بازی خطرناک
بازی خطرناک
پارت : ۱۲
صدای قیژ درِ آهنی انبار، سکوت شب را شکست.
هوای سرد و بوی زنگزدگی همهجا را پر کرده بود.
جونگ کوک چراغقوهی کوچکش را روشن کرد.
نور، روی جعبههای چوبی قدیمی و قفسههای فلزی افتاد.
آوا آرام زمزمه کرد:
«خیلی ساکته...»
جونگ کوک بدون اینکه نگاهش کند گفت:
«همین ساکت بودنش خطرناکه.»
هر دو با احتیاط جلو رفتند.
رد لاستیک موتور روی زمین خاکی هنوز دیده میشد.
یعنی آن فرد...
چند لحظه قبل اینجا بوده.
آوا مسیر رد لاستیک را دنبال کرد تا به یک اتاق کوچک در انتهای انبار رسید.
در نیمهباز بود.
جونگ کوک با اشاره از او خواست عقب بایستد.
اما آوا آهسته گفت:
«این بار با هم.»
جونگ کوک برای چند ثانیه به چشمانش نگاه کرد.
بعد، خیلی آرام سرش را تکان داد.
هر دو همزمان وارد اتاق شدند.
...
اتاق خالی بود.
فقط یک لپتاپ روشن روی میز قرار داشت.
صفحهاش چشمک میزد.
آوا سریع جلو رفت.
«صبر کن!»
جونگ کوک دستش را گرفت.
آوا متعجب نگاهش کرد.
«ممکنه تله باشه.»
چند ثانیه سکوت...
بعد جونگ کوک خودش لپتاپ را بررسی کرد.
هیچ بمبی نبود.
آوا نفس راحتی کشید و شروع به تایپ کرد.
چند ثانیه بعد، لبخندش محو شد.
«نه...»
جونگ کوک اخم کرد.
«چی شده؟»
آوا صفحه را به سمت او چرخاند.
روی مانیتور فقط یک جمله نوشته شده بود.
WELCOME, PLAYER 02.
و زیر آن...
PLAYER 01 IS WAITING FOR YOU.
جونگ کوک با صدای آرامی تکرار کرد:
«پلیر یک...»
آوا لبش را گاز گرفت.
انگار این اسم را میشناخت.
جونگ کوک متوجه واکنشش شد.
«آوا... تو چیزی میدونی.»
او چند لحظه سکوت کرد.
بعد برای اولین بار، حقیقت کوچکی را اعتراف کرد.
«من قبلاً... یکی از اعضای این بازی بودم.»
جونگ کوک ناباورانه نگاهش کرد.
«چی؟»
«قبل از اینکه هکر بشم... مجبورم کردن برای اونها کار کنم.»
سکوت سنگینی بینشان افتاد.
جونگ کوک نمیدانست باید عصبانی شود...
یا بیشتر نگران.
اما قبل از اینکه چیزی بگوید...
صدای قفل شدن درِ انبار آمد.
هر دو همزمان برگشتند.
درِ بزرگ آهنی بسته شده بود.
چراغها خاموش شدند.
و صدای همان مرد ناشناس از بلندگوهای انبار پیچید.
«به مرحلهی بعدی بازی... خوش اومدین.»
ادامه دارد...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
پارت : ۱۲
صدای قیژ درِ آهنی انبار، سکوت شب را شکست.
هوای سرد و بوی زنگزدگی همهجا را پر کرده بود.
جونگ کوک چراغقوهی کوچکش را روشن کرد.
نور، روی جعبههای چوبی قدیمی و قفسههای فلزی افتاد.
آوا آرام زمزمه کرد:
«خیلی ساکته...»
جونگ کوک بدون اینکه نگاهش کند گفت:
«همین ساکت بودنش خطرناکه.»
هر دو با احتیاط جلو رفتند.
رد لاستیک موتور روی زمین خاکی هنوز دیده میشد.
یعنی آن فرد...
چند لحظه قبل اینجا بوده.
آوا مسیر رد لاستیک را دنبال کرد تا به یک اتاق کوچک در انتهای انبار رسید.
در نیمهباز بود.
جونگ کوک با اشاره از او خواست عقب بایستد.
اما آوا آهسته گفت:
«این بار با هم.»
جونگ کوک برای چند ثانیه به چشمانش نگاه کرد.
بعد، خیلی آرام سرش را تکان داد.
هر دو همزمان وارد اتاق شدند.
...
اتاق خالی بود.
فقط یک لپتاپ روشن روی میز قرار داشت.
صفحهاش چشمک میزد.
آوا سریع جلو رفت.
«صبر کن!»
جونگ کوک دستش را گرفت.
آوا متعجب نگاهش کرد.
«ممکنه تله باشه.»
چند ثانیه سکوت...
بعد جونگ کوک خودش لپتاپ را بررسی کرد.
هیچ بمبی نبود.
آوا نفس راحتی کشید و شروع به تایپ کرد.
چند ثانیه بعد، لبخندش محو شد.
«نه...»
جونگ کوک اخم کرد.
«چی شده؟»
آوا صفحه را به سمت او چرخاند.
روی مانیتور فقط یک جمله نوشته شده بود.
WELCOME, PLAYER 02.
و زیر آن...
PLAYER 01 IS WAITING FOR YOU.
جونگ کوک با صدای آرامی تکرار کرد:
«پلیر یک...»
آوا لبش را گاز گرفت.
انگار این اسم را میشناخت.
جونگ کوک متوجه واکنشش شد.
«آوا... تو چیزی میدونی.»
او چند لحظه سکوت کرد.
بعد برای اولین بار، حقیقت کوچکی را اعتراف کرد.
«من قبلاً... یکی از اعضای این بازی بودم.»
جونگ کوک ناباورانه نگاهش کرد.
«چی؟»
«قبل از اینکه هکر بشم... مجبورم کردن برای اونها کار کنم.»
سکوت سنگینی بینشان افتاد.
جونگ کوک نمیدانست باید عصبانی شود...
یا بیشتر نگران.
اما قبل از اینکه چیزی بگوید...
صدای قفل شدن درِ انبار آمد.
هر دو همزمان برگشتند.
درِ بزرگ آهنی بسته شده بود.
چراغها خاموش شدند.
و صدای همان مرد ناشناس از بلندگوهای انبار پیچید.
«به مرحلهی بعدی بازی... خوش اومدین.»
ادامه دارد...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۲۱۸
- ۱۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط