رو تکون داد، هنوز شوکه بود:
«ولی اگه اون تیر به من می خورد چی؟!»
کوک مکث کرد... بعد زیر لب گفت:
«من نمیذاشتم بخوره.»
چند ساعت بعد-پشت بام مدرسه
کوک تلفنش رو برداشت.
صدای مردی از اون ور خط اومد:
«جونگ کوک، اون دختر هنوز زندهست؟»
جونگ کوک با صدایی خسته گفت:
«آره. بهش کاری نداشتن»
«باید مطمئن شی نمی فهمه کی هستی. اگه بفهمه دختر لی ها زندست-»
کوک با عصبانیت گفت:
«میدونم چی کار باید بکنم!»
تلفن را قطع کرد و مشت به دیوار زد.
دستش خون افتاد، ولی براش مهم نبود.
در دل گفت:
«لعنت به من... اون فقط هدف بود. چرا دارم نگرانشم!»
اما وقتی چشمای سبز اون دختر یادش افتاد، قلبش دوباره فشرده شد.
برای اولین بار، انتقام به نظرش احمقانه اومد.
- ۴.۲k
- ۰۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط