{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وقتی رفیقش میگه که عاشقت شده و شوهرم اینو میفهمه

وقتی رفیقش میگه که عاشقت شده و شوهرم اینو میفهمه

Part :1

داشتم آشپزخونه رو جمع میکردم چون بخاطر شام که درست کردم بهم ریخته شده بود نامجون بعد از ظهری رفت خونه یکی از دوستاش گفتش که میخواد باهاشون بره ماهی گیری و هنوز نیومده بود خونه ..

داشتم ظرف هارو جابه جا میکردم که صدای نوتیف پیام از گوشیم اومد ..
رفتم گوشیمو از روی میز برداشتم روشنش کردم که دیدم شماره ناشناسه ..
پیام باز کردم که نوشته بود "سلام ات چطوری "

_این کیه دیگه ؟!
جوابشو دادم "سلام ممنون شما ؟"
میخواستم گوشیو خاموش کنم که سریع جواب داد
نوشته بود "یه آشنا "
_این دیگه کیه ؟!
نوشتم "میشه خودتونو معرفی کنید کی هستید ؟"
جواب داد من دوست نامجونم کیونگ هو "
نوشتم "عه تویی کیونگ شماره منو از کجا پیدا کردی؟"

جواب نداد ... منم بیخیال شدم رفتم به کارام رسیدم
از آشپزخونه زدم بیرون و روی مبل نشستم ساعت دیواری رو نگاه ساعت ۸ شده بود و نامی هنوز نیومده
_کجایی پس اخه...پاشو بیا دیگه ...
گوشیمو روشن کردم که با نامی زنگ بزنم که دیدم پیام اومد از همون شماره پیامه طولانی ای بود
_چخبرشه...!!
شروع کردم به خوندش کم مونده بود سکته کنم
"ات من خیلی وقته عاشقت شدم ،نمیدونستم که چطوری حسمو بهت اعتراف کنم....بلخره تو با نامجونی...اما باور کن من خیلی بیشتر از نامجون عاشقتم بیشتر از اون میتونم بهت برسم و مواظبت باشم !بهتر از اون هواسم بهت هست و عشقم بیشتر از اونیه که فکرشو بکنی !تردید داشتم برای فرستادن این پیام اما عزمم رو جذب کردم و برات فرستادم .. ازت میخوام به من یه فرصت یدی و نامجونو ترک کنی ...بهت قول خوشبختت کنم "

ویو نامجون
ماشینو پارک کردم ....رفتم جلوی در کلید انداختمورفتم داخل..داشتم کتونی هامو در می‌آوردم که صدای ات اومد
ات: ای وای این چشه !!
نامجون :کی چشه..
رفتم داخل که ... ات روی مبل نشسته بود و پشتش به من بودسرش تو گوشیش بود.. و داشت انگار با یکی چت می‌کرد..
ات:این دیگه یعنی چی!
نامجون : ات
یهو از جاش پرید با قیافه ترس و تعجب رومیتونستم از قیافش ببینم زل زد بهم..
ات:عع..نامی اومدی
نامجون :آره عشقم...خوبی؟!
ات:آره..اره خوبم چطور مگه ؟؟
نامجون :آخه انگار به نظر ترسیده میای....رنگتم پریده!
ات:نه‌ نه من خوبم...
نامجون:چیزه بدی خوندی تو گوشیت ؟؟
ات :ن ن !چی میخواستی بخونم
نامجون:آخه گفتی"این دیگه یعنی چی "با صدای کردنه منم از جات پریدی
ات :نه‌ چیز مهمی نیست.. داشتم اخبار میخوندم
نامجون : اها که اینطور....باشه
ات:چیزه.....بیا بریم شام بخوریم
نامجون: اتفاقا خیلی گشنمه
ات :پس برو دستتو بشور لباس عوض کن تا بیای منم میزو میچینم
نامجون :باشه عشقم رفتم تو اتاقو لباسامو در آوردم لباس راحتی پوشیدم ...بعدشم دستمو شستم و رفتم تو آشپزخونه..... ات پشت میز وایساده یود که رفتم از پشت بغلش کردم ....سرمو فرو بردم تو گردنش و میک عمیقی زدم..

ات:نامجون... نکن ..
نامجون:چرا آخه...
ات:الان آخه وقتش نیست

شرط ها
۱۰ لایک
۵ تا کامن
خوشگلا نظراتتون خیلی برام مهمه 🎀🍓🎀
دیدگاه ها (۱)

آخرین شب Part ویو تهیونگ:رفتم داخل بخش که دیدم تمام زندگیم ...

آخرین شب Part7ات ویو :بغلم کرد و از چادر بیرون زدیم به سمت پ...

پارت هفتم (درسته؟)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط