تو بیمارستان مشغول به کار بودی که منشی بیمارستان گفتهرچ
تو بیمارستان مشغول به کار بودی .که منشی بیمارستان گفت:هرچه سریعتر به این آدرس بروید. سریع لباس های مخصوص را پوشیدی و با چند نفر دیگه وارد آمبولانس شدی. زمانی که رسیدی کسی را دیدی که سریع به طرف تو اومد و برد به آپارتمان.وقتی رسیدی دیدی که فردی رگش را بریده است.سریع با کمک امدادگران دیگه او را سوار آمبولانس کردی و حرکت کردی.
جونکوک:رفته بودم به پارک تا آرام شوم که دیدم آمبولانسی آنجا است و زنی زیبا از آن پیاده شد.قلبم نمیزد. چشمانم از شدت زیبایی او اشک درونش جمع شد.او رفت توی آپارتمانی وقتی برگشت دیدم داره فردی را وارد آمبولانس میکنه. رفتم طرفش تا باهاش حرف بزنم که دیدم رفت. خیلی ناراحت شدم.
چند ماه گذشت و جونکوک افسردگی گرفت چون اون خیلی وقت بود عشقش را ندیده بود.تصمیم گرفت که او هم مثل بقیه به زندگی خودش پایان بدهد. چنتا قرص برداشت و یکجا خورد و سیاهی مطلق...
ات: داشتم کار هایم را میکردم که منشی گفت:کسی در منطقه... با قرص خودکشی کرده زود به اون آدرس برید
ات آماده شد و به اون آدرس رفت.وارد آپارتمان شد و دَری را دید که باز بود. با خودش گفت شاید همین جا است. ات وارد شد و با فردی که بالا سر کسی دیگر گریه میکرد مواجه شد که اون فرد گفت:خانم لطفا به دوستم کمک کنید(اون تهیونگ است )
ات رفت سمت جونکوک و به رگ گردنش دست زد تا بفهمد زنده است یا نه که متوجه شد زنده است .ات با کمک امدادگران دیگه او را سوار آمبولانس کردن
چند روز بعد
جونکوک: با سردردی بیدار شدم و دیدم که توی بیمارستانم و کسی بالاسرم بود که حاظرم جونم را براش بدم
ات:لطفا استراحت کنید تا من بیام
جونکوک به خودش گفت بزار وقتی که خوب شدم این خبر را بهش بدم
یک ماه بعد
جونکوک: حالم کاملا خوب بود و رفتم بیرون از اتاق بیمارستان که دیدم تهیونگ داره پول را حساب میکنه.ازش تشکر کردم و بهش همه چیز را گفتم. رفتم توی اتاق که دیدم اون پرستار اونجا است.
بهش گفتم:میتونم اسمتون را بپرسم
ات با مهربانی گفت:بله اسمم ات است
جونکوک به خاطر این مهربون بودنش دلش برای بار صدم رفت .
جونکوک:منم جونکوک هستم.باید مطلبی را به شما بگویم. من...من...عاشق...عاشقتونم
ات چشماش بزرگ شد و گفت:چی داری میگی
جونکوک: از زمانی که توی پارک دیدمت عاشقت شدم
ات:خب دروغ چرا منم تو این چند وقت که اینجا بودی عاشقت شدم
جونکوک که خوشحال بود به سمت لبای ات رفت و مک میزد و ات هم که خوشش اومده بود همراهی کرد .
جونکوک:افرین همکاریت را دوست داشتم
ات:(خنده)
تهیونگ:خب عروسی کِی هست
جونکوک:عزیزم دوستم راست میگه ها
ات:هوی وایسا یک روز.
جونکوک:(خنده)اوکی
خب این دو تا عاشق بعد یک ماه ازدواج کردند و به خوبی زندگی کردند.
پایان
خیلی چرت بود
جونکوک:رفته بودم به پارک تا آرام شوم که دیدم آمبولانسی آنجا است و زنی زیبا از آن پیاده شد.قلبم نمیزد. چشمانم از شدت زیبایی او اشک درونش جمع شد.او رفت توی آپارتمانی وقتی برگشت دیدم داره فردی را وارد آمبولانس میکنه. رفتم طرفش تا باهاش حرف بزنم که دیدم رفت. خیلی ناراحت شدم.
چند ماه گذشت و جونکوک افسردگی گرفت چون اون خیلی وقت بود عشقش را ندیده بود.تصمیم گرفت که او هم مثل بقیه به زندگی خودش پایان بدهد. چنتا قرص برداشت و یکجا خورد و سیاهی مطلق...
ات: داشتم کار هایم را میکردم که منشی گفت:کسی در منطقه... با قرص خودکشی کرده زود به اون آدرس برید
ات آماده شد و به اون آدرس رفت.وارد آپارتمان شد و دَری را دید که باز بود. با خودش گفت شاید همین جا است. ات وارد شد و با فردی که بالا سر کسی دیگر گریه میکرد مواجه شد که اون فرد گفت:خانم لطفا به دوستم کمک کنید(اون تهیونگ است )
ات رفت سمت جونکوک و به رگ گردنش دست زد تا بفهمد زنده است یا نه که متوجه شد زنده است .ات با کمک امدادگران دیگه او را سوار آمبولانس کردن
چند روز بعد
جونکوک: با سردردی بیدار شدم و دیدم که توی بیمارستانم و کسی بالاسرم بود که حاظرم جونم را براش بدم
ات:لطفا استراحت کنید تا من بیام
جونکوک به خودش گفت بزار وقتی که خوب شدم این خبر را بهش بدم
یک ماه بعد
جونکوک: حالم کاملا خوب بود و رفتم بیرون از اتاق بیمارستان که دیدم تهیونگ داره پول را حساب میکنه.ازش تشکر کردم و بهش همه چیز را گفتم. رفتم توی اتاق که دیدم اون پرستار اونجا است.
بهش گفتم:میتونم اسمتون را بپرسم
ات با مهربانی گفت:بله اسمم ات است
جونکوک به خاطر این مهربون بودنش دلش برای بار صدم رفت .
جونکوک:منم جونکوک هستم.باید مطلبی را به شما بگویم. من...من...عاشق...عاشقتونم
ات چشماش بزرگ شد و گفت:چی داری میگی
جونکوک: از زمانی که توی پارک دیدمت عاشقت شدم
ات:خب دروغ چرا منم تو این چند وقت که اینجا بودی عاشقت شدم
جونکوک که خوشحال بود به سمت لبای ات رفت و مک میزد و ات هم که خوشش اومده بود همراهی کرد .
جونکوک:افرین همکاریت را دوست داشتم
ات:(خنده)
تهیونگ:خب عروسی کِی هست
جونکوک:عزیزم دوستم راست میگه ها
ات:هوی وایسا یک روز.
جونکوک:(خنده)اوکی
خب این دو تا عاشق بعد یک ماه ازدواج کردند و به خوبی زندگی کردند.
پایان
خیلی چرت بود
- ۲.۱k
- ۲۳ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط