{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۳ #انتقال روح

پارت ۳ #انتقال روح

پرید بغل گارا و گارا افتاد و یه بوسه شکل گرفت در همین هین ساسکه و ناروتو داشتن نگاشون میکردن

ساکورا توی ذهنش: وای خدا قرار بود فقط بپرم تو بغلش چه غلطی کردمم قلبمم داره از جاش درمیاددد وایی گارا چرا انقدر سرخ شده مثله لبو شده

☆:چه غلطی داری میکنی برو اونور
《عصبانیت و خجالت》

♡ توی ذهنش:بزار همینجا بهش اعتراف کنم 🦦مگه چی میشهه

♡:عام گارا من دوس دارم

ویو نویسنده:گارا خیلی تعجب کرده بود چون هیچکس از گارا خوشش نمیومدو میگفتن بهش هیولا

☆:تو دیونیی《با خجالت و کمی مکث》

♡: اره دیوانه توم

ساکورا توی ذهنش: ایول دختر فکر کنم مخشو زدمم

نویسنده درحال جر خوردن🤣

ویو نویسنده گارا با تعجب و خجالت جور که صورتش کامل سرخ شده بود و داشت سعی میکرد نشونش نده و سری از کنار ساکورا رفت

ساسکه کله برگاش ریخته بود ولی نشون نمیداد

ناروتو عصبی شده بود و تعجب کرده بود که مگه ساکورا از ساسکه خوشش نمیومد یعنی چی داشت دیونه میشد و میخواست با گارا مبارزه کنه

رفت بیرون از بیمارستان دوید جلو گارا

☆:....《داره به ناروتو که وایساده کنارش نگاه میکنه》

¥با داد که ساکورا بشنوه:میخوام باهات مبارزه کنمم گارا

☆:هه من بایه بازنده مبارزه نمیکنم
 《با تحقیریت》

¥:نکنه میترسی باهام مبارزه کنی

☆:باشه قبول میکنم

ناروتو با داد که ساکورا بشنوه:پس بیا جنگل فلان فلان شده مبارزه کنیم

ساکورا تو ذهنش:هه نکنه عصبی شده بوسش کردم عام ولی مبارزه کنن یکی بد زخمی میشه باید جلوشو بگیرم ولی چه حس باحالی داره که یکی سرت غیرتی شه《 با خنده》

ویو نویسنده: ساکورا دوید سمت گارا بعد بازو گارا گرفت

گارا:داری چیکار میکنی ولم کن
《با تعجب》
♡:عمرا تا لغو نکنی مبارزتونومن میچسبم بهت

ویو نویسنده:گارا با شنش ساکورا هول داد

♡:چته درد داشت

☆:میخواستی نچسبی بهم

ویو نویسنده ساکورا باز دوید سمت گارا پاشو گرفت

☆:اع ولم کن

♡:عمرا گفتم تا وقتی لغو نکنی ولت نمیکنم

☆:باش ولم کن

ویو نویسنده:ساکورا ولش کرد بعد خودشو تکون چون خاکی شده بود بعد گفت افرین بعد سرشو ناز کرد و گاراهم مثله لبو باز سرخ شد و زود دستشو پس زد

ناروتوهم چشماش گرد شده بود

☆:هی کودن من نمیخوام مبارزه کنم
بعد گارا رفت ساکورام یه فکر زد تو سرش رفت به همه گفت.....
تا پارت بعد
دیدگاه ها (۰)

پارت ۲ #انتقال روحتو فکر  بود که با باز شدن در از افکارش اوم...

پارت۱ #انتقال روحویو:۷صبح بود میسا باید بره مدرسه زنگ گوشیش ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط