تکپارتی درخواستی دراکو مالفوی
تکپارتی درخواستی (دراکو مالفوی )
If one of us is going to die I will be the first
حتی نمیدونستم چطور به این حد از دیوونگی رسیده بودم که حتی واسم مهم نبود تو چه ارتفاعی از زمین ایستادم و با اینکه تا قبل از این از ترس حتی پامو روی اولین پله از راهرویی که به برج نجوم منتهی میشد نزاشته بودم الان روی حاشیه ی دیوار کوتاه برج نجوم نشسته بودم و پاهام از روی دیوار آویزون بود
هوا سرد بود و بخاری که نفسم ایجاد میکرد این رو تایید میکرد ولی بدنم حتی ذره ای به خاطر این سرما نمیلرزید و ذهنم فقط به چیزی که رو به روم بود فکر میکرد در آغوش گرفتن آخرین ترسم یعنی مرگ
باد سرد اشکای صورتم رو خشک کرده بود و به لکه های سفید رنگ شور در گوشه چشمانم بدل کرده بود و باعث شده بود ساعت ها در اینجا بشینم و از آخرین نفس هایم در هوای سرد لذت ببرم
با شروع شدن بارون قطره های کوچیکش در بین موهام فرو میرفت و با ترکیب شدن با قطرات سرد عرق که بر روی پیشونیم نشسته بود لرزی در تنم ایجاد میکرد یعنی این آخرین بارونی بود که میدیدم؟
حتی نمیدونم چطوری از دختری که از مرگ میترسید به شخصی تبدیل شده بودم که با دستای خودم میخواستم به مرگ خوش آمد گویی بگم
با شنیدن صدای پای فردی که قصد ورود به برج نجوم رو داشت فهمیدم که دیگه وقتشه و با اینکه بدنم کم کم شروع به لرزش کرده بود آروم از جام بلند شدم و خواستم بپرم که با کشیده شدن دستم توسط شخصی به سرعت از لبه ی دیوارفاصله گرفتم و در گوشه ای پرت شدم
با دور شدنم از مرگ انگار ترس واقعیم داشت برمیگشت یعنی میخواستم زنده بمونم ؟ با سرعت به دیوار پشتیم تکیه دادم و برای بار هزارم در امروز اشکام سرازیر شد و سرمو و بین زانوهام پنهان کردم
با پیچیده شدن دستایی که با وجود تمام سرد بودنش بازهم از صورت من گرم تر بود دور صورتم صورتم رو بالا آوردم و با دیدن چشمای طوفانی که به خاطر اشک قرمز شده بود رو به روی صورتم تعجب کردم این همون مالفوی مغرور بود ؟
دراکو با لحنی آروم و نگران گفت : فقط بگو چی باعث شد فکر خودکشی به سرت بزنه
بهش گفتم : چرا باید برات مهم باشه مالفوی ولم کن
با لحنی که انگار یه چیز ساده رو داره بیان میکنه گفت : چون دوست دارم
پوزخند صداداری زدم و گفتم : بازم داری سعی میکنی بازیم بدی مالفوی ؟
دراکو آروم بغلم کرد و گفت : فقط نمیخوام آسیبی ببینی بیا بریم پایین بعدش هرکاری که خواستی انجام بده
گفتم :وقتی خودت دلیل این وضعیتی خودتم سعی داری حالمو بهتر کنی ؟از حس ترحمت نسبت به خودم متنفرم برو اونور
دراکو گفت :اسم این حس رو هرچیزی که میخوای بزار ولی بیا بریم پایین لطفا
گفتم :نمیخوام به حرف توی عوضی گوش بدم مالفوی اصلا اگه میخوای بدونی دلیل اینکارم چی بود باید بگم دلیلش خود تو بودی
آروم دستم رو گرفت و گفت : حتی با اینکه نمیدونم چیکار کردم ولی بابت همه چیز متاسفم فقط دیگه به اینکار فکر نکن
گفتم : نیازی به متاسف بودنت ندارم فقط کافیه بهم ثابت کنی که واقعا دوستم داری همین
با این حرف زمزمه وار گفت : دوست دارم فرشته کوچولو
و این جمله گرچه کوتاه بود ولی شروعی برای عشقی بود که تا ابد ادامه پیدا میکرد
پایان
امیدوارم خوشتون بیاد
If one of us is going to die I will be the first
حتی نمیدونستم چطور به این حد از دیوونگی رسیده بودم که حتی واسم مهم نبود تو چه ارتفاعی از زمین ایستادم و با اینکه تا قبل از این از ترس حتی پامو روی اولین پله از راهرویی که به برج نجوم منتهی میشد نزاشته بودم الان روی حاشیه ی دیوار کوتاه برج نجوم نشسته بودم و پاهام از روی دیوار آویزون بود
هوا سرد بود و بخاری که نفسم ایجاد میکرد این رو تایید میکرد ولی بدنم حتی ذره ای به خاطر این سرما نمیلرزید و ذهنم فقط به چیزی که رو به روم بود فکر میکرد در آغوش گرفتن آخرین ترسم یعنی مرگ
باد سرد اشکای صورتم رو خشک کرده بود و به لکه های سفید رنگ شور در گوشه چشمانم بدل کرده بود و باعث شده بود ساعت ها در اینجا بشینم و از آخرین نفس هایم در هوای سرد لذت ببرم
با شروع شدن بارون قطره های کوچیکش در بین موهام فرو میرفت و با ترکیب شدن با قطرات سرد عرق که بر روی پیشونیم نشسته بود لرزی در تنم ایجاد میکرد یعنی این آخرین بارونی بود که میدیدم؟
حتی نمیدونم چطوری از دختری که از مرگ میترسید به شخصی تبدیل شده بودم که با دستای خودم میخواستم به مرگ خوش آمد گویی بگم
با شنیدن صدای پای فردی که قصد ورود به برج نجوم رو داشت فهمیدم که دیگه وقتشه و با اینکه بدنم کم کم شروع به لرزش کرده بود آروم از جام بلند شدم و خواستم بپرم که با کشیده شدن دستم توسط شخصی به سرعت از لبه ی دیوارفاصله گرفتم و در گوشه ای پرت شدم
با دور شدنم از مرگ انگار ترس واقعیم داشت برمیگشت یعنی میخواستم زنده بمونم ؟ با سرعت به دیوار پشتیم تکیه دادم و برای بار هزارم در امروز اشکام سرازیر شد و سرمو و بین زانوهام پنهان کردم
با پیچیده شدن دستایی که با وجود تمام سرد بودنش بازهم از صورت من گرم تر بود دور صورتم صورتم رو بالا آوردم و با دیدن چشمای طوفانی که به خاطر اشک قرمز شده بود رو به روی صورتم تعجب کردم این همون مالفوی مغرور بود ؟
دراکو با لحنی آروم و نگران گفت : فقط بگو چی باعث شد فکر خودکشی به سرت بزنه
بهش گفتم : چرا باید برات مهم باشه مالفوی ولم کن
با لحنی که انگار یه چیز ساده رو داره بیان میکنه گفت : چون دوست دارم
پوزخند صداداری زدم و گفتم : بازم داری سعی میکنی بازیم بدی مالفوی ؟
دراکو آروم بغلم کرد و گفت : فقط نمیخوام آسیبی ببینی بیا بریم پایین بعدش هرکاری که خواستی انجام بده
گفتم :وقتی خودت دلیل این وضعیتی خودتم سعی داری حالمو بهتر کنی ؟از حس ترحمت نسبت به خودم متنفرم برو اونور
دراکو گفت :اسم این حس رو هرچیزی که میخوای بزار ولی بیا بریم پایین لطفا
گفتم :نمیخوام به حرف توی عوضی گوش بدم مالفوی اصلا اگه میخوای بدونی دلیل اینکارم چی بود باید بگم دلیلش خود تو بودی
آروم دستم رو گرفت و گفت : حتی با اینکه نمیدونم چیکار کردم ولی بابت همه چیز متاسفم فقط دیگه به اینکار فکر نکن
گفتم : نیازی به متاسف بودنت ندارم فقط کافیه بهم ثابت کنی که واقعا دوستم داری همین
با این حرف زمزمه وار گفت : دوست دارم فرشته کوچولو
و این جمله گرچه کوتاه بود ولی شروعی برای عشقی بود که تا ابد ادامه پیدا میکرد
پایان
امیدوارم خوشتون بیاد
- ۵۹۷
- ۰۷ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط