{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

راز قلدر مدرسه

راز قلدر مدرسه
پارت : ۱۵

جشنواره‌ی مدرسه هر روز نزدیک‌تر می‌شد و همه‌ی کلاس‌ها مشغول آماده کردن غرفه‌هایشان بودند.

صدای خنده، شوخی و تمرین از هر طرف شنیده می‌شد.

اما برخلاف بقیه، جونگ کوک و تهیونگ بیشتر وقتشان را صرف آماده کردن وسایل غرفه می‌کردند.

یک بعدازظهر، معلم از آن دو خواست بعد از تمام شدن کلاس، وسایل را از انبار مدرسه به سالن جشن منتقل کنند.

تهیونگ با بی‌حوصلگی کارتن بزرگی را بلند کرد.

«این چرا انقدر سنگینه؟»

جونگ کوک کارتن را از دستش گرفت.

«ولش کن، خودم می‌برمش.»

تهیونگ اخم کرد.

«فکر کردی از پسش برنمیام؟»

جونگ کوک بدون اینکه نگاهش کند، گفت:
«گفتم خودم.»

تهیونگ زیر لب غر زد، اما مخالفت نکرد.

وقتی وارد انبار شدند، برق برای چند ثانیه قطع شد و فضای اتاق در تاریکی فرو رفت.

تهیونگ ایستاد.

«عالی شد...»

جونگ کوک چراغ‌قوه‌ی گوشی‌اش را روشن کرد.

نور کم‌رنگ روی قفسه‌های قدیمی افتاد.

«همین‌جا وایسا، من وسایل رو پیدا می‌کنم.»

چند دقیقه بعد، صدای افتادن چیزی از بالای قفسه آمد.

قبل از اینکه تهیونگ واکنشی نشان دهد، جونگ کوک سریع دستش را گرفت و او را به سمت خودش کشید.

کارتن سنگینی درست جلوی پای تهیونگ روی زمین افتاد.

اگر یک ثانیه دیرتر حرکت می‌کرد...

مستقیم روی او می‌افتاد.

چند لحظه، هیچ‌کدام حرفی نزدند.

فقط صدای نفس‌هایشان در انبار پیچیده بود.

تهیونگ تازه متوجه شد هنوز مچ دستش در دست جونگ کوک است.

نگاهش را بالا آورد.

چشم‌هایشان برای چند ثانیه در هم گره خورد.

جونگ کوک انگار تازه متوجه شده باشد، سریع دستش را رها کرد و یک قدم عقب رفت.

«حواست کجا بود؟»

تهیونگ لبخند کوچکی زد.

«اگه تو نبودی، احتمالاً الان زیر اون کارتن بودم.»

جونگ کوک نگاهش را دزدید.

«فقط شانست خوب بود.»

تهیونگ آرام خندید.

«نه... فکر کنم شانس من، تویی.»

جونگ کوک چیزی نگفت.

اما برای اولین بار...

گونه‌هایش خیلی نامحسوس گرم شد.

و خودش هم نمی‌دانست چرا از شنیدن آن جمله، قلبش کمی تندتر از همیشه می‌تپد... 🖤


لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
دیدگاه ها (۱)

راز قلدر مدرسهپارت : ۱۶ از آن روز، تهیونگ دیگر نمی‌توانست با...

راز قلدر مدرسهپارت : ۱۴ صبح روز بعد، هوا بعد از باران شب گذش...

https://wisgoon.com/rofi.2026بانو فالوشه🌿🌿

بازی خطرناکپارت : ۱۲ صدای قیژ درِ آهنی انبار، سکوت شب را شکس...

ناپلئون گمشده(فصل اول)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط