MY DADDY
MY DADDY
...................................
P⁷
هانا: چی کوک میتونی به من ب....
با قرار گرفتن لبش رو لبام حرفش ادامه نداشت کوک قبل از اولین مک از لبای هانا ، هانا اونو پرت کرد...
هانا: کوک این چه حرکتی بود(شوک)
کوک: هانا من راستش عاشقت شدم
هانا: ببخشید اما من باید برم
کوک: اما (ناراحت )
هانا دوید دوید و دوید راه ۲۰ دقیقه ای رو تو کمتر از ده دقیقه تموم کرد رسید خونه رفت تو فکر به خاطر همین اتفاق نزدیک چند روز بود چیزی نخورده بود روانی شده بود چون هرچی به کوک زنگ میزد کوک جواب نمیداد احساس گناه میکرد...
ویو کوک
وای نه قبولم نکرد ناراحت بودم خیلی ناراحت رسیدم خونه رفتم داخل دیدم مامان نیست اما نا پدریم رو کاناپه داره با گوشی ور میره...
ن.پ: هی کوک اون عکسای تو اتاقت همون دختره هست که میخواستی امروز بهش اعتراف کنی ؟. قبولت کرد؟(کوک داشته تو اتاق تمرین میکرده که چه شکلی به هانا اعتراف کنه که نا پدریش میشنوه)
کوک: به تو چه آخع هاااا(عربده)
داشتم از پله بالا میرفتم که با چیزی که گفت سر جام میخکوب شدم...
ن.پ: دختر خوشگلیه فکر کنم بدنش هم مثل خودش باشه اگه به تو جواب رد داده میتونه زیر خواب بعدی من باشع؟(پوزخند)
کوک: الان چه زری زدی؟ها جرعت داری دوباره تکرار کن(در حال منفجر شدن)
ن.پ: اگه به تو نه گفته میتونه زیر خواب بعدیم باشه(پوزخند)
تفنگ رو از تو جیبم در آوردم تو مغزش یه تیر زدم....
کوک: خلاص شدم
داشتم میرفتم که صدای مامانو شنیدم
م.ک: ک..و.کک ای.....
یه تیر تو مخ اونم زدم قرار بود این اتفاق ۲ ماه دیگه بیفته اما بیش از حد رو اعصابم بودن
کوک: بادیگاردا این دوتا جنازه رو بندازین تو زیر زمین( داد)
بادیگارد: چشم
.
.
.
.
ویو نویسنده
اون کلاس پر سر و صدا الان سال دوازدهم هستن اما مشکل این جاست که دیگه مثل قبل سر و صدا ندارن معلما فکر میکنن که بزرگ شدم اما مشکل این جاست که امسال کوک نیست که برون گرا ترینشون یعنی هانا خودشو تخلیه کنه امسال هم تموم شد...اما بدون هیچ لذتی...
.
.
.
(۷ سال بعد)
ویو هانا
الان ۷ ساله که گذشته من تو این سالا به آمریکا رفتم برا تحصیل و بهترین مدرک ها و گرفتم یه شرکت زدم تو کره که ساخت رایانه ها و گوشی و لب تاب...انجام میده اسمش (ASD) هست موفق ترین هم هست در جهان شریک ها و سرمایه گذار های زیادی داره راضیم از کار اما یه مشکل هست ما هنوز اون کلاس هستیم و بعضی از دوستام تو شرکتم کار میکنن اما هیچ کس از کوک خبر نداره....
هانا: تو دفترم بودن داشتم کار هارو انجام میدادم که نگاهم بت ساعت افتاد ساععتتتت ۲:۳۰ هست رفتم سوار ماشین شدم و راه افتادم رسیدم خونه رفتم تو گشتم بود اما خوایم میومد رفتم تو اتاق خواستم برم رو تخت صدایی اومد رفتم از اتاق بیرون مسی نبود که یهو....
.........................................
ادامه داره...
شرایط :
لایک ۷
کامنت ۱۰
🐧🐧
...................................
P⁷
هانا: چی کوک میتونی به من ب....
با قرار گرفتن لبش رو لبام حرفش ادامه نداشت کوک قبل از اولین مک از لبای هانا ، هانا اونو پرت کرد...
هانا: کوک این چه حرکتی بود(شوک)
کوک: هانا من راستش عاشقت شدم
هانا: ببخشید اما من باید برم
کوک: اما (ناراحت )
هانا دوید دوید و دوید راه ۲۰ دقیقه ای رو تو کمتر از ده دقیقه تموم کرد رسید خونه رفت تو فکر به خاطر همین اتفاق نزدیک چند روز بود چیزی نخورده بود روانی شده بود چون هرچی به کوک زنگ میزد کوک جواب نمیداد احساس گناه میکرد...
ویو کوک
وای نه قبولم نکرد ناراحت بودم خیلی ناراحت رسیدم خونه رفتم داخل دیدم مامان نیست اما نا پدریم رو کاناپه داره با گوشی ور میره...
ن.پ: هی کوک اون عکسای تو اتاقت همون دختره هست که میخواستی امروز بهش اعتراف کنی ؟. قبولت کرد؟(کوک داشته تو اتاق تمرین میکرده که چه شکلی به هانا اعتراف کنه که نا پدریش میشنوه)
کوک: به تو چه آخع هاااا(عربده)
داشتم از پله بالا میرفتم که با چیزی که گفت سر جام میخکوب شدم...
ن.پ: دختر خوشگلیه فکر کنم بدنش هم مثل خودش باشه اگه به تو جواب رد داده میتونه زیر خواب بعدی من باشع؟(پوزخند)
کوک: الان چه زری زدی؟ها جرعت داری دوباره تکرار کن(در حال منفجر شدن)
ن.پ: اگه به تو نه گفته میتونه زیر خواب بعدیم باشه(پوزخند)
تفنگ رو از تو جیبم در آوردم تو مغزش یه تیر زدم....
کوک: خلاص شدم
داشتم میرفتم که صدای مامانو شنیدم
م.ک: ک..و.کک ای.....
یه تیر تو مخ اونم زدم قرار بود این اتفاق ۲ ماه دیگه بیفته اما بیش از حد رو اعصابم بودن
کوک: بادیگاردا این دوتا جنازه رو بندازین تو زیر زمین( داد)
بادیگارد: چشم
.
.
.
.
ویو نویسنده
اون کلاس پر سر و صدا الان سال دوازدهم هستن اما مشکل این جاست که دیگه مثل قبل سر و صدا ندارن معلما فکر میکنن که بزرگ شدم اما مشکل این جاست که امسال کوک نیست که برون گرا ترینشون یعنی هانا خودشو تخلیه کنه امسال هم تموم شد...اما بدون هیچ لذتی...
.
.
.
(۷ سال بعد)
ویو هانا
الان ۷ ساله که گذشته من تو این سالا به آمریکا رفتم برا تحصیل و بهترین مدرک ها و گرفتم یه شرکت زدم تو کره که ساخت رایانه ها و گوشی و لب تاب...انجام میده اسمش (ASD) هست موفق ترین هم هست در جهان شریک ها و سرمایه گذار های زیادی داره راضیم از کار اما یه مشکل هست ما هنوز اون کلاس هستیم و بعضی از دوستام تو شرکتم کار میکنن اما هیچ کس از کوک خبر نداره....
هانا: تو دفترم بودن داشتم کار هارو انجام میدادم که نگاهم بت ساعت افتاد ساععتتتت ۲:۳۰ هست رفتم سوار ماشین شدم و راه افتادم رسیدم خونه رفتم تو گشتم بود اما خوایم میومد رفتم تو اتاق خواستم برم رو تخت صدایی اومد رفتم از اتاق بیرون مسی نبود که یهو....
.........................................
ادامه داره...
شرایط :
لایک ۷
کامنت ۱۰
🐧🐧
- ۲.۱k
- ۲۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط