پارت هشتم
پارت هشتم :
ولادیمیر با ارومی گذاشتش زمین که ...
حوا با بغض تو چشاش زل زد و با زبونی که الان جادو شده بود داشت حرف میزد انگار که یک تیکه شیشه وارد قلبش شده بود ولادیمیر که دیگه میدونست الان قلبش تیکه تیکه میشه صداشو وا کرد و بغض کرد و بدون اینکه چیزی بگه اونو ترک کرد و رفت سمت اتاق حوا که مطمئن بود الان اون حالش بده دوید سمتش تا آروم بغلش کنه اما یهو ولادیمیر ناپدید شد حوا رو انگار با اینکه میدونست کارش اشتباه بوده اما پشیمون نشد و بغض کرد که یهو صدای ولادیمیر اومد گفت :« اگه گریه کنی باید از اینجا بری » حوا با ارومی گفت:« تو از من متنفری باشه از خداته از اینجا برم خونآشام عوضی» حوا که دیگه بغض ترکیده بود این حرفا رو میزد ولادیمیر از پشتش ظاهر شد و فکشو تو صورتش میشوند و گفت:« من عوضیم یا تو که من رو از را به در میکنی باعث میشی که احساس گناه کنم!» حوا با گریه شدید نگاهش کرد و گفت :« تو که منو اسیر کردی تا عاشقت بشم و شدم »
ولادیمیر با ارومی گذاشتش زمین که ...
حوا با بغض تو چشاش زل زد و با زبونی که الان جادو شده بود داشت حرف میزد انگار که یک تیکه شیشه وارد قلبش شده بود ولادیمیر که دیگه میدونست الان قلبش تیکه تیکه میشه صداشو وا کرد و بغض کرد و بدون اینکه چیزی بگه اونو ترک کرد و رفت سمت اتاق حوا که مطمئن بود الان اون حالش بده دوید سمتش تا آروم بغلش کنه اما یهو ولادیمیر ناپدید شد حوا رو انگار با اینکه میدونست کارش اشتباه بوده اما پشیمون نشد و بغض کرد که یهو صدای ولادیمیر اومد گفت :« اگه گریه کنی باید از اینجا بری » حوا با ارومی گفت:« تو از من متنفری باشه از خداته از اینجا برم خونآشام عوضی» حوا که دیگه بغض ترکیده بود این حرفا رو میزد ولادیمیر از پشتش ظاهر شد و فکشو تو صورتش میشوند و گفت:« من عوضیم یا تو که من رو از را به در میکنی باعث میشی که احساس گناه کنم!» حوا با گریه شدید نگاهش کرد و گفت :« تو که منو اسیر کردی تا عاشقت بشم و شدم »
- ۵۲
- ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط