عاشقانه ای در دهه
عاشقانه ای در دهه ۵۰
پارت ۸
فلش بک به ساعت ۱۵:۵۰
آلیا و شری به سختی تونستن املیا رو حاضر کنن
ولی وقتی میخواستن لباسی که ملکه بهش داده بود رو بپوشونن املیا نزاشت و تصمیم گرفت لباس مادرش وقتی که پادشاه دیده بود رو بپوشه وقتی کارشون تموم شد باهم از اتاق بیرون رفتن املیا جلوتر از اونا بود که یهو دو نفر از در اتاقی که چند متر اون ور تر بیرون اومدن و به سمت تالار رفتن املیا دست و پاش رو گم کرد و به سمت عقب برگشت و میخواست برگرده اتاقش که آلیا و خاله شری نزاشتن
+بزارین من برم تو اتاقم تروخدا (التماسانه)
< نمیشه بانوی من باید برین
* بله بانوی من شما یکی از دخترای پادشاه حساب میشین
+نمیخوام حساب بشم بزارین برم ( التماسانه)
آلیا و خاله شری بهم چشمک زدن و هردو همزمان گفتن
یک ...دو...سه
بعد از بازو های املیا گرفتن و کشون کشون بردنش
وقتی وارد تالار شدن ولش کردن املیا با اخم به هر دوشون نگاه کرد و جلو رفت و سرش پایین بود و داشت زیر لب غر میزد
+دختر پادشاه تا چند وقت پیش حتی قیافه منو ندیده بود چه برسه که دخترش حساب کنه...الان باید دخترش حساب ش....
که یهو سرش به یه چیزه سفت خورد سرش رو اورد بالا و با چیزی که دید زبونش بند اومد
_اوه مادام .... شما هم اینجا اومدید
+س...سلام...شم...شما....اینجا چیکار میکنید
_جان که گفت از سلطنت هستیم
..............
پارت ۸
فلش بک به ساعت ۱۵:۵۰
آلیا و شری به سختی تونستن املیا رو حاضر کنن
ولی وقتی میخواستن لباسی که ملکه بهش داده بود رو بپوشونن املیا نزاشت و تصمیم گرفت لباس مادرش وقتی که پادشاه دیده بود رو بپوشه وقتی کارشون تموم شد باهم از اتاق بیرون رفتن املیا جلوتر از اونا بود که یهو دو نفر از در اتاقی که چند متر اون ور تر بیرون اومدن و به سمت تالار رفتن املیا دست و پاش رو گم کرد و به سمت عقب برگشت و میخواست برگرده اتاقش که آلیا و خاله شری نزاشتن
+بزارین من برم تو اتاقم تروخدا (التماسانه)
< نمیشه بانوی من باید برین
* بله بانوی من شما یکی از دخترای پادشاه حساب میشین
+نمیخوام حساب بشم بزارین برم ( التماسانه)
آلیا و خاله شری بهم چشمک زدن و هردو همزمان گفتن
یک ...دو...سه
بعد از بازو های املیا گرفتن و کشون کشون بردنش
وقتی وارد تالار شدن ولش کردن املیا با اخم به هر دوشون نگاه کرد و جلو رفت و سرش پایین بود و داشت زیر لب غر میزد
+دختر پادشاه تا چند وقت پیش حتی قیافه منو ندیده بود چه برسه که دخترش حساب کنه...الان باید دخترش حساب ش....
که یهو سرش به یه چیزه سفت خورد سرش رو اورد بالا و با چیزی که دید زبونش بند اومد
_اوه مادام .... شما هم اینجا اومدید
+س...سلام...شم...شما....اینجا چیکار میکنید
_جان که گفت از سلطنت هستیم
..............
- ۲.۷k
- ۲۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط