{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قسمت 8

قسمت 8

پرده بودم … در اون لحظات فقط یک چیز اهمیت داشت … چطور می تونستم به بهترین نحو، این وظیفه سخت رو انجام بدم … چطور می تونستم برای امامم، بهترین سرباز باشم … و این نقطه عطف و آغاز زندگی جدید من بود …

.

.

.

.

.

قسمت بیست و هفتم داستان دنباله دار سرزمین زیبای من: از حریمت دفاع می کنم

.

.

دوباره لقمه هام رو می شمردم … اما نه برای کشتن شیعیان … این بار چون سر سفره امام زمان نشسته بودم … چون بابت تک تک این لقمه ها مسئول بودم …

.

.

صبح و شبم شده بود درس خوندن، مطالعه و تحقیق کردن … اگر یک روز کوتاهی می کردم … یک وعده از غذام رو نمی خوردم … اون سفره، سفره امام زمان بود … می ترسیدم با نشستن سر سفره، حق امامم رو زیر پا بزارم … .

.

غیر از درس، مدام این فکر می کردم که چی کار باید انجام بدم … از چه طریقی باید عمل کنم تا به بهترین نحو به اسلام و امامم خدمت کرده باشم؟ … چطور می تونستم بهترین سرباز باشم؟ و … .

تمام مطالب و راهکارها رو می نوشتم و دونه دونه بررسی شون می کردم … تا اینکه … .

خبر رسید داعش تهدید کرده به حرم حضرت زینب حمله می کنه و … داغون شدم … از شدت عصبانیت، شقیقه هام تیر می کشید … مدام این فکر توی سرم تکرار می شد … محاله تا من زنده باشم اجازه بدم کسی یک قدم به حریم اهل بیت پیامبر تعرض کنه … .

.

صبح، اول وقت رفتم واحد اداری، سراغ مسئول گذرنامه و … خیلی جدی و محکم گفتم: پاسپورتم رو بدید می خوام برم … پرسید: اجازه خروج گرفتی؟ بدون اجازه خروج، نمی تونم پاسپورتت رو تحویلت بدم … .

منم که خونم به جوش اومده بود با ناراحتی و جدیت بیشتر گفتم: من برای دفاع از اهل بیت، منتظر اجازه احدی نمیشم … .

.

با آرامش بیشتری دوباره حرفش رو تکرار کرد و گفت: قانونه. دست من نیست … بدون اجازه خروج، نمی تونم درخواست تحویل گذرنامه رو صادر کنم … .

.

من دو روز بیشتر صبر نمی کنم … چه با اجازه، چه بی اجازه … چه با گذرنامه، چه بی گذرنامه … از اینجا میرم … دو روز بیشتر وقت نداری … .

اینو گفتم و از اتاق اومدم بیرون … .

.

.

.

.

قسمت بیست و هشتم داستان دنباله دار سرزمین زیبای من: ترمز بریده

.

.

دو ساعت نشده بود که حاجی بهم زنگ زد … با خنده و حالت خاصی گفت: سلام رزمنده، شنیدم ترمز بریدی …

.

منم که حالم اصلا خوب نبود سلام کردم و گفتم: نمی دونم معنی این جمله چیه ولی حاجی حالمم افتضاحه. تو رو خدا سر به سرم نزار … .

دوباره خندید و گفت: پاشو بیا اینجا بهت بگم یعنی چی … نیای اجازه خروج بی اجازه خروج …

.

در کمتر از ثانیه ای رفتم پیشش … پریدم توی اتاقش و با خوشحالی گفتم: حاجی جدی بهم اجازه خروج میدی؟ … .

.

همون طور که سرش پایین بود پرسید: این داعشی ها از کجا اومدن؟ … فکر کردم سر کارم گذاشته … خیلی ناراحت شدم … اومدم برم بیرون که ادامه داد …

.

.

کانادا، آمریکا، آلمان، انگلیس و … مسلمون ها یا تازه مسلمون هایی که اگر ازشون بپرسی، همه شون شعار حقیقت خواهی سر میدن … یا از بیخ دلشون سیاه بوده … یا چنان گم شدن و اسیر شیطان شدن که الان مصداق آیه قرآن، کر و کور و سیاهن … باور کردن این مسیر درسته … مغزهاشون بسته شده و دیگه الان راه نجاتی براشون نیست … این جایگاه یه مبلغه … می تونه یه آدم رو ببره جهنم یا ببره بهشت … .

.

منتظر جوابم نشد … بلند شد و اجازه نامه رو داد دستم و گفت: انتخاب با خودته پسرم …

.

.

.

.

.

قسمت بیست و نهم داستان دنباله دار سرزمین زیبای من: جهاد من

.

کشور من پر بود از مبلغ های وهابی و جوان هایی که با جون و دل، عقل و ایمان شون رو دست اونها می دادن … .

حق با حاجی بود … باید مانع از پیوستن جوانان کشورم به داعش می شدم … باید کاری می کردم که توی سپاه اسلام بجنگن، نه سپاه کفر … .

از اون روز، کلاس، جبهه نبرد من شد و قلم و کتاب ها، سلاحم … باید پا به پای مجاهدان می جنگیدم … زمان زیادی نبود … یک لحظه غفلت و کوتاهی من و عقب موندنم، ممکن بود به قیمت گمراهی یک هموطنم و جان یک مسلمان دیگه تموم بشه … .

خستگی ناپذیر و بی وقفه کارم رو شروع کردم … غذا و خوابم رو کمتر کردم و تلاشم رو چند برابر … به خودم می گفتم: یه مجاهد ممکنه مجبور بشه چهل و هشت ساعت یا بیشتر، بدون خواب و استراحت یا با وجود مجروحیت، بی وقفه مبارزه کنه … تو هم باید پا به پای اونها بجنگی … .

در مورد دفاع مقدس و شهدای ایران خیلی مطالعه کرده بودم … خیلی ها رو می شناختم و توی خاطرات خونده بودم که چطور و در چه شرایط وحشتناکی ایستادگی کرده بودند … اونها رو الگو قرار دادم و شروع کردم … .

.

اما فکرش رو هم نمی کردم که با آغاز این حرکت، نبرد سخت دیگه ای هم در انتظار من باشه … هر لحظه، هجوم شیاطین رو حس می کردم … هجمه و فشاری که روز به روز بیشتر می شد … شبهه، تردید،
دیدگاه ها (۱)

قسمت 9واج بلا..کم مشکلات مختلف شروع به خودنمایی کرد … سنگ پش...

قسمت دهمقسمت سی و دوم داستان دنباله دار سرزمین زیبای من: یاا...

قسمت7..چشم هام رو باز کردم … زمان زیادی گذشته بود … هنوز سرم...

قسمت 6ردم از هجوم اون همه فکرهای مختلف فرار کنم و بخوابم ….ح...

سناریو / شوگا

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط