{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گرگوحشیوماه

───• ⌞𝐖𝐢𝐥𝐝 𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐭𝐡𝐞 𝐦𝐨𝐨𝐧⌝ •───
گـــــرگ‌وحــــشــــی‌ومـــاه²⁵
تهیونگ..اون اومده.
باید باهاش حرف بزنم.
تا اومدم به سمت در قدم بردارم یهو در باز شد و هیکل تهیونگ توی چهار چوب نمایان شد.
یه هیکل لرزون،شکسته..
لب‌هاش کمی خشک و رنگ‌پریده بود،موهاش نا مرتب افتاده بود پایین و گونه‌هاش سرخ بودن.
بوی الکل تا اینجا هم میومد.
مثل اینکه تا خرخره نوشیده.
راننده‌ش که کنارش بود بازو‌شو گرفت و گفت:آقای کیم،بزارید حداقل تا اتاقتون ببرمتون
دست راننده رو پس زد و گفت:نـ..نمی‌خواد..کمک کنی
چند قدم بی‌تعادل برداشت و بعد یهو نگاهش افتاد روی من.
ایستاد.
دستی توی موهاش کشید،لبخند ملیحی زد و گفت:مثل اینکه امشب ماه کامله..
و بعد زیر لب خندید.
خنده‌ی گرفته و تلخ..
به‌طرفش رفتم،بازو‌شو گرفتم و گفتم:حالت خوب نیست،میوفتی زمین
و بعد باهم آروم به سمت اتاقش قدم برداشتیم.
چشمهاشو بست و با صدای دورگه گرفته‌ش لب زد:هوم؟..بیوفتم زمین؟،خب..تو میتونی بغلم کنی و تا تخت‌خواب ببریم..
ناخودآگاه خنده کوتاهی کردم.
صدای خنده‌م توی سکوت راهرو پخش شد..
+مگه بچه‌ای؟
خمی به ابروش اورد،با چشمهای نیمه بازش نگاهی بهم انداخت و گفت:مگه نیستم؟
چیزی نگفتم و فقط سرمو تکون دادم.
وارد اتاقش شدیم.
نور اتاق کم بود و بوی الکل شدید‌تر به مشام می‌رسید.
و اون سکوت سنگین که فقط با نفس‌های نامنظمش شکسته می‌شد.
به سمت تختش رفتیم و آروم کمکش کردم بشینه.
هنوز داشت می‌لرزید.‌
آرام دراز کشید و چشم‌هاشو بست.
نفس عمیقی کشیدم و زیر لب گفتم:چرا انقدر خودتو اذیت می‌کنی آخه..
کفش‌ و جوراب‌ هاشو درآوردم.
چشمام خورد به زخم های کف پاش.
قلبم فشرده شد.
خیلی بد عفونت کرده..
لبم رو گاز گرفتم.
اون چطور همچین دردی رو تحمل میکرده؟
حتی ذره‌ای‌هم به خودش اهمیت نمیده.
آروم به سمت کمدش رفتم و جعبه کمک‌های اولیه رو از توی قفسه برداشتم.
لامپ اتاق رو روشن کردم،برگشتم و گوشه تخت نشستم‌.
چشمهاشو مالید..
مثل اینکه نور اذیتش می‌کرد.
پنس رو برداشتم و خرده شیشه ها رو از توی زخم ها کشیدم بیرون.
حتی کوچکترین واکنشی هم نشون نمی‌داد..انگار به درد عادت کرده بود.
بعد از اینکه شیشه ها رو درآوردم زخم ها رو زد عفونی کردم.
روش پماد زدم و دور پاهاش‌و پانسمان کردم.
هوفی کشیدم و عرق روی پیشونیم و پاک کردم.
جعبه رو گذاشتم سر‌جاش و چراغو خاموش کردم.
داشتم پتو رو مینداختم روش که یهو چشمهاشو باز کرد.
_هوفف..الکـ‌‌ل هم دیگه جواب نمی‌ده..
مکث کوتاهی کرد.
_حتی توی مستی هم جلو چشمهامی
بعد دوباره چشهاشو بست.
و من موندم و یه سکوت سنگین...

#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#گرگ_وحشی_و_ماه#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جیهوپ#جین#سناریو
دیدگاه ها (۶۷)

───• ⌞𝐖𝐢𝐥𝐝 𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐭𝐡𝐞 𝐦𝐨𝐨𝐧⌝ •───گـــــرگ‌وحــــشــــی‌ومــ...

───• ⌞𝐖𝐢𝐥𝐝 𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐭𝐡𝐞 𝐦𝐨𝐨𝐧⌝ •───گـــــرگ‌وحــــشــــی‌ومــ...

Part:33. #ریاست.عشق+حواسم پرت ش...

Part:62. #ریاست.عشق𝐓𝐡𝐞.𝐩𝐫𝐞𝐬𝐢𝐝...

my exp.9همون تیله های سیاهولی اون برق همیشگی رو نداشت..........

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط