DADDY MY
DADDY MY
........................................
P⁹
کوک: چشم چی؟
هانا: چشم ددی
کوک به طور جلتلمنانه ای(اگه تونستی بخونیش) هانا رو بلند کرد لباس رو مرتب کرد البته جوری که هانا رفتار میکرد انگار خودش بدش نمیومد....هانا آروم به سمت در رفت رو باز کرد با یکی از نگهبانا مواجه شد...
هانا: بفرمایید
نگهبان: سلام خانم میخواستم بهتون یه چیزی بگم قبل از اومدنتون یه آقایی با کلی بادیگارد گیر داده بودن که میخواستن شما ببینن ما نذاشتیم اما بادیگارد ها ما رو کنار نزن و ما الان نمیدونیم اون آقا کجان گفتم بیشتر مواظب باشین(نگران)
هانا: آها باشه مرسی که گفتی اما یادتون باشه کسی اومد اول به طرف اطلاع بدین
نگهبان: بله چشم شب خوش
هانا : باشه شب بخیر
نگهبان رفت اما هانا نه...
میخواست از ساختمون فرار کنه کنار در خونش یه دیوار شیشه ای بود کل شهر رو میتونستی ببینی اما یکم دقت کرد بادیگارد های کوک رو دید بعد چند ثانیه کوک داد زد.....
کوک:بیب نمیخوای بیای
هانا:ا.ا.الان
هانا رفت داخل اما کوک هنوز تو اتاق بود بدون هیچ لباسی برای رابطه داشتن آماده آماده بود وقتی هانا د|ی|ک|ش رو دید خون تو رگ هاش خشک شد هانا به سمت آشپز خونه رفت به بی صدا ترین حالت ممکن در کابینت رو باز کرد تا خواست چاقوی مورد نظرش رو برداره صدا اومد....
کوک: توله معطلم نکن
هانا:او باشه بابا اومدم اسکل
کوک: چی ؟؟
هانا: هیچی بابا اومدم دیگه بذار یکم آب بخورم
کوک: اینجا آب داریم
هانا: اسکل من هیچ وقت تو اتاقم آبـــ....(منظور کوک رو فهمید)مرتیکه تریاکی من هیچ وقت برای توی بی......بی.....بی..... س|ا|ک نمیزنم
کوک: تا چند دقیقه دیگه معلوم میشه
هانا:درد
هانا دیگه داشت اعصابش به هم میریخت چاقو رو برداشت و به سمت اتاق رفت...
آروم آروم داشت وارد اتاق میشد که دید کس ی داخل اتاق نیست اما بعد ۲ ثانیه دستای بزرگی هانا رو بغل کرد و برد به سمت تخت...
کوک: پس بیبی گرل من بلده با چاقو کار کنه؟ ها؟
هانا: ولم کنننن
کوک: هانا خودتو به اون راه نزن تو هم دوست داری این کارو وگرنه به راحتی میتونی از دستم فرار ک....
حرف کوک با قرار گرفتم لب های هانا رو لبهاش قطع شد
هانا: پس چطوره یه همکاری عالی داشته باشیم امشب ها ؟(پوزخند و تحریک شده )
کوک: چرا که نه(پوزخند)
کوک: لباس های هانا رو درآورد با بدنش مواجه شد بدن هانا از قبل هم جذاب تر شده بود و همین باعث عجلش میشد ......
..............................................
حمایت !
کامنت ۵
لایک۵
........................................
P⁹
کوک: چشم چی؟
هانا: چشم ددی
کوک به طور جلتلمنانه ای(اگه تونستی بخونیش) هانا رو بلند کرد لباس رو مرتب کرد البته جوری که هانا رفتار میکرد انگار خودش بدش نمیومد....هانا آروم به سمت در رفت رو باز کرد با یکی از نگهبانا مواجه شد...
هانا: بفرمایید
نگهبان: سلام خانم میخواستم بهتون یه چیزی بگم قبل از اومدنتون یه آقایی با کلی بادیگارد گیر داده بودن که میخواستن شما ببینن ما نذاشتیم اما بادیگارد ها ما رو کنار نزن و ما الان نمیدونیم اون آقا کجان گفتم بیشتر مواظب باشین(نگران)
هانا: آها باشه مرسی که گفتی اما یادتون باشه کسی اومد اول به طرف اطلاع بدین
نگهبان: بله چشم شب خوش
هانا : باشه شب بخیر
نگهبان رفت اما هانا نه...
میخواست از ساختمون فرار کنه کنار در خونش یه دیوار شیشه ای بود کل شهر رو میتونستی ببینی اما یکم دقت کرد بادیگارد های کوک رو دید بعد چند ثانیه کوک داد زد.....
کوک:بیب نمیخوای بیای
هانا:ا.ا.الان
هانا رفت داخل اما کوک هنوز تو اتاق بود بدون هیچ لباسی برای رابطه داشتن آماده آماده بود وقتی هانا د|ی|ک|ش رو دید خون تو رگ هاش خشک شد هانا به سمت آشپز خونه رفت به بی صدا ترین حالت ممکن در کابینت رو باز کرد تا خواست چاقوی مورد نظرش رو برداره صدا اومد....
کوک: توله معطلم نکن
هانا:او باشه بابا اومدم اسکل
کوک: چی ؟؟
هانا: هیچی بابا اومدم دیگه بذار یکم آب بخورم
کوک: اینجا آب داریم
هانا: اسکل من هیچ وقت تو اتاقم آبـــ....(منظور کوک رو فهمید)مرتیکه تریاکی من هیچ وقت برای توی بی......بی.....بی..... س|ا|ک نمیزنم
کوک: تا چند دقیقه دیگه معلوم میشه
هانا:درد
هانا دیگه داشت اعصابش به هم میریخت چاقو رو برداشت و به سمت اتاق رفت...
آروم آروم داشت وارد اتاق میشد که دید کس ی داخل اتاق نیست اما بعد ۲ ثانیه دستای بزرگی هانا رو بغل کرد و برد به سمت تخت...
کوک: پس بیبی گرل من بلده با چاقو کار کنه؟ ها؟
هانا: ولم کنننن
کوک: هانا خودتو به اون راه نزن تو هم دوست داری این کارو وگرنه به راحتی میتونی از دستم فرار ک....
حرف کوک با قرار گرفتم لب های هانا رو لبهاش قطع شد
هانا: پس چطوره یه همکاری عالی داشته باشیم امشب ها ؟(پوزخند و تحریک شده )
کوک: چرا که نه(پوزخند)
کوک: لباس های هانا رو درآورد با بدنش مواجه شد بدن هانا از قبل هم جذاب تر شده بود و همین باعث عجلش میشد ......
..............................................
حمایت !
کامنت ۵
لایک۵
- ۶۰۸
- ۰۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط