{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

امشب افتاده به جانم تب یادت چه کنم

امشب افتــاده به جانـــم تب یادت ، چه کنم؟
من نــدارم به غم هجر تـــو عادت ، چه کنم؟

روزگــاریست که دیــــوانه و بیمــــار توأم
مانــده ام گر تــو نیایی به عیادت ، چه کنم؟

گشته کابوس شبم ، دست تـو در دست رقیب
آتشــم می زنـــد این حس حسادت ، چه کنم؟

هر دری بـــود زدم تا تــو بمانی ، که نشـد
گر مرا نیست به وصل تو سعادت ، چه کنم؟

عمر و جانم به فدایت همه ، ای دوست بگو
با چنین وسوسه ی عرض ارادت ، چه کنم؟

تا به دل مهر تو برجاست ، تو را می طلبم
دوست دارم که شوم وفق مرادت ، چه کنم؟
دیدگاه ها (۴)

تو همان آب گوارای به وقت سحرینچشیدیم لبی از تو، اذان را گفتن...

سَبزِچشمانت به یغما بُرده قلبم را عزیزبانگاهی مَستِ مَستم کن...

بیمٖ است که سودایت دیوانه کند ما رادر شهر به بدنامی افسانه ک...

حکایت از لب شیرین دهان سیم اندامتفاوتی نکند گر دعاست یا دشنا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط