#دوستی_اجباری
#دوستی_اجباری
#پارت_۲۸
واقعا رو مخ بود . ته یه تصمیم جدی گرفت . تقریبا یه هفته ای میشد که دیگه با هم خوب نبودن . اون تصمیم گرفت حقیقت رو به کوک بگه .
( تهیونگ ) : کوک صبر کن ...
کوک اهمیتی نداد .
( تهیونگ ) : هی کوک با تو ام .
( جونگکوک ) : یه بار دیگه ببینمت روزگارتو سیاه میکنم .
( تهیونگ ) : باید باهات حرف بزنم .
( جونگکوک ) : ولی من متاسفانه هیچ حرفی با جنابعالی ندارم .
( تهیونگ ) : لطفا .
جونگکوک دوست داشت دوباره با تهیونگ خوب شه ولی خب به روی خودش نیاورد . با ته به حیاط پشتی رفت .
( جونگکوک ) : به نفعته زود حرفتو بزنی واگرن-...
ته رو دو زانوش نشست . دستاش رو به هم گره زد .
( تهیونگ ) : بابام اون روز که رفتم خونه گفت که یا باهات قطع ارتباط کنم یا تو رو میکشه . اون ادم خطرناکیه واقعا بهت اسیب میزنه . برای همین باهات سرد رفتار کردم . م-...من متاسفم ...
( جونگکوک ) : دروغ میگی .
و خواست بره .
( تهیونگ ) : نه کوک التماست میکنم . من خودمم اینو نمیخوام . ولی اون میخواد . اون یه روانیه . لطفا . اگر شما ها پیشم نباشید من میمیرم ...
تهیونگ داشت گریه میکرد . جونگکوک چون به تهیونگ اعتماد داشت حرفصو قبول کرد . نشست و اون رو در آغوش گرفت .
رفتن به بقیه اعضا هم قضیه رو گفتن . ( نکته : تو زیرزمین جمع شدن که جونگهونم هست . )
( تهیونگ ) : نمیدونم چیکار کنم ...
( جونگکوک ) : باید کاری کنیم بابات نفهمه که دوباره باهام خوب شدی .
( جونگهون ) : ولی میفهمه . اون همین الانشم فهمیده ...
( جونگکوک ) : نخیرم نفهمیده . و نخواهد فهمید .
( جونگهون ) : از کجا انقدر مطمئنی ؟
( جین ) : چون هیچکس نیست که بهش بگه . اصن لعنتی تو چی از جون من میخوای ؟ انقدر سوال پیچم نکن .
( یونگی ) : قطعا یه پلیس مخفی نیست که سرباز داته باشه درسته ؟
( جیمین ) : منم با یونگی موافقم .
( هوسوک ) : منم .
( نامجون ) : صبر کنید ....
همه برگشتن و نامجون رو نگاه کردن .
نامجون تو فکر بود . دستش رو زیر چونش گذاشته بود و به زمین نگاه میکرد .
( نامجون ) : تو چرا گفتی که فهمیده ؟
( جین ) : چون دیوونست فکر میکنه همدست بابای تهیونگ از بیرون علم غیب داره و میره بهش میگه که ته با کوک خوب شده .
( نامجون ) : یا شایدم بخاطر اینکه میدونه اون جاسوس کیه .
همه برگشتن نامجون رو نگاه کردن .
( جین ) : منظورت چیه ؟
( نامجون ) : پدر تهیونگ فهمیده که کوک و ته با هم دوست صمیمی شدن . ولی اون هیچوقت از خونش بیرون نمیره . بخصوص مدرسه . از طرفی دیگه جونگهون همه ی اطلاعات مربوط به ته رو میدونه . پس فقط یه احتمال وجود داره ...
( جونگکوک ) : اونم اینه که ...
( یونگی ) : جونگهون و بابای تهیونگ دستشون تو یه کاسس .
همه برگشتن و به جونگهون نگاه کردن . ولی صندلی خالی بود . جونگهون از اونجا رفته بود . فقط نامه ای روی صندلی مونده بود .
( جیمین ) : یه نامه اس .
( هوسوک ) : توش چی نوشته ؟
تهیونگ نامه رو باز کرد . تنها یک جمله تو نامه بود . و اونم این بود ...
( تهیونگ ) : نابودت میکنم ...
End of this season 💥
بچه ها فصل یک تموم شد ...🥳
امیدوارم رمانو دوست داشته باشید .🎈
فصل دو رو بزودی مینویسم عشقام 💜
#پارت_۲۸
واقعا رو مخ بود . ته یه تصمیم جدی گرفت . تقریبا یه هفته ای میشد که دیگه با هم خوب نبودن . اون تصمیم گرفت حقیقت رو به کوک بگه .
( تهیونگ ) : کوک صبر کن ...
کوک اهمیتی نداد .
( تهیونگ ) : هی کوک با تو ام .
( جونگکوک ) : یه بار دیگه ببینمت روزگارتو سیاه میکنم .
( تهیونگ ) : باید باهات حرف بزنم .
( جونگکوک ) : ولی من متاسفانه هیچ حرفی با جنابعالی ندارم .
( تهیونگ ) : لطفا .
جونگکوک دوست داشت دوباره با تهیونگ خوب شه ولی خب به روی خودش نیاورد . با ته به حیاط پشتی رفت .
( جونگکوک ) : به نفعته زود حرفتو بزنی واگرن-...
ته رو دو زانوش نشست . دستاش رو به هم گره زد .
( تهیونگ ) : بابام اون روز که رفتم خونه گفت که یا باهات قطع ارتباط کنم یا تو رو میکشه . اون ادم خطرناکیه واقعا بهت اسیب میزنه . برای همین باهات سرد رفتار کردم . م-...من متاسفم ...
( جونگکوک ) : دروغ میگی .
و خواست بره .
( تهیونگ ) : نه کوک التماست میکنم . من خودمم اینو نمیخوام . ولی اون میخواد . اون یه روانیه . لطفا . اگر شما ها پیشم نباشید من میمیرم ...
تهیونگ داشت گریه میکرد . جونگکوک چون به تهیونگ اعتماد داشت حرفصو قبول کرد . نشست و اون رو در آغوش گرفت .
رفتن به بقیه اعضا هم قضیه رو گفتن . ( نکته : تو زیرزمین جمع شدن که جونگهونم هست . )
( تهیونگ ) : نمیدونم چیکار کنم ...
( جونگکوک ) : باید کاری کنیم بابات نفهمه که دوباره باهام خوب شدی .
( جونگهون ) : ولی میفهمه . اون همین الانشم فهمیده ...
( جونگکوک ) : نخیرم نفهمیده . و نخواهد فهمید .
( جونگهون ) : از کجا انقدر مطمئنی ؟
( جین ) : چون هیچکس نیست که بهش بگه . اصن لعنتی تو چی از جون من میخوای ؟ انقدر سوال پیچم نکن .
( یونگی ) : قطعا یه پلیس مخفی نیست که سرباز داته باشه درسته ؟
( جیمین ) : منم با یونگی موافقم .
( هوسوک ) : منم .
( نامجون ) : صبر کنید ....
همه برگشتن و نامجون رو نگاه کردن .
نامجون تو فکر بود . دستش رو زیر چونش گذاشته بود و به زمین نگاه میکرد .
( نامجون ) : تو چرا گفتی که فهمیده ؟
( جین ) : چون دیوونست فکر میکنه همدست بابای تهیونگ از بیرون علم غیب داره و میره بهش میگه که ته با کوک خوب شده .
( نامجون ) : یا شایدم بخاطر اینکه میدونه اون جاسوس کیه .
همه برگشتن نامجون رو نگاه کردن .
( جین ) : منظورت چیه ؟
( نامجون ) : پدر تهیونگ فهمیده که کوک و ته با هم دوست صمیمی شدن . ولی اون هیچوقت از خونش بیرون نمیره . بخصوص مدرسه . از طرفی دیگه جونگهون همه ی اطلاعات مربوط به ته رو میدونه . پس فقط یه احتمال وجود داره ...
( جونگکوک ) : اونم اینه که ...
( یونگی ) : جونگهون و بابای تهیونگ دستشون تو یه کاسس .
همه برگشتن و به جونگهون نگاه کردن . ولی صندلی خالی بود . جونگهون از اونجا رفته بود . فقط نامه ای روی صندلی مونده بود .
( جیمین ) : یه نامه اس .
( هوسوک ) : توش چی نوشته ؟
تهیونگ نامه رو باز کرد . تنها یک جمله تو نامه بود . و اونم این بود ...
( تهیونگ ) : نابودت میکنم ...
End of this season 💥
بچه ها فصل یک تموم شد ...🥳
امیدوارم رمانو دوست داشته باشید .🎈
فصل دو رو بزودی مینویسم عشقام 💜
- ۱.۲k
- ۳۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط