{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

پارت ۲
پست پنجره های خاموش

همه‌ی چیز برای ناروتو سیاه شد بعد از چند دقیقه چشم هاشو باز کرد ولی همه چیز براش تار بود فقط صداهای افرادی رو می‌شنید که تا حالا نشنیده بود حس میکرد روی ی چیز سرد نشسته و کل بدنش مثل قبل میتپه بعد از چند ثانیه چشم هاشو به حالت عادی برگشت و فهمید که خبری از مامان نیست...
خبری از بابا نیست....
خبری از ماشینی که داخلش بود هم نیست فقط لاشه ی آهن قراضه ای رو میدید که شباهتی به ماشین خودشون داشت و دست خونی که از پنجره ی برعکس ماشین افتاده بود بیرون


صدا های نا آشنا : هی بچه کون حالت خوبه ؟ بلند شو ؟ وای نگاهش کن از همه ی صورتش داره خون میاد !


ناروتو : چی چی ؟ چه خبره ؟ من من داخل ماشین خودمون بودم ؟


همون لحظه صدای اورژانس به گوش ناروتو خورد و همه چیز براش روشن شد اون دست دست مادرش بود که از ماشین افتاده بود بیرون ناروتو با عجله و گریه به سمت ماشین رفت و دست مادرش رو گرفت و با لکنت گفت



ناروتو : ما...مامان چه اتفاق افتاده ؟ مامان ؟ چرا بیدار نمیشی ؟ بلند شو الان وقت خواب نیست ! می‌خواستیم بریم شهر بازی بابا کجاست ؟



همون لحظه مردی از بین اون همه آشفتگی بیرون اومد



مرد : هی بچه وایسا ببینم


مرد ناروتو رو بلند کرد و با خودش برد سمت ماشین اورژانس و گذاشتش رو لبه ی ماشین و پتویی دپرش پیچید و رفت همون لحظه ی زن اومد و شروع کرد به مداوای دست های زخمی ناروتو ، ناروتو با بغض گفت


ناروتو : خاله چه اتفاقی افتاده ؟


پرستار زن به ناروتو جوابی نداد و فقط ی قیافه ی ناراحت و مایوس بهش تحویل داد و سریع رفت


ناروتو : وایسا وایسا تنهام نذار


چند دقیقه گذشت ناروتو سر گیجه شدیدی گرفته بود و هنوز هم اون حس دلتنگی عجیب توی بدنش بود ، مردی که به نظر میومد افسر پلیس باشه اومد جلو و گفت



مرد : سلام بچه جون


ناروتو : ببینم ببینم چه اتفاقی افتاده من ورا زخمیم مامان و بابام کجان ؟



مرد : آروم باش همه چیزو برات توضیح میدم فقط باید آروم باشی ببین باید بگم که خانواده ی شما تصادف کرده


ناروتو با شنیدن این حرف همه چیز توی مغزش ناپدید شد انگار که دیگه هیچی برای پشیزی براش ارزش نداشت همه ی خاطرات توی ذهنش در لحظه ای مثل ی بمب ترکید


ناروتو : منظورت چیه ؟ ها ؟ چه اتفاقی افتاده یعنی میخوای بگی اون دستی که از ماشین زده بود بیرون دست مامانم بوده ؟


مرد قیافه ای غمگینی به خودش گرفت و گفت


مرد : آره بچه خانوادتون تصادف کرده و الان فقط تو زنده موندی و خب متاسفانه مادر و پدرت فوت کردن


ناروتو : چی ؟ اونا اونا مردن ؟


مرد : آ..آره


ناروتو با شنیدن این حرف سرش رو پایین انداخت و داخل چشمش حلقه ای از اشک شکل گرفت و دستای کوچیکش رو روی چشم هاش گذاشت و شروع به گریه کردن کرد مرد سعی کرد آرومش کنه ولی فایده ای نداشت ناروتو بیشتر و بیشتر گریه میکرد بعد از چند دقیقه آروم شد و با چشم های پف کرده و قرمز به مرد نگاه کرد و گفت


ناروتو : چیز دیگه هم هست که بهم بگی ؟


مرد : خب بچه میخواستم اطلاعاتی بهم بدی اول این پدرت رو بهم بگکچ بعد این مادرت و سن و اسم خودت و سنت رو بهم بگو


ناروتو شروع کرد به اطلاعات دادن به مرد و بعد از اینکه مرد اطلاعات لازم رو گرفت سری خودکارس رو فشار داد و گذاشت توی جیب سمت چپ لباسش و با قیافه ای ناراحت گفت


مرد : با ما بیا می‌رسونم تا خونتون امشب هم به اقامت زنگ می‌زنیم تا یکیشون سر پرستی تو رو قبول کنه


ناروتو با بی روحی از لبه ماشین پرید پایین و همراه مرد رفت و سوال ماشین شد و آروم رفت خونه ی خودشون و در رو پشت سرش بست و همونجا نشست و با خودش گفت


ناروتو : یعنی دیگه قرار نیست کسی باشه که بیدارم کنه که برم مهد کودک ؟ یعنی تیکه قرار نیست بابایی باشه که صبحا برام نیمرو درست کنه ؟ یا دیگه قرار نیست خانواده ای داشته باشم ؟



ناروتو همینطور که داشت گریه میکرد و این کلمات رو داخل ذهنش تکرار می‌کرد به خواب رفت و همونجا خوابید....


خب دوستان اینم یه پارت دیگه بازم پارت میدم امروز امروز تا دلتون بخواد پارت میدم فقط باید یکم صبر کنید تا بتونم فکر کنم سر اینکه بقیش قراره چی بشه امیدوارم خوشتون اومده باشه ✨🗣️
دیدگاه ها (۳)

پارت ۱پشت پنجره های خاموشمعلم : خب بچه ها وقت نقاشیتون تمومه...

خب دوستان بالاخره تونستم ی تصویر پیدا کنم و خب یکی از دوستان...

سناریو ساسونارو

فرشته کوچولو.......پارت ۹

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط