سلام بی وفا جان!

سلام بی وفا جان!
میدانم که هرگز این نامه رو نمیخوانی
خواستم بگویم امروز ۳۵۱مین روزی ست که رفته ای
۳۵۱ روز شاید برای تویی که نیستی زود گذشته باشد
ولی برای من؛
منی که  منتظرت بودم هر روزش، هرساعت و دقیقه اش عمری گذشت ...
تصور کن پائیزی را که بدون قدم زدن روی برگها، گرفتن دستانت زیر باران،  سپری شد ...
سردی زمستان را  فرض کن
که بدون دستانت،  بدون آغوشت چه بر من گذشت
بهار را بگویم
اردیبهشت را
بارانش را
پیاده رو های خیس را که هر کدام نبودنت را به رخم  میکشند...
نامه ای ننوشتم که به دستت برسد بخوانی و برگردی
فقط خواستم بگویم عجیب است اینکه بی تو زنده ام و در پیاده رو های خیس تنها قدم میزنم ...
راستش عجیب است که هنوز یادت مرا نکشته است !
دیدگاه ها (۲)

007-پنهان در مه - پارت ۸۲

قسمت ۶

سلام خدای مهربانم نمیدونم چطور شروع کنم بگم حس عجیبی دارم خد...

سناریو:مرگ پنهان/پارت آخر**نویسنده**سه ماه از مرگ ایزوکو می‌...

پارت ۷ ساعت نزدیک ده شب بود که از ماشین پیاده شدم.بعد از چند...

#بی_رحم part 64به محض ورودش به اونجا با هیون اوک رو به رو شد...

p5**لارا +:** ماشین رو نگه دار.**جونگ‌کوک ـ:** چی؟ چرا؟ و...

« You left too soon » Part 3 زمستان از راه رسیده بود.برف آرا...

"عشق آغشته به خون "P²⁷€_€³¹ december:)___________جین‌آئه ___...

#جسدهای_بیحصار_اندیشه #قسمت_ششم بهار اینقدر عجله داشت که بعد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط