آخرین شب
آخرین شب
Part7
ات ویو :
بغلم کرد و از چادر بیرون زدیم به سمت پسرا رفتیم و بزور بهم صبحانه داد
بعدشم رفتیم توی جنگل دور بزنیم که من دیگه خسته شده بودم و نمیتونستم راه برم که رسیدم به یک آلاچیق همه آنجا نشستیم و دیدم تهیونگ پاشد و روی زمین زانو زد و حلقه ای به سمتم گرفت و گفت
تهیونگ:ات عزیزم با من ازدواج میکنی
من چند دقیقه توی شک بودم که گفتم
ات :آره عشقم اره
بعد یه چند روز موندیم و بعد برگشتم خونه یه شب تهیونگ رفته بود سرکار که منم حالم خوب نبود نمیدونم چرا
تهیونگ ویو:
داشتم از سرکار برمیگشتم خونه که به ات زنگ زدم که اگه چیزی نیاز داشت با ویار کرده بگیرم براش چون دیگه بچه بزرگ تر شده بود دیدم جواب نداد به سمت خونه رفتم درو باز کردم کخ دیدم ات روی زمین افتاده
تهیونگ:ات عزیزم چشاتو باز کن چیشدی تو "عربده "
برای استایل بغلش کردم و به سمت بیمارستان رفتم
بعد پرستارا بردنش داخل اتاق و نذاشتن من برم داشتم از استرس میمردم که کوک زنگ زد بهم جوابشو دادم
کوک :الو سلام تهیونگ کجایی ؟
تهیونگ: مرسی داداش بیمارستانم "با صدای گرفته "
کوک :بیمارستان ؟چیشده خوبی؟زنداداش خوبه ؟برای بچه اتفاقی افتاده "نگران "
تهیونگ:نمیدونم اومدم خونه دیدم ات افتاده زمین آوردمش بیمارستان نمیدونم هنوز "بغضی"
کوک :باشه کدوم بیمارستان
تهیونگ بیمارستان......."بغض "
کوک :باشه اومدیم
اعضا اومدن و ما منتظر دکتر بودیم که دکتر اومد گفت
دکتر:همراه خانم کیم کیه ؟
تهیونگ:آقای دکتر منم چیشده "نگران "
دکتر :چه نسبتی باهاشون دارید
تهیونگ:شوهرم حال زنم چطوره "نگران "
دکتر :خوبن فقط باید خیلی بیشتر مراقبشون باشید ایشون حامله گی حساس دارن که مراقبت بیشتر الانم بخاطر نخوردن تغذیه بیهوش شدن اگر کاری ندارید من برم
تهیونگ:میتونم ببینمش ؟"نگران "
دکتر:بله توی بخش هستن زیاد خستشون نکنید بعد سرم هم میتونید ببرید ایشون رو.
تهیونگ:باشه مرسی
تهیونگ ویو:
رفتم توی بخش که دیدم
۱۵ تا لایک ۱۵ تا کامنت
خوشگلا ببخشید دیر شد جبران میکنم
راستی نظر هاتون واقعا برام مهمه 🎀🍓🎀
Part7
ات ویو :
بغلم کرد و از چادر بیرون زدیم به سمت پسرا رفتیم و بزور بهم صبحانه داد
بعدشم رفتیم توی جنگل دور بزنیم که من دیگه خسته شده بودم و نمیتونستم راه برم که رسیدم به یک آلاچیق همه آنجا نشستیم و دیدم تهیونگ پاشد و روی زمین زانو زد و حلقه ای به سمتم گرفت و گفت
تهیونگ:ات عزیزم با من ازدواج میکنی
من چند دقیقه توی شک بودم که گفتم
ات :آره عشقم اره
بعد یه چند روز موندیم و بعد برگشتم خونه یه شب تهیونگ رفته بود سرکار که منم حالم خوب نبود نمیدونم چرا
تهیونگ ویو:
داشتم از سرکار برمیگشتم خونه که به ات زنگ زدم که اگه چیزی نیاز داشت با ویار کرده بگیرم براش چون دیگه بچه بزرگ تر شده بود دیدم جواب نداد به سمت خونه رفتم درو باز کردم کخ دیدم ات روی زمین افتاده
تهیونگ:ات عزیزم چشاتو باز کن چیشدی تو "عربده "
برای استایل بغلش کردم و به سمت بیمارستان رفتم
بعد پرستارا بردنش داخل اتاق و نذاشتن من برم داشتم از استرس میمردم که کوک زنگ زد بهم جوابشو دادم
کوک :الو سلام تهیونگ کجایی ؟
تهیونگ: مرسی داداش بیمارستانم "با صدای گرفته "
کوک :بیمارستان ؟چیشده خوبی؟زنداداش خوبه ؟برای بچه اتفاقی افتاده "نگران "
تهیونگ:نمیدونم اومدم خونه دیدم ات افتاده زمین آوردمش بیمارستان نمیدونم هنوز "بغضی"
کوک :باشه کدوم بیمارستان
تهیونگ بیمارستان......."بغض "
کوک :باشه اومدیم
اعضا اومدن و ما منتظر دکتر بودیم که دکتر اومد گفت
دکتر:همراه خانم کیم کیه ؟
تهیونگ:آقای دکتر منم چیشده "نگران "
دکتر :چه نسبتی باهاشون دارید
تهیونگ:شوهرم حال زنم چطوره "نگران "
دکتر :خوبن فقط باید خیلی بیشتر مراقبشون باشید ایشون حامله گی حساس دارن که مراقبت بیشتر الانم بخاطر نخوردن تغذیه بیهوش شدن اگر کاری ندارید من برم
تهیونگ:میتونم ببینمش ؟"نگران "
دکتر:بله توی بخش هستن زیاد خستشون نکنید بعد سرم هم میتونید ببرید ایشون رو.
تهیونگ:باشه مرسی
تهیونگ ویو:
رفتم توی بخش که دیدم
۱۵ تا لایک ۱۵ تا کامنت
خوشگلا ببخشید دیر شد جبران میکنم
راستی نظر هاتون واقعا برام مهمه 🎀🍓🎀
- ۱.۷k
- ۰۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط