{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گرگوحشیوماه

───• ⌞𝐖𝐢𝐥𝐝 𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐭𝐡𝐞 𝐦𝐨𝐨𝐧⌝ •───
گـــــرگ‌وحــــشــــی‌ومـــاه²³
بعض توی گلوم داشت خفه‌م میکرد..پس شکستمش..
اشک‌هام سرازیر شدن.
دست‌هامو بردم جلوی صورتم و زدم زیر گریه..
گریه کنان لب زدم:من..من که کاری نکردم..تو داری سرم داد می‌زنی..
لحظه‌ای خشکش زد.
انگار انتظار دیدن گریه من رو نداشت..
برای خودم هم عجیب بود..لیایی که بعد از مرگ پدر و مادرش حتی یه قطره اشک هم نریخته بود الان شکسته بود..
نمی‌تونستم این فضا و جو‌ّی که بینمون شکل گرفته بود رو تحمل کنم.
سریع برگشتم و یه قدم به سمت در برداشتم.
یهو دستمو گرفت،کشید سمت خودش و دوباره چسبوندم به دیوار.
نفسش گرم و بی‌قرار کنار گوشم می‌نشست.
با همون لرزش صداش فقط یه جمله گفت:دوسِــت دارم
چشم‌هام از تعجب گرد شد.
دوباره بلند تر از دفعه قبل فریاد زد:دوسِـــــــت دارم..چرا نمیفــهــمی؟!
عجیب بود..
شنیدن همچین جمله‌ای از دهن اون عجیب بود..جمله‌ای که انگار از تاریک‌ترین نقطه‌ی وجودش بیرون کشیده شده بود.
به خودم جرعت دادم تا توی چشم‌ها‌ش نگاه کنم.
ایندفعه خبری از نقاب و غرور نبود.‌.
میشد عشق رو مثل یه داستان عاشقانه از توی چشم‌هاش خوند.
برای اولین بار با صدای دورگه بغض دارش لب زد:من..نمی‌خوام اینجوری دوستت داشته باشم،نمی‌خوام این حس لعنتی منو اینجوری دیوونه کنه..نمی‌خوام..اما نمی‌تونم جلوشو بگیرم،لیا..
صداش لرزید و ادامه داد:من از خودم می‌ترسم..از اینکه دیگه نمی‌تونم مثل قبل باشم،از اینکه..عاشقتم..
همه این اتفاق ها مثل یه کابوس بودن،و شایدم یه رویا..
سردرگم بودم..
نمی‌تونستم باید چی بگم.
اشک هامو پاک کردم و لرزون نفس عمیقی کشیدم.
نگاهمو ازش گرفتم و به پایین دوختم.
+من..من نمیدونم
واقعا نمی‌دونستم حسّم چیه.
فقط می‌دونستم الان..نمی‌تونم اینجا بمونم.
ازش فاصله گرفتم و گفتم:بعدا باهم حرف میزنیم،من..من الان حالم خوب نیست
گوشه لبشو گاز گرفت و سرشو انداخت پایین.
دستمو روی دستگیره گذاشتم.
+حواست باشه شیشه ها بیشتر پاهاتو نَبُرن..
بعد بی‌فکر درو باز کردم و رفتم بیرون.
تکیه دادم به دیوار راهرو،چشمهامو بستم و نفس عمیقی کشیدم.
اون کلمه "عاشقتم" هی توی گوشم می‌پیچید.
دیدن اون گرگ وحشیِ رام شده برام خیلی غریب بود..

دیشب اصلا نتونستم بخوابم..
فکر و خیال دست از سرم برنمیداشت..
از صبحونه ای که خدمتکار آورده بود فقط قهوه‌ش رو نوشیدم چون اشتها نداشتم.
نمی‌تونستم برم پایین،چون واقعا نمی‌دونستم چطور باید توی چشمهاش نگاه کنم و چه عکس‌العملی نشون بدم.
ولی از طرفی هم نگرانش بودم.
پاهاش دیشب خیلی بدجور زخمی شده بودن...

#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#گرگ_وحشی_و_ماه#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جیهوپ#جین#سناریو
دیدگاه ها (۸۶)

───• ⌞𝐖𝐢𝐥𝐝 𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐭𝐡𝐞 𝐦𝐨𝐨𝐧⌝ •───گـــــرگ‌وحــــشــــی‌ومــ...

───• ⌞𝐖𝐢𝐥𝐝 𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐭𝐡𝐞 𝐦𝐨𝐨𝐧⌝ •───گـــــرگ‌وحــــشــــی‌ومــ...

part:14name:عشق و جداییویو بوراواقعا نمی دونم چرا با کوک ازد...

Part:53. #ریاست.عشقسمتم هجوم آو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط